۱۴۰۲ دی ۱۸, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «غول مدفون» نوشته «کازوئو ایشی گورو» ترجمه سهیل سمی- نشر ققنوس

 


⚠️خطر افشای بخش‌هایی از داستان⚠️

«غول مدفون» کتابی نیست که بشه به همه پیش‌نهادش کرد. یه رمان فانتزی-تاریخی با ایده اولیه درخشان که روایتش مربوط به قرن پنج یا شش میلادی در بریتانیاست.

«اَکسِل» و «بِئاتریس» زوج «برایتونِ» سال‌خورده‌ و عاشقی هستن که مثل همه مردم تحت تاثیر مه چیز زیادی از گذشته به خاطر ندارن. اون‌ها فقط می‌دونن پسری دارن که احتمالا توی روستایی چشم‌انتظار اون‌هاست. همینه که تصمیم می‌گیرن روستاشونو ترک کنن و راهی سفری سخت و هیجان‌انگیز بشن. اون‌ها وارد یک روستای «ساکسون» می‌شن و با جنگ‌جویی به نام «ویستِن» و پسرکی به نام  «ادوین» هم‌سفر می‌شن. این جمع در راه با شوالیه‌ای به نام «گُوِین» آشنا می‌شه که مدعیه برادرزاده شاه آرتوره.

«آرتور» شاهی بوده طرف‌دار صلح با این اعتقاد که اول باید ساکسون‌ها رو شکست داد و حتی مرتکب نسل‌کشی شد و بعد به لطف جادوی «مرلین» با نفس مسموم اژدهایی به نام «کوئریگ» مردم رو دچار فراموشی کرد و به این ترتیب صلح رو برقرار کرد! «کازوئو ایشی گورو» این‌جا «آرتور» رو شاهی ساده‌لوح تصویر می‌کنه که به لطف جادویی شکننده در پی برقراری صلحه. و دقیقا همین‌جاست که سوال اصلی داستان مطرح می‌شه؟ آیا فراموشی قابل ستایشه؟ ظاهرا پاسخ همه شخصیت‌ها به این سوال نه هست. «ویستن» و «گوین» هر دو مدعین که ماموریت دارن «کوئریگ» رو بکشن و به این فراموشی جمعی پایان بدن. زوج کهن‌سال و ادوین هم تشنه دونستن گذشته‌ان. و انگار هیچ‌کس متوجه نیست که با مرگ «کوئریگ» آتیش جنگ‌ دوباره زبونه می‌کشه. در حقیقت غولِ مدفون رازِ «آرتور» در چگونگی برقراری این صلح شکننده‌س.

«کازوئو ایشی گورو» به نوعی در این رمان فراموشی رو راه حل نمی‌دونه و معتقده هر لحظه ممکنه کسی از راه برسه و شعله‌های کینه و نفرت رو در دل مردم روشن کنه. هر چند عده‌‌ای هم در تمنای صلح باشند و بپذیرند بهای اون رو با فراموشی بپردازند. 

این که بر سر «کوئریگ» چی میاد؟ آیا دست جنگ‌جوها بهش می‌رسه یا نه؟ آیا زوج عاشق داستان به پسرشون می‌رسن و سر از گذشته‌شون در میارن یا نه؟ باید رمان رو خوند، از تخیلش لذت برد و تهش هم نشست و به این فکر کرد آیا واقعا فراموشی ارزش ستایش رو داره یا نه؟

۱۴۰۲ دی ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر داستان بلند «پیرمرد و دریا» نوشته «ارنست همینگوی» ترجمه احمد کسایی‌پور - نشر هرمس

 


«پیرمرد و دریا» از اون کتاباییه که نه تنها باید خوندش بلکه باید به هر علاقه‌مند به ادبیاتی اصرار کرد که بخوندش. داستان ساده‌س و در عین حال به شدت جذاب.

«سانتیاگوِ» پیر پس از هشتاد و چهار روز ناکامی سرانجام یک ماهی بزرگ صید می‌کنه. ماهی‌ئی که انگار پیرمردو با خودش به دریای تنهایی‌هاش می‌بره. اما نه تنهایی‌ئی که حوصله آدمو سر ببره. پیرمرد پر از امید و میل به مبارزه، مدام با خودش حرف می‌زنه و وقتی سکوت می‌کنه آدم دلش می‌گیره و دوست داره دوباره شروع کنه به حرف زدن. از دغدغه‌هاش بگه و اون چیزایی که وسط بی‌کران دریا از ذهنش می‌گذره. با این همه در سکوت پیرمرد هم داستان زیباست. توصیفات دقیق و پرشور از طبیعت آدمو به وجد میاره و فضا رو مملموس‌تر می‌کنه.

«همینگوی» که پیش از این مورد بی‌مهری منتقدا قرار گرفته، این جا این پیام روشنو به مخاطبش می‌ده که آدم ممکنه شکست بخوره اما هنوز می‌تونه روحیه خودش رو حفظ کنه و با امید و اراده به مبارزه ادامه بده و همین‌ تمایل به مبارزه دلیلی برشکست‌ناپذیری انسانه. او به نوعی با «پیرمرد و دریا» شکست‌ناپذیری خودشو به رخ می‌کشه و اثری خلق می‌کنه که «ویلیام فاکنر» راجع بهش می‌گه زمان ممکنه ثابت کنه که «پیرمرد و دریا» بهترین قطعه ادبی عصر ماست.

یادداشتی بر رمان «ناطور دشت» نوشته جی. دی. سلینجر ترجمه مهدی آذری و مریم صالحی - نشر یوبان

 هیچ‌وقت درباره کسی صحبت نکنید. اگر درباره کسی صحبت کنید دل‌تان برای همه آن‌ها تنگ می‌شود.


 فکر می‌کردم «ناطور دشت» از اون کتاباییه که می‌شه به خیلیا پیش‌نهادش کرد. اما در کمال شگفتی متوجه شدم بعضیا دوستش ندارن و دلیلی برای این همه ستایش نمی‌بینن.

با این وجود رمان در عین سادگی فوق‌العاده‌س. فرم و ساختار پیچیده‌ای نداره و زبانش، زبان محاوره‌س.  «سلینجر» سه روز از زندگی نوجوونیو تعریف می‌کنه که از مدرسه اخراج شده و منتظره نامه اخراجش به دست والدینش برسه. در نگاه اول شاید مخاطب انتظار اتفاقات برجسته و سیر روایی هیجان‌انگیزی داشته باشه. اما این طور نیست و در کمال شگفتی رمان هنوز جذاب و گیراس.

شخصیت خاص «هولدِن کالفیلد» و نگاه شکاک و متفاوتش به جهان اطراف، تلاشش برای وانمود کردن به چیزی که نیست، سادگی زبانش و روابط عجیبش با آدم‌ها اونو جذاب و دوست‌داشتنی می‌کنه. او انگار میان جهان کودکی و بزرگ‌سالی رها شده و از این وضعیت در عذابه. وقتی آدم‌ها اونو کودک حساب می‌کنن قد و قواره و موهای سفیدشو به رخ می‌کشه و وقتی به کار آینده‌ش فکر می‌کنه می‌گه دوست داره نگهبان دشت کودکی باشه.

شخصیت نسبتا متناقضی که آدمو به وجد میاره و با طنز تنیده در رمان خواستنی‌تر هم می‌شه. برای مثال کافیه یه بار دیگه فصل یازدهم و آشنایی او با «جِین» رو مرور کرد، لذت برد و از ته دل خندید یا مثلا سراغ فصل هفدهم رفت شیفته حرف‌های او با خودش، با «سالی» و رفتار عجیب و غریبش شد.

در مجموع «ناطور دشت» از اون رماناییه که اگه باهاش ارتباط برقرار کنیم با حال و هوای آمریکاییش یه گوشه از قلب‌مون می‌شینه و آدم گاهی هوس می‌کنه یه سری بهش بزنه و حرف‌های «هولدن» رو مرور کنه و دوباره لب‌خند بزنه.

یادداشتی بر رمان «سال بلوا» نوشته عباس معروفی - نشر ققنوس

 


«سال بلوا» روایت‌گر عشق حزن‌انگیز «نوشا» و «حسینا» در حال و هوای جنگ جهانی دومه. عشقی با بوی خاک و خون در شهری که ناامنی توش موج می‌زنه. رمان ساختار ویژه‌ای داره که همین باعث می‌شه بعضی‌ها نتونن باهاش به خوبی ارتباط برقرار کنن؛ زمان در طول داستان مدام در حال شکستنه و راوی به تناوب در حال عوض شدن. موضوعی که شاید برای همه جذابیت نداشته باشه.


«عباس معروفی» سعی می‌کنه در این رمان علاوه بر سیاه‌روزی زن ایرانی، اوضاع آشفته کشور رو هم به تصویر بکشه و نشون بده چطور روزهای تاریکِ یک سرزمین فوج فوج آدم‌ها رو به کام مرگ می‌کشونن و از اون‌ها چیزی جز خاطره‌ی حال و هوای اون روزها باقی نمی‌مونه.


«نوشا» دختر سرهنگ جاه‌طلبیه که برای رسیدن به مدارج بالا به گذشته و شهرش پشت کرده و با خانواده به «سنگسر» اومده تا شاید به آرزوهاش برسه. اما اوضاع اون طوری که انتظار داره پیش نمی‌ره و مرگ روی همه‌ی آرزوهاش خط بطلان می‌کشه. «نوشا» و مادرش در شهر موندگار می‌شن و قصه غم‌انگیز یک عشق شروع می‌شه. دختر دل به کوزه‌گری می‌بنده که از نظر مادرش به هیچ‌وجه لیاقت اونو نداره. بل‌که این دکترِ شَهره که از هر نظر شایسته اونه. ازدواج با دکتر سر می‌گیره و این غمه که مدام توی داستان تل‌انبار می‌شه. 

 

خط کلی داستان ساده‌س و تا حدودی تکراری. اما این پرداخت هنرمندانه‌ی جزئیات و ساختار داستانه که «سال بلوا» رو متمایز می‌کنه. نویسنده ذهن مخاطب رو به چالش می‌کشه، اونو وادار به فکر کردن می‌کنه و از این راه انتقاداتش به سیاست و دین رو بیان می‌کنه. با چوبه‌ دار و خاک نمادپردازی می‌کنه و حال و هوایی به یاد موندنی خلق می‌کنه. از زبان «نوشا» غم عشقی جان‌فرسا رو به تصویر می‌کشه و از زبان خود فضایی رو که داستان در اون در حال رخ دادنه.


بدون شک به یاد‌موندنی‌ترین شخصیت داستان «نوشا»ست. کیه که فراموش کنه وقتی «معصوم» از عشق زنش نسبت به «حسینا» می‌پرسه اون طوری جواب بگیره؟ یا یادش بره که «نوشا» بعد از ازدواج چه قدر دلش برای زنانگی‌ها تنگ شده؟ یا فراموش کنه یک زن چقدر ساده یاد گرفته مدام از خودش بپرسه چه اهمیت داره؟


در مجموع شاید خیلی‌ها وقتی «سال بلوا» رو با «سمفونی مردگان» مقایسه می‌کنند به نظرشون «سمفونی مردگان» اثر بهتری باشه اما بدون شک «سال بلوا» هم اثر خوبیه هر چند ممکنه به مذاق طرف‌دارن رضاخان خوش نیاد. 

یادداشتی بر رمان «ژرمینال» نوشته «امیل زولا» ترجمه سروش حبیبی- نشر نیلوفر



 «ژرمینال» پیش از هر چیز با توصیفات زیبا و دوست‌داشتنیش(به لطف ترجمه خوب) به خاطر می‌مونه. از اون رمانایی که می‌شه
 خوندنشو به خیلیا پیش‌نهاد کرد و بعد نشست و راجع به سیاهی و غم حاکم بر فضای رمان حرف زد. راجع به شخصیت‌هایی که خیلی سخت از خاطر آدم  می‌رن؛ «اتی‌یِن» که با اومدنش به معدن امید تو دل کارگرها می‌کاره و اون‌ها رو تشویق به اعتصاب می‌کنه. «کاترین» که همه زندگی کوتاهش درد و رنجه. «ماهو» که سرانجامِ حق‌خواهیش، تباهیه. زنش که غم‌انگیزترین سرنوشت داستانو داره. «ژان‌لن» پسرکی که با همه بد‌ذاتیش تو دل مخاطب جا باز می‌کنه. «سوآرین» این مرموزترین شخصیت داستان که آدمو مبهوت می‌کنه. «شاوال» که تا دم آخر دست از سر «اِتی‌ین» و «کاترین» برنمی‌داره. آقای «هنبوِ» ثروت‌مند که از انحطاط اخلاقی زنش چشم می‌پوشه و...

رمان در نکوهش سرمایه‌داریه. تلاشیه برای به تصویر کشیدن رنج کارگران و زندگی دور از شأن انسانی اونها که زیر بار فقر به دنیا میان و پس از سال‌ها جون کندن همین رو برای بچه‌هاشون به ارث می‌ذارن و چشم از دنیا می‌بندن. «امیل زولا» اگر چه سعی می‌کنه در پایان این اثر غم‌انگیزش با خوش‌بینی نویدبخش روزهای روشن باشه اما همین که توجه خیلی‌ها رو به زندگی فلاکت‌بار کارگران معادن زغال‌سنگ جلب می‌کنه، تاثیر خودش رو گذاشته. 


در رمان خبری از جمله‌های قصار نیست. بلکه این زبان عامیانه و گاهی آمیخته به الفاظ رکیکه که دیالوگ‌ها رو پیش می‌بره و فضا رو مملموس‌تر می‌کنه. با داستان پیش می‌ری و در کمال شگفتی می‌بینی نزدیک به نیمی از رمان گذشته و بی‌ هیچ اتفاق برجسته‌ای دل دادی به شخصیت‌ها و هم‌راه‌شون شدی. شخصیت‌هایی که حتی اگه آدم بکُشن شاید هنوزم بتونی دوست‌شون داشته باشی. بعد سیر سریع و جنون‌آمیز اتفاقات شروع می‌شه. کارگران و خانواده‌های گرسنه‌شون تن به هر ذلتی می‌دن تا مدیران معدن رو به زانو دربیارن و خواسته‌شون رو عملی کنن اما اوضاع اون طوری که انتظار دارن پیش نمی‌ره و همه چیز از کنترل خارج می‌شه.

شاید خیلی‌ها منطق روایت رو که بر مبنای فلسفه مارکسه دوست نداشته باشن(هر چند اصلا توی ذوق نمی‌زنه.) اما بهتره که به این دلیل خودمونو از خوندن یه اثر ادبی دوست‌داشتنی محروم نکنیم.