رمان «ابله» داستان زندگی انسانِ کامل از نظر «داستایفسکی» است. انسان ِ کاملی که مردم او را ابله میدانند. پرنس «میشکین» جوانی بیستوشش ساله است که گمان میکند به حدی از حکمت رسیده که میتواند به مردم نشان دهد چگونه بیشترین بهره را از زندگیشان ببرند. اما او نه تنها در این مسیر موفق نیست بلکه رنج و آزار زیادی به بار میآورد. او عاشق «آگلایا یپانچین» است اما تصمیم میگیرد با «ناستاسیا» که به نظرش انسانی رنجدیده و ناامید است ازدواج کند. اقدامی که تقریبا همه را از او دور میکند.
این جوانِ تازه به ثروت رسیده شأنی برای خود قائل نیست و بسیار فروتن و خاکسار است چیزی که به نظر «داستایفسکی» میتواند چرخه آزردن و آزرده شدن را بشکند، چرا که انسانهایی که غرور ندارند آزرده نمیشوند و آزار هم نمیدهند.
«داستایفسکی» همچنین معتقد است ما باید نسبت به رنج دیگران مهربان باشیم و همین است که در داستان او پرنس «میشکین» وقتی اولین بار چهره «ناستاسیا» را میبیند مجذوب او میشود چون در آن رنج بزرگی میبیند. اون بدون آن که گذشته «ناستاسیا» را داوری یا محکوم کند محبتش را نثار او میکند چرا که معتقد است فقط خدا و خودمان باید اعمالمان را داوری کنیم. اعمالی که در انجامشان آزادی اراده داریم.
پرنس «میشکین» اگرچه در پایان مانند «مسیح» شکست میخورد و به مقصود خود نمیرسد و نمیتواند جهان را تغییر دهد اما به نظر میرسد پیام «داستایفسکی» این است که اگر جهان پر از «میشکین»ها باشد، تغییر خواهد کرد.
پن اول: «ابله» به اندازه «برادران کارامازوف» و «جنایت و مکافات» جذاب و پرکشش نیست.
پن دوم: این یادداشت با نگاهی به کتاب «فلسفه داستایفسکی» نوشته «سوزان لی اندرسن» ترجمه خشایار دیهیمی نوشته شده است.
بخشی از رمان:
مجازات اعدام به گناه آدمکشی به مراتب وحشتناکتر از خود آدمکشیست. کشته شدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هیچ تناسبی با کشته شدن به دست تبهکاران ندارد. آن کسی که مثلا شب در جنگل یا به هر کیفیتی به دست دزدان کشته میشود تا آخرین لحظه امیدوار است که به طریقی نجات یابد. هیچ حرفی در این نیست. مواردی بوده است که کسی که سرش را گوش تا گوش میبریدهاند هنوز دلش به فکر فرار گرم بوده یا التماس میکرده است که از خونش بگذرند. حال آن که این جا همین امیدی که تا آخرین دم دل را گرم میدارد و مرگ را ده بار آسانتر میکند بیچون و چرا از محکوم گرفته میشود. این جا حکم صادر شده و همین که حکم است و قطعیست و اجباریست و هولناکترین عذاب است و بدتر از آن چیزی نیست. سربازی را در میدان جنگ جلوی توپ بگذارید و شلیک کنید او تا آخرین لحظه امیدوار است. ولی حکم قطعی اعدام همین سرباز را برایش بخوانید از وحشت ناامیدی دیوانه میشود یا به گریه میافتد. چه کسی گفته است که انسان قادر است چنین عذابی را تحمل کند و دیوانه نشود. این تجاوز ناهنجار و بیحاصل برای چه؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازدیدکنندهی گرامی نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد.