«یادداشتهای زیرزمین» یا «یادداشتهای زیرزمینی» از اون رمانایی نیست که آدم با شوق و ذوق به هر کسی معرفیش کنه. داستان پره از جملههای عجیب و غریب و تامل برانگیز که از زبان یه مرد متناقض و گوشهگیر بیان میشن. یه مرد که اگه بتونی با حرفاش پیش بری و دل بدی به داستانش به عنوان یه شخصیت پیچیده و شگفتانگیز میشینه یه گوشه از ذهنت و شاید وقتی تو زندگی متحمل رنج بشی یاد حرفای اون بیفتی.
داستایفسکی بازم در این رمان مسئله اختیار و آزادی رو مطرح میکنه و میگه برای انسان چیزی برتر از نفع شخصی وجود داره و اون آزادی ارادهس و همینه که رفتار انسان تابع هیچ قاعدهای نیست. مرد منزوی داستان وقتی به خاطرات بیست سال قبلش رجوع میکنه، میدونه با کارایی که داره انجام میده رنج نصیبش میشه اما میخواد به خواست و ارادهش عمل کنه، حالا هر چی که شد بشه. بعد ماجراهایی رو تعریف میکنه که چیزی جز تحقیر و له شدن نصیبش نکرده و نمیتونه فراموششون کنه. اون حتی وقتی میخواد انتقام خودشو از زنی روسپی بگیره و اونو تحقیر کنه با عشقی مواجه میشه که به جای پذیرشش احساس میکنه خردش کرده و رفتاری از خودش بروز میده که سالهاست مایه رنجش شده.
حالا هم که مدتها از اون خاطرات گذشته انتخاب کرده که از جامعه فاصله بگیره و تنها در زیرزمین زندگی کنه. انتخابی که به نوعی نشونه هراسش از آزادیه. همون چیزی که مفتش اعظم در رمان «برادران کارامازوف» به انسانها نسبت میده؛ انسانها ترجیح میدن فرمانبردار باشن تا آزاد.
مردِ رمان «یادداشتهای زیرزمین» هم تحمل رنج ناشی از آزادی رو نداره و همینه که دوری از جامعه رو انتخاب کرده.
بر خلاف «یادداشتهای زیرزمین» داستان «شبهای روشن» از اون داستانای عاشقانهس که میشه به خیلیا پیشنهاد خوندنشو داد. یه داستان خاص در حال و هوایی تاریک و غمانگیز که هر دو شخصیت داستان در قبال عشق، رفتاری تاملبرانگیز و متفاوت دارن. «ناستِنکا» ماجرای عشقِ سابقش رو برای عاشق امروزش تعریف میکنه و بعد ماجرا جوری پیش میره که یه غم بزرگ با رگههایی از شادی در هم میآمیزه.
خیلیها «شبهای روشن» رو جزو آثار شاخص داستایفسکی نمیدونن اما به طور قطع خوندنش خالی از لطف نیست.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازدیدکنندهی گرامی نظر شما پس از تایید نمایش داده خواهد شد.