۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «ماری استوارت»(Mary Stuart) اثر یوهان کریستف فردریش فون شیلر(Johann Christoph Friedrich von Schiller) ترجمه‌ی بهزاد قادری- انتشارات سپیده‌ی سحر(چاپ اول ۱۳۸۱)



بهزاد قادری

نمایش‌نامه‌ی «ماری استوارت» را باید حاصل تغییر نگرش شیلر نسبت مفهوم آزادی انسان، در مقایسه با آثار پیشین‌اش دانست. او با بررسی آثار کانت به این نتیجه رسید که «می‌توان با بهره‌گیری از مباحث زیبایی‌شناسی هنر دست‌گاهی ساخت که در خدمت آموزش و پرورش انسان عادی باشد، واکنشی با جوهره‌ی مدرنیته.» بر این اساس انسان آزاده‌ای که پس از این شیلر در نظر دارد «کسی است که به نوعی آزادی درونی و ذهنی می‌رسد، وجدانی بیدار دارد، و حاضر است برای بازیافتن هویت خویش از دالان آشوب‌زده‌ی تاریخ بگذرد تا بتواند بیش‌تر و به‌تر شلاق تجربه‌های زندگی را درونی کند.» حاصل این نوعِ نگاه شیلر «ماری استوارت» است. نمایش‌نامه‌ای که در سال ۱۸۰۱نوشته شد. اثری که جدای از جنبه‌های تاریخی و انتقادی‌اش جذاب و پرکشش است و می‌تواند هر خواننده‌ای را با خود هم‌راه کند.

در «ماری استوارت» شاهد سه روز پایانی زندگی ملکه‌ی اسکاتلند در زندان هستیم. ملکه‌ای که تمام سعی‌اش را می‌کند تا حتا با استفاده از زیبایی‌اش به آزادی برسد اما آن چه در پایان نصیبش می‌شود بسیار باارزش‌تر و شکوه‌مندتر از آنی است که جست‌و‌جو می‌کرد؛ آزادی درونی. نوعِ برتر آزادی که مخاطب را متاثر می‌کند و احتمالن به فکر فرو می‌برد. مخصوصن هنگامی که بیننده(خواننده) به مفهوم آزادی درونی فکر می‌کند و با تعریف خودش از این نوع آزادی رفتار و گفتار «ماری استوارت» را واکاوی می‌کند.



شیلر
اما موضوع دیگری که در مواجه شدن با این اثر مهم است شیوه‌ی بازنمایی شیلر از این داستان است. «ماری» و ملکه «الیزابت» دو شخصیت تاریخی هستند که شیلر با دگرگون کردن شخصیت واقعی آن‌ها درامش را خلق می‌کند. او «به تاریخ چنان شکل می‌دهد که شایسته‌ی اهداف دراماتیک خودش باشد.» در همین راستا تغییرات بزرگی در داستان ایجاد می‌کند. مثل این که «ماری را زنی بیست و پنج ساله و الیزابت را حدود سی‌ ساله در نظر می‌گیرد، حال آن که ماری در این زمان چهل و شش ساله و الیزابت پنجاه و چهار ساله بوده است.» این انتخابِ سن و سال علاوه بر آن که جنبه‌ی عاطفی مرگ زنی زیبا را تشدید و تاثیرگذار می‌کند، اعترافات او را ارزش‌مند و شهامت اخلاقی‌اش را نزد تماشاگر شورانگیزتر می‌کند. شیلر به عمد تاریخ را دست‌کاری می‌کند چون معتقد است «اگر آدمی به تاریخ با چشم‌داشت بزرگ روشن‌گری و معرفت روی آورد، چه قدر ناامید خواهد شد.» از آن کلی‌گویی‌هایی که خطرناک‌اند اما در نگاه اول بسیار درست به نظر می‌رسند.



بخش‌هایی از نمایش‌نامه:

•    ماری: وقتی ما هم‌چنان با شکوه و جلال حکومت می‌کردیم، دوست داشتیم با طیب خاطر به حرف متملقین و چاپلوس‌ها گوش کنیم؛ حالا، کندی عزیز، کاملن حق‌مان است که به زبان شماتت‌بار هم گوش بدهیم.

•    مورتیمر: [...] ذات خود خدا تنها در وجود پاپ جلوه می‌کند؛ راستی که سراپرده‌اش قلم‌روی ملکوتی است، چون که صورت‌هایی که در آن‌جا وجود دارد از این عالم خاکی نیستند.

•    مورتیمر: حکم صادر شده. هر چهل و دو قاضی شما را مجرم شناخته. مجلس عیان، مجلس عوام، و شورای شهر لندن، همه خواستار اجرای فوری حکم‌اند. ولی ملکه هنوز مردد است که... البته این ترفند اوست، نه که فکر کنید تمایل انسانی کسی است که می‌خواهد زندگی کسی را نجات دهد، با این کارش می‌خواهد دیگران را وادار کند که به او فشار آورند.

