اسکار براکت در جلد
سوم «تاریخ تئاتر جهان»[ترجمهی هوشنگ آزادیور- نشر مروارید] راجع به میلر و
نمایشنامههایش مینویسد «همهی آثار میلر حول و حوش یک مطلب دور میزنند. شخصیتهای
او بر گرد ارزشهای محدودی(غالبن مادی) میگردند و هنگامی که دریافت مفیدتری از خود
و نقش خود در جامعه مییابند راضی میشوند. میلر را غالبن درامنویسی «اجتماعی»
خواندهاند، اما باید گفت موضوع مورد علاقهی او همواره اخلاق بوده است. به نظر
میلر اگرچه جامعه ممکن است ارزشهای نادرستی بیافریند اما بر عهدهی فرد است تا
نادرست را از درست تمیز دهد.»
در نمایشنامهی
«قیمت» موضوعْ اخلاق و فکرهایی است که آدمها در سکوت راجع به هم و رفتار هم میکنند.
دو برادر مدتها پیش، همزمان با اوضاع بد اقتصادی کشور، بر سر موضوع نگهداری از
پدرِ ورشکستهشان، اختلاف داشتهاند. والتر راه خودش را رفته و جراح شده و ویکتور
درس را رها کرده، پای پدر نشسته و مستمریبگیر دولت و شهربانی شده. امروز او، پس
از بارها تلاش برای ارتباط با برادرش، به همراه همسرش، اِستِر، میخواهند
اثاثیه باقیمانده از خانهی پدری را بفروشند. برای همین با سولومون، سمسار
پیر، تماس گرفته تا کار فروش را یکسره کند اما درست وسط معامله والتر سرمیرسد.
او اگرچه نیازی به پول ندارد اما معتقد است سولومون دارد اثاث را مفت از
چنگشان درمیآورد. استر که به شدت طالب پول است و از بخشش والتر
خوشحال شده تمام تلاشش را میکند تا معامله جور دیگری رقم بخورد اما ویکتور
به این سادگیها زیر بار نمیرود و وقتی والتر پیشنهاد فرار مالیاتی با
اهدا اموال به خیریه را میکند او از استر(و از خودش) میپرسد «یعنی به نظر
تو باید پول رو بگیرم و صدام درنیاد، هان؟»
ویکتور فکر میکند اگر او
نبود و از پدرشان مراقبت نمیکرد، والتر هرگز موفق نمیشد. او حالا بعد از
مدتها، دلش میخواهد برادرش به این موضوع اعتراف کند اما چون والتر حرفی
نمیزند، بهانه میگیرد که چرا این همه مدت جواب او را نداده یا این چندبار آخر
پرستار با او بد صحبت کرده؟ سکوت میشکند و پوچی فکرهایی که در بسترش شکل گرفتهاند
نمایان میشود. ویکتور که دلخوش به بزرگمنشیِ چندین و چند سالهاش است کمکم
همهچیز پیش چشمش فرو میریزد. آنچه برادرش به رویش میآورد، حقایقی دردناکاند
ظاهرن گواه بر تباه شدن عمرش. حقایقی که اگر مسکوت میماندند شاید امیدِ راهی به
آرزوهای سادهدلانه و دور و دراز زوجِ سالمند بود اما حالا والتر با پیشنهادهایش
خانه را ترک کرده و سولومون پیر با خیال راحت اسباب را معامله میکند.
آنچه در نمایشنامه
«قیمت» نقش محوری دارد نوع رفتار و برخورد دو برادر با پدر و خودشان است. ویکتور
در حالی که پدرش چهار هزار دلار پول داشته آرزوهاش را رها کرده و پلیس شده. والتر
هم راه خودش را رفته. پایبند پدر نشده و فقط ماهی پنج دلار برای او فرستاده. اما
رفتار او با برادرش تامل برانگیز است. او که میدانسته پدرش پسانداز دارد، راز
پدر را به نوعی حفظ کرده و شاید همین رفتارش در نگاه اول دلیل تباهی زندگی ویکتور
باشد. اما او میگوید «[به چنگ اشاره میکند.] همین یه قلم حداقل دویستتایی میارزید،
شاید هم بیشتر! مدرک جنابعالی اونجا جلوی چشمت بود. باقی هیچی.» و بعد «تو خودت
راهت رو انتخاب کردی، ویکتور! این اون چیزیه که باید بپذیری!» اما ویکتور
جور دیگری فکر میکند «تو اومدی که دوباره با هم دست بدیم، نه! اوکِی بگیری! [والتر
در درگاه مکث میکند.] اومدی که قضیه با احترام و شغل و پول خاتمه پیدا کنه. از
همه بالاتر، این که چیزی رو بشنوی که جز من کس دیگهای نمیتونه بهت بگه- اینرو
که پسر خوبی هستی و تو زندگیت آزارت به کسی نرسیده! خب، تا وقتی تو این حرف رو
راجع به من نزنی، چنین حرفی رو از دهن من نمیشنوی.»
پرسشی که اینجا مطرح
است این است که آیا به سادگی و با بیرحمی میتوان گفت ویکتور به تنهایی
مسئول اتفاقهایی است که افتاده؟ آیا وقتی پدرش از ترس آواره شدن پیش او اعتراف
نکرده که پول دارد، او واقعن میتوانست رهایش کند و راه خود را برود؟ آیا میتوان
ساده از بیتفاوتی والتر به سرنوشت خانوادهاش گذشت؟ یا اینکه ویکتور
هم باید همان راهی را میرفت که برادرش رفته؟ پاسخ هرچه باشد میلر قصد پیدا کردن گناهکار
را ندارد. او تفکر حق به جانب دو برادر را نشان میدهد و جدایی دوبارهشان را.
اما تفاوت اینجاست که حالا ویکتور هم وجدانی ناراحت دارد. او حالا باید
بار حرفهای برادر را به دوش بکشد(که حتا شاید بپذیردشان و به نظرش منطقی آیند.) و
به راهی که آمده و زندگیاش فکر کند تا با آن کنار بیاید و امیدوار باشد فراموشی
همه چیز را در خود حل کند. والتر هم اوضاع بهتری ندارد. او که در زندگی زناشویی
شکست خورده، مطمئنن نمیتواند نقش خود را در زندگی مشقتبار برادر نادیده بگیرد(هر
چند به زبان نیاورد.). اما ظاهرن او هم مثل برادر راه دیگری ندارد. غرور راه را
بسته و انگار فراموشی راه آخر است.
بخشهایی از نمایشنامه:
• استر: نمیفهمم چرا همهاش سعی میکنی حالت صدقه بهش
بدی. یه جور بدهی اخلاقی اینجا مطرحه. ویک، اون کارش رو از تو داره. کدوم قانون
گفته فقط اون میتونسته پزشکی بخونه؟
•
سولومون: ازش خوشم اومد، آدم
شکاکیه.
ویکتور: [با تعجب میخندد.]
منظورتون از این حرف چیه؟
سولومون: خب، آخه دختری که
همهچی رو بپذیره که قابل اطمینان نیست.
• سولومون: [...] میخندی. دارم از یه وضعیت واقعی حرف میزنم.
کلمهی کلیدی این دوره زمونه میدونید چیه؟ «مصرفی». هر چی رو راحتتر بتونی
بندازی دور، اون چیز قشنگتره. اتومبیل، اسباباثاثیه، زن، بچه- همه چی باید مصرفی
باشه. چون میبینی که مسئلهی اصلی امروز چیه- خرید. چند سال پیش هر کی گرفته بود
و نمیدونست با خودش چی کار کنه- میرفت کلیسا، انقلاب به پا میکرد- از این جور
چیزها. اما امروز گرفتهای؟ نمیدونی چی کار کنی؟ راهش چیه؟ برو خرید.
•
سولومون: تو چه دشمنییی با
پول داری؟
ویکتور: هیچی. فقط نخواستم
زندگیم رو فدای اون کنم. گرچه الان فکر میکنم یه جور دیگهایی زندگیم رو فدا
کردم. و دیگه هم مطمئن نیستم میخواستم چی کار کنم.
•
ویکتور: [...] پسرها چی؟
مدرسهاند؟
والتر: آره اغلب. [برای
رفع آشفتگی خود، ناگهان میخندد.] من خیلی کم میبینمشون، ویک. این همه معمای
ناگشوده تو دنیاست، اینها راجع به گیتار تحقیق میکنند. ولی مهم نیست... تا کی
نگران اونها باشم.
• والتر: ویک، هردوتای ما از یه چیز فرار میکردیم. من
خیال میکردم میخوام به بالابالاها برسم، اما بالابالاها دستیافتنی نبود. عاقبتِ
من باتلاق موفقیت و حساب بانکی شد، عاقبت تو کار دولتی. فرقش اینه که تو برای دفاع
از خودت به دیگران صدمه نرسوندی. حالا فهمیدم که باید به این مسئله احترام بگذارم،
ویک، تو فقط سعی کردی مفید باشی.
• استر: شما هردوتون آدمهای عجیبغریبی هستید. [سعی
میکند بخندد.] این اسباب اثاث رو مفت از دست میدیم، فقط واسه این که هیچکی نمیتونه
ساده و سرراست حرفش رو بزنه. واقعن که قیامتید هردوتون!