•    ماری: [...] من با شمشیری برهنه به انگلیس نیامدم، من به شما به عنوان پناهنده‌ای رو آوردم، و از ملکه‌ی شما، خویش‌آوند خودم، تقاضا کردم که قانون مقدس مهمان‌دوستی را رعایت کند. در عوض مرا به زور بازداشت کردند؛ من پناهندگی خواستم، آن‌ها به زنجیرم کشیدند.

•    برلی: [...] او نباید زنده بماند! فقط همین است که ملکه‌ی ما را عذاب می‌دهد، و شب خواب را به او حرام می‌کند. من کش‌مکش‌های درونی ملکه را در چشم‌هایش می‌خوانم. لب‌هایش از بیان صریح خواسته‌اش باز می‌مانند، اما نگاه خیره و بی‌کلام او پر از معنی است «آیا در میان خیل خادمانم کسی نیست که مرا از این انتخاب شومی که باید بکنم نجات دهد یا با ترس و لرز بر تخت باقی بمانم، و یا با بی‌رحمی تمام ملکه، خویش‌آوند خودم را، به تیغ جلاد بسپارم؟»

•    الیزابت: شاهان جز بردگان شرایط خودشان چیزی نیستند، آزاد نیستند که به حرف دل خودشان گوش کنند. همیشه آرزویم این بوده که ناکام بمیرم، بزرگ‌ترین شهرت خویش را در این می‌بینم که... که روی سنگ گورم این کلمات را بخوانند «در این جا ملکه‌ی باکره‌ی انگلیس آرمیده است.» ملتم اما چنین چیزی را دوست ندارند، همین حالا هم نگرانند که پس از مرگ من چه پیش می‌آید. سعادت حال حاضر آن‌ها کافی نیست، من باید فدای آینده‌ی آنان شوم و آزادی دخترانه‌ام، والاترین حسنی را که دارم، برای آن‌ها قربانی کنم، تا ملتم را خشنود کنم؛ حالا باید آقابالاسری را بر خود تحمیل کنم.

•    مورتیمر: [...] باید منتظر لرد لستر بمانم و نامه‌ی ماری را به او بدهم. چه کار منفوری! من به این وزغ چاپلوس اعتماد ندارم... خودم تنها کسی هستم که او را نجات می‌دهم، تنها خودم؛ خطر، افتخار، پاداشش را هم خریدارم.

•    ماری: [...] من مطمئنم. عشق است که به خاطر من پادرمیانی کرده! من در این کار دست پرقدرت لستر را می‌بینم. رفته‌رفته زندانم را بزرگ‌تر می‌کنند، اجازه می‌دهند کم‌کم با آزادی های کوچک‌تر به آزادی‌های بزرگ‌تر بیش‌تر خو کنم، تا این که بالاخره چشمم به روی آن کسی بیفتد که من را آزاد کرده است!

•    ماری: بر کشورتان با آرامش حکومت کنید! من در این‌جا و همین الان تمام حقوقم را نسبت به انگلیس نفی می‌کنم. من سایه‌ای از من قبلی خودم هستم. سال‌های متمادی زندانی بودن آن روح سرکشم را کشته، شما بدترین کار را با من کرده‌اید، روزگار جوانی‌ام را تباه کرده‌اید. همین باید برای شما کافی باشد. بگذارید من آن کلمه‌ای را بشنوم که آمده‌اید به من بگویید، چون که باورم نمی‌شود تنها به این خاطر آمده باشید که قربانی خودتان را ریش‌خند کنید. بالاخره این را بگویید، بگویید «ماری، آزادی. تویی که طعم قدرتم را چشیده‌ای، حالا میزان بزرگ‌منشی‌ام را ببین.» این را بگویید و من هم قبول می‌دهم که زندگی‌ام، آزادی‌ام، هدیه‌ای از جانب شماست...

•    لستر: بله جناب. ملکه شدیدن به مورتیمر اعتماد کردند، در واقع تا آن جا پیش رفتند که به او پیش‌نهاد کردند مسئولیت کشتن پنهانی ماری استوارت را قبول کند[...] او واسطه‌ای بود که ماری برای معامله پیش من فرستاد. این طوری با او آشنا شدم. آن‌ها قصد داشتند به زندانش شبیخون بزنند و امروز آزادش کنند. این را چند لحظه پیش خودش به من گفت. من دستور دادم دست‌گیرش کنند و او هم از سر یاس چون ماموریتش نقش بر آب شده بود و نقاب از چهره‌اش افتاده بود، با خنجر خودش را کشت.

•    شروزبری: [...] همین که این کار شوم را عملی کردید، در خیابان‌های لندن راه بیفتید. وقتی جلوی مردم که قبلن همیشه با خوش‌رویی دور شما حلقه می‌زدند سبز شوید، متوجه می‌شوید که مردم و انگلیس شما عوض شده است.

•    داویسن: اوه نه، علیاحضرتا! شما نباید پیش از گفتن مقصود اصلی‌تان، بنده را در این حالت تنها بگذارید. جز این که فرمان شما را مو به مو اجرا کنم، چه طور باید چشمانم را باز کنم؟ آیا باید این حکم را ببرم و ترتیبی بدهم که فورن اجرا شود؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازدیدکننده‌ی گرامی نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد.