۱۴۰۲ دی ۱۸, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «غول مدفون» نوشته «کازوئو ایشی گورو» ترجمه سهیل سمی- نشر ققنوس

 


⚠️خطر افشای بخش‌هایی از داستان⚠️

«غول مدفون» کتابی نیست که بشه به همه پیش‌نهادش کرد. یه رمان فانتزی-تاریخی با ایده اولیه درخشان که روایتش مربوط به قرن پنج یا شش میلادی در بریتانیاست.

«اَکسِل» و «بِئاتریس» زوج «برایتونِ» سال‌خورده‌ و عاشقی هستن که مثل همه مردم تحت تاثیر مه چیز زیادی از گذشته به خاطر ندارن. اون‌ها فقط می‌دونن پسری دارن که احتمالا توی روستایی چشم‌انتظار اون‌هاست. همینه که تصمیم می‌گیرن روستاشونو ترک کنن و راهی سفری سخت و هیجان‌انگیز بشن. اون‌ها وارد یک روستای «ساکسون» می‌شن و با جنگ‌جویی به نام «ویستِن» و پسرکی به نام  «ادوین» هم‌سفر می‌شن. این جمع در راه با شوالیه‌ای به نام «گُوِین» آشنا می‌شه که مدعیه برادرزاده شاه آرتوره.

«آرتور» شاهی بوده طرف‌دار صلح با این اعتقاد که اول باید ساکسون‌ها رو شکست داد و حتی مرتکب نسل‌کشی شد و بعد به لطف جادوی «مرلین» با نفس مسموم اژدهایی به نام «کوئریگ» مردم رو دچار فراموشی کرد و به این ترتیب صلح رو برقرار کرد! «کازوئو ایشی گورو» این‌جا «آرتور» رو شاهی ساده‌لوح تصویر می‌کنه که به لطف جادویی شکننده در پی برقراری صلحه. و دقیقا همین‌جاست که سوال اصلی داستان مطرح می‌شه؟ آیا فراموشی قابل ستایشه؟ ظاهرا پاسخ همه شخصیت‌ها به این سوال نه هست. «ویستن» و «گوین» هر دو مدعین که ماموریت دارن «کوئریگ» رو بکشن و به این فراموشی جمعی پایان بدن. زوج کهن‌سال و ادوین هم تشنه دونستن گذشته‌ان. و انگار هیچ‌کس متوجه نیست که با مرگ «کوئریگ» آتیش جنگ‌ دوباره زبونه می‌کشه. در حقیقت غولِ مدفون رازِ «آرتور» در چگونگی برقراری این صلح شکننده‌س.

«کازوئو ایشی گورو» به نوعی در این رمان فراموشی رو راه حل نمی‌دونه و معتقده هر لحظه ممکنه کسی از راه برسه و شعله‌های کینه و نفرت رو در دل مردم روشن کنه. هر چند عده‌‌ای هم در تمنای صلح باشند و بپذیرند بهای اون رو با فراموشی بپردازند. 

این که بر سر «کوئریگ» چی میاد؟ آیا دست جنگ‌جوها بهش می‌رسه یا نه؟ آیا زوج عاشق داستان به پسرشون می‌رسن و سر از گذشته‌شون در میارن یا نه؟ باید رمان رو خوند، از تخیلش لذت برد و تهش هم نشست و به این فکر کرد آیا واقعا فراموشی ارزش ستایش رو داره یا نه؟

۱۴۰۲ دی ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر داستان بلند «پیرمرد و دریا» نوشته «ارنست همینگوی» ترجمه احمد کسایی‌پور - نشر هرمس

 


«پیرمرد و دریا» از اون کتاباییه که نه تنها باید خوندش بلکه باید به هر علاقه‌مند به ادبیاتی اصرار کرد که بخوندش. داستان ساده‌س و در عین حال به شدت جذاب.

«سانتیاگوِ» پیر پس از هشتاد و چهار روز ناکامی سرانجام یک ماهی بزرگ صید می‌کنه. ماهی‌ئی که انگار پیرمردو با خودش به دریای تنهایی‌هاش می‌بره. اما نه تنهایی‌ئی که حوصله آدمو سر ببره. پیرمرد پر از امید و میل به مبارزه، مدام با خودش حرف می‌زنه و وقتی سکوت می‌کنه آدم دلش می‌گیره و دوست داره دوباره شروع کنه به حرف زدن. از دغدغه‌هاش بگه و اون چیزایی که وسط بی‌کران دریا از ذهنش می‌گذره. با این همه در سکوت پیرمرد هم داستان زیباست. توصیفات دقیق و پرشور از طبیعت آدمو به وجد میاره و فضا رو مملموس‌تر می‌کنه.

«همینگوی» که پیش از این مورد بی‌مهری منتقدا قرار گرفته، این جا این پیام روشنو به مخاطبش می‌ده که آدم ممکنه شکست بخوره اما هنوز می‌تونه روحیه خودش رو حفظ کنه و با امید و اراده به مبارزه ادامه بده و همین‌ تمایل به مبارزه دلیلی برشکست‌ناپذیری انسانه. او به نوعی با «پیرمرد و دریا» شکست‌ناپذیری خودشو به رخ می‌کشه و اثری خلق می‌کنه که «ویلیام فاکنر» راجع بهش می‌گه زمان ممکنه ثابت کنه که «پیرمرد و دریا» بهترین قطعه ادبی عصر ماست.

یادداشتی بر رمان «ناطور دشت» نوشته جی. دی. سلینجر ترجمه مهدی آذری و مریم صالحی - نشر یوبان

 هیچ‌وقت درباره کسی صحبت نکنید. اگر درباره کسی صحبت کنید دل‌تان برای همه آن‌ها تنگ می‌شود.


 فکر می‌کردم «ناطور دشت» از اون کتاباییه که می‌شه به خیلیا پیش‌نهادش کرد. اما در کمال شگفتی متوجه شدم بعضیا دوستش ندارن و دلیلی برای این همه ستایش نمی‌بینن.

با این وجود رمان در عین سادگی فوق‌العاده‌س. فرم و ساختار پیچیده‌ای نداره و زبانش، زبان محاوره‌س.  «سلینجر» سه روز از زندگی نوجوونیو تعریف می‌کنه که از مدرسه اخراج شده و منتظره نامه اخراجش به دست والدینش برسه. در نگاه اول شاید مخاطب انتظار اتفاقات برجسته و سیر روایی هیجان‌انگیزی داشته باشه. اما این طور نیست و در کمال شگفتی رمان هنوز جذاب و گیراس.

شخصیت خاص «هولدِن کالفیلد» و نگاه شکاک و متفاوتش به جهان اطراف، تلاشش برای وانمود کردن به چیزی که نیست، سادگی زبانش و روابط عجیبش با آدم‌ها اونو جذاب و دوست‌داشتنی می‌کنه. او انگار میان جهان کودکی و بزرگ‌سالی رها شده و از این وضعیت در عذابه. وقتی آدم‌ها اونو کودک حساب می‌کنن قد و قواره و موهای سفیدشو به رخ می‌کشه و وقتی به کار آینده‌ش فکر می‌کنه می‌گه دوست داره نگهبان دشت کودکی باشه.

شخصیت نسبتا متناقضی که آدمو به وجد میاره و با طنز تنیده در رمان خواستنی‌تر هم می‌شه. برای مثال کافیه یه بار دیگه فصل یازدهم و آشنایی او با «جِین» رو مرور کرد، لذت برد و از ته دل خندید یا مثلا سراغ فصل هفدهم رفت شیفته حرف‌های او با خودش، با «سالی» و رفتار عجیب و غریبش شد.

در مجموع «ناطور دشت» از اون رماناییه که اگه باهاش ارتباط برقرار کنیم با حال و هوای آمریکاییش یه گوشه از قلب‌مون می‌شینه و آدم گاهی هوس می‌کنه یه سری بهش بزنه و حرف‌های «هولدن» رو مرور کنه و دوباره لب‌خند بزنه.

یادداشتی بر رمان «سال بلوا» نوشته عباس معروفی - نشر ققنوس

 


«سال بلوا» روایت‌گر عشق حزن‌انگیز «نوشا» و «حسینا» در حال و هوای جنگ جهانی دومه. عشقی با بوی خاک و خون در شهری که ناامنی توش موج می‌زنه. رمان ساختار ویژه‌ای داره که همین باعث می‌شه بعضی‌ها نتونن باهاش به خوبی ارتباط برقرار کنن؛ زمان در طول داستان مدام در حال شکستنه و راوی به تناوب در حال عوض شدن. موضوعی که شاید برای همه جذابیت نداشته باشه.


«عباس معروفی» سعی می‌کنه در این رمان علاوه بر سیاه‌روزی زن ایرانی، اوضاع آشفته کشور رو هم به تصویر بکشه و نشون بده چطور روزهای تاریکِ یک سرزمین فوج فوج آدم‌ها رو به کام مرگ می‌کشونن و از اون‌ها چیزی جز خاطره‌ی حال و هوای اون روزها باقی نمی‌مونه.


«نوشا» دختر سرهنگ جاه‌طلبیه که برای رسیدن به مدارج بالا به گذشته و شهرش پشت کرده و با خانواده به «سنگسر» اومده تا شاید به آرزوهاش برسه. اما اوضاع اون طوری که انتظار داره پیش نمی‌ره و مرگ روی همه‌ی آرزوهاش خط بطلان می‌کشه. «نوشا» و مادرش در شهر موندگار می‌شن و قصه غم‌انگیز یک عشق شروع می‌شه. دختر دل به کوزه‌گری می‌بنده که از نظر مادرش به هیچ‌وجه لیاقت اونو نداره. بل‌که این دکترِ شَهره که از هر نظر شایسته اونه. ازدواج با دکتر سر می‌گیره و این غمه که مدام توی داستان تل‌انبار می‌شه. 

 

خط کلی داستان ساده‌س و تا حدودی تکراری. اما این پرداخت هنرمندانه‌ی جزئیات و ساختار داستانه که «سال بلوا» رو متمایز می‌کنه. نویسنده ذهن مخاطب رو به چالش می‌کشه، اونو وادار به فکر کردن می‌کنه و از این راه انتقاداتش به سیاست و دین رو بیان می‌کنه. با چوبه‌ دار و خاک نمادپردازی می‌کنه و حال و هوایی به یاد موندنی خلق می‌کنه. از زبان «نوشا» غم عشقی جان‌فرسا رو به تصویر می‌کشه و از زبان خود فضایی رو که داستان در اون در حال رخ دادنه.


بدون شک به یاد‌موندنی‌ترین شخصیت داستان «نوشا»ست. کیه که فراموش کنه وقتی «معصوم» از عشق زنش نسبت به «حسینا» می‌پرسه اون طوری جواب بگیره؟ یا یادش بره که «نوشا» بعد از ازدواج چه قدر دلش برای زنانگی‌ها تنگ شده؟ یا فراموش کنه یک زن چقدر ساده یاد گرفته مدام از خودش بپرسه چه اهمیت داره؟


در مجموع شاید خیلی‌ها وقتی «سال بلوا» رو با «سمفونی مردگان» مقایسه می‌کنند به نظرشون «سمفونی مردگان» اثر بهتری باشه اما بدون شک «سال بلوا» هم اثر خوبیه هر چند ممکنه به مذاق طرف‌دارن رضاخان خوش نیاد. 

یادداشتی بر رمان «ژرمینال» نوشته «امیل زولا» ترجمه سروش حبیبی- نشر نیلوفر



 «ژرمینال» پیش از هر چیز با توصیفات زیبا و دوست‌داشتنیش(به لطف ترجمه خوب) به خاطر می‌مونه. از اون رمانایی که می‌شه
 خوندنشو به خیلیا پیش‌نهاد کرد و بعد نشست و راجع به سیاهی و غم حاکم بر فضای رمان حرف زد. راجع به شخصیت‌هایی که خیلی سخت از خاطر آدم  می‌رن؛ «اتی‌یِن» که با اومدنش به معدن امید تو دل کارگرها می‌کاره و اون‌ها رو تشویق به اعتصاب می‌کنه. «کاترین» که همه زندگی کوتاهش درد و رنجه. «ماهو» که سرانجامِ حق‌خواهیش، تباهیه. زنش که غم‌انگیزترین سرنوشت داستانو داره. «ژان‌لن» پسرکی که با همه بد‌ذاتیش تو دل مخاطب جا باز می‌کنه. «سوآرین» این مرموزترین شخصیت داستان که آدمو مبهوت می‌کنه. «شاوال» که تا دم آخر دست از سر «اِتی‌ین» و «کاترین» برنمی‌داره. آقای «هنبوِ» ثروت‌مند که از انحطاط اخلاقی زنش چشم می‌پوشه و...

رمان در نکوهش سرمایه‌داریه. تلاشیه برای به تصویر کشیدن رنج کارگران و زندگی دور از شأن انسانی اونها که زیر بار فقر به دنیا میان و پس از سال‌ها جون کندن همین رو برای بچه‌هاشون به ارث می‌ذارن و چشم از دنیا می‌بندن. «امیل زولا» اگر چه سعی می‌کنه در پایان این اثر غم‌انگیزش با خوش‌بینی نویدبخش روزهای روشن باشه اما همین که توجه خیلی‌ها رو به زندگی فلاکت‌بار کارگران معادن زغال‌سنگ جلب می‌کنه، تاثیر خودش رو گذاشته. 


در رمان خبری از جمله‌های قصار نیست. بلکه این زبان عامیانه و گاهی آمیخته به الفاظ رکیکه که دیالوگ‌ها رو پیش می‌بره و فضا رو مملموس‌تر می‌کنه. با داستان پیش می‌ری و در کمال شگفتی می‌بینی نزدیک به نیمی از رمان گذشته و بی‌ هیچ اتفاق برجسته‌ای دل دادی به شخصیت‌ها و هم‌راه‌شون شدی. شخصیت‌هایی که حتی اگه آدم بکُشن شاید هنوزم بتونی دوست‌شون داشته باشی. بعد سیر سریع و جنون‌آمیز اتفاقات شروع می‌شه. کارگران و خانواده‌های گرسنه‌شون تن به هر ذلتی می‌دن تا مدیران معدن رو به زانو دربیارن و خواسته‌شون رو عملی کنن اما اوضاع اون طوری که انتظار دارن پیش نمی‌ره و همه چیز از کنترل خارج می‌شه.

شاید خیلی‌ها منطق روایت رو که بر مبنای فلسفه مارکسه دوست نداشته باشن(هر چند اصلا توی ذوق نمی‌زنه.) اما بهتره که به این دلیل خودمونو از خوندن یه اثر ادبی دوست‌داشتنی محروم نکنیم.

۱۴۰۲ آبان ۸, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «یادداشت‌های زیرزمین» و داستان «شب‌های روشن» نوشته فئودور داستایفسکی - نشر به سخن با همکاری آوانامه

 


«یادداشت‌های زیرزمین» یا «یادداشت‌های زیرزمینی» از اون رمانایی نیست که آدم با شوق و ذوق به هر کسی معرفیش کنه. داستان پره از جمله‌های عجیب و غریب و تامل برانگیز که از زبان یه مرد متناقض و گوشه‌گیر بیان می‌شن. یه مرد که اگه بتونی با حرفاش پیش بری و دل بدی به داستانش به عنوان یه شخصیت پیچیده و شگفت‌انگیز می‌شینه یه گوشه از ذهنت و شاید وقتی تو زندگی متحمل رنج بشی یاد حرفای اون بیفتی.

۱۴۰۲ مهر ۳۰, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «ابله» اثر فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

رمان «ابله» داستان زندگی انسانِ کامل از نظر «داستایفسکی» است. انسان ِ کاملی که مردم او را ابله می‌دانند. پرنس «میشکین» جوانی بیست‌و‌شش ساله است که گمان می‌کند به حدی از حکمت رسیده که می‌تواند به مردم نشان دهد چگونه بیش‌ترین بهره را از زندگی‌شان ببرند. اما او نه تنها در این مسیر موفق نیست بل‌که رنج و آزار زیادی به بار می‌آورد. او عاشق «آگلایا یپانچین» است اما تصمیم می‌گیرد با «ناستاسیا» که به نظرش انسانی رنج‌دیده و ناامید است ازدواج کند. اقدامی که تقریبا همه را از او دور می‌کند.


یادداشتی بر «مجموعه داستان کوتاه قرنطینگی» نوشته جمعی از نویسندگان - نشر نظام‌الملک

 «مجموعه داستان کوتاه قرنطینگی» شامل 19 داستان در حال و هوای دوران کروناست که خوندنش یادآور روزای سختیه که پشت سر گذاشتیم و حالا شاید خیلی دور به نظر می‌رسن. مرگ، اون روزا توی ذهن خیلیا جا خوش کرده بود و انگار تو خونه، کوچه و خیابونا پرسه می‌زد و انتخاب می‌کرد کیو با خودش ببره. می‌برد و غم و ترس و تنهایی به جا می‌ذاشت. اما داستانای این مجموعه داستان زندگی‌ان. زندگی با ویروس کرونا. واسه همینه که خوندن‌شون خالی از لطف نیست. ما رو می‌برن به روزایی که زندگی فرق داشت و عادی نبود. روزایی که یه چالش بزرگ به چالشای زندگی ایرانی اضافه شده بود و ایرانی در سرزمینش انگار پناهی جز خودش نداشت.

خوندن همه داستانا به خاطر تاثیری که کرونا بر حال و هواشون داره جذابه و خواننده رو با خودش همراه می‌کنه. همراهیی که می‌تونه غم‌انگیز باشه یا لب‌خند روی لب مخاطب بنشونه.






یادداشتی بر داستان کوتاه «کسی به سرهنگ نامه نمی‎‌نویسد» نوشته گابریل گارسیا مارکز، ترجمه احمد گلشیری- نشر نگاه

داستان «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» از اون داستاناییه که آدم وقتی می‌خونه غصه‌ش می‌شه. وقایع داستان در کلمبیا می‌گذره اما انگار جنبه‌هایی از زندگی ایرانی رو توی خودش داره. داستان به شدت غمگینه و طنزش هم آدمو ناراحت می‌کنه. امید، انتظار و فقر عناصر پر رنگن و حال و هوای طوفان و بارون بر سر زندگی سرهنگ سنگینی می‌کنه. داستان هیجان‌انگیز و غافل‌گیرکننده نیست اما خط روایی جذابی داره. حس دوگانه سرهنگ و همسرش نسبت به خروس، امید‌های بی‌حاصل سرهنگ و  تلاش برای یافتن راه حلی که اصلا وجود نداره داستانو به خوبی پیش می‌بره و به سرانجام می‌رسونه. سرانجامی که برای سرهنگ چیزی جز یک شکست بزرگ نیست.



بخش‌هایی از مقدمه کتاب «بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز» با مقدمه و ترجمه احمد گلشیری

 



۱۴۰۲ تیر ۲۵, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «قمارباز» نوشته فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

 رمان کوتاه «قمارباز» به اندازه «برادران کارامازوف» و «جنایت و مکافات» جذاب نیست و آدم را لب‌ریز از تعریف نمی‌کند. با این همه چون به نوعی خود زندگی‌نامه «داستایفسکی» در دوره قماربازی است جالب به نظر می‌آید. نویسنده سعی می‌کند حالات درونی قماربازها را برجسته کند و نشان دهد چگونه آن‌ها با تن دادن به باخت‌های بیش‌تر خودشان را به لحاظ روانی، تنبیه می‌کنند.
داستانِ «قمارباز» ساده و خطی است و البته روند اصلی داستان پیرامون زندگی خانوادگی «ژنرال» است که به نوعی روی هواست و همه چیز بستگی به یک اتفاق دارد.  
 در رمان زمانی که شخصیت «مادربزرگ» وارد داستان می‌شود رگه‌هایی از طنز اضافه می‌شود که آن را جذاب‌تر می‌کند.
 اما آن چه که بار رمان را به دوش می‌کشد پرداخت هنرمندانه گفت‌وگوهاست. مثلا گفت‌وگوی «الکسی ایوانووچ» با «ژنرال» پس از اخراجش از عنوان معلمی. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «دوگریو» که چالش‌برانگیز پیش می‌رود و در نهایت با نامه «پولینا» جمع می‌شود. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «آستلی» در پارک که به نوعی باید نویدبخش بازگشت به زندگی باشد اما این طور نیست.
ضمنا اتفاقات پایانی رمان و پیوند «الکسی» و «بلانش» عجیب و دور از انتظار است و احتمالا مخاطب به سادگی با آن کنار نمی‌آید خصوصا با توجه به گفتار و رفتار «الکسی» طی رمان و عشقی که نسبت به «پولینا» دارد.

در مجموع خواندن «قمارباز» برای کسانی که به «داستایفسکی» علاقه دارند خالی از لطف نخواهد بود اما به نظر نمی‌رسد که پیش‌نهادِ تمام و کمالی برای مطالعه به دوستان باشد.

۱۴۰۲ تیر ۲۰, سه‌شنبه

یادداشتی بر رمان «برادران کارامازوف» (The Brothers Karamazov) اثر فئودور داستایفسکی( Fyodor Dostoevsky) ترجمه پرویز شهدی - نشر مجید

«اگر کسی برای من ثابت کند که مسیح از دایره حقیقت بیرون است و به راستی یقین حاصل کنم حقیقت فرسنگ‌ها با مسیح فاصله دارد، باز هم ترجیح می‌دهم در کنار مسیح بمانم تا در کنار حقیقت.»

فئودور داستایفسکی

 


 

«برادران کارامازوف» بدون شک شاه‌کار است. اما نه صرفا به خاطر داستان جذابش بل‌که به خاطر فلسفه «داستایفسکی» که به زعم عده زیادی از اندیش‌مندان در این واپسین اثرش به کمال می‌رسد. اگر بخواهیم داستان را در چند خط خلاصه کنیم این طور می‌توان گفت که «فئودور پاولوویچ» مردی است ثروت‌مند که نه تنها ارثیه فرزند ارشدش «دیمیتری» را بالا کشیده که رقیب عشقی او نیز هست. همین مسائل تنش میان این دو را بالا برده و یک شب «فئودور پاولوویچ» به قتل می‌رسد. شواهد علیه «دیمیتری» است و به قتل محکوم می‌شود. او گرچه گناه‌کار نیست، مجازات را می‌پذیرد چون معتقد است همین که اندیشه کشتن پدر را در سر داشته، برای این که مجازات شود کافی‌ است. این خط کلی داستان است اما «داستایفسکی» برای این که فلسفه خودش را در داستان بگنجاند شخصیت‌های بسیاری را خلق کرده و در این جا به شش شخصیت اصلی پرداخته می‌شود.

 

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «زنان تروا»(The Trojan Women) اثر سنکا(Seneca) ترجمه‌ی عبدالله کوثری- نشر فردا(چاپ اول ۱۳۸۶)

عبدالله کوثری

در مورد تراژدی:
سنکا در تراژدی «زنان تروا» وام‌دار اورپید و دو تراژدی‌اش «هکاب» و «زنان تروا»ست. او ماجرای قربانی کردن پولیکسنا به درخواست شبح آشیل در «هکاب» و کشتن آستیناکس، پسر هکتور و آندروماک، در «زنان تروا» را در بهترین تراژدی‌اش می‌آورد. او با به تصویر کشیدن درد و رنج‌های هکاب، آندروماک و پولیکسنا و محافظه‌کاری و ترس یونانیان، پوچی و بی‌هودگی جنگ را نشان می‌دهد. هکاب این نگون‌بخت‌ترین زن تاریخ هنوز باید مرگ عزیزان را تاب آورد و شِکوه کند که چرا مرگ دامن خود او را نمی‌گیرد. آندروماک میان ویرانیِ گورِ شوهر و جان فرزند می‌ماند و می‌بازد و پولیکسنا تن به ازدواج با پیروس، پسر آشیل، نمی‌دهد و قربانی خواسته‌ی یک روح می‌شود. اما با وجود همه‌ی این بدبختی‌ها آن‌ها شجاعت و وقار خود را در برابر مرگ از دست نمی‌دهند و با آغوش باز به استقبالش می‌روند.
زنان تروا اگر چه با شخصیت‌های اصلی‌شان فاصله‌ دارند و تحت تاثیر آموزه‌های فلسفه‌ی رواقی، که سنکا دل‌بسته‌ی آن است، از مذهب و خدایان دورند و به سطوح انسانی نزدیک‌تر، اما هم‌چنان از این نظرگاهِ تازه هم قابل قبول‌اند و استوار.

در مورد سنکا:
سنکا اگر چه در مقام نمایش‌نامه‌نویس هرگز به قله‌های رفیعی چون اشیل، سوفکل و اورپید نزدیک نمی‌شود اما به قول اف. ال. لوکاس «بنای یادمان واقعی سنکا، صحنه‌ی تراژدی در انگلستان، فرانسه و ایتالیاست.» او در دوره‌ی رنسانس زمانی که نمایش‌نامه‌های یونانی با همه‌عظمت‌شان برای نویسندگان آن دوره گیرایی نداشتند یک تنه بزرگان درام‌نویسی جهان را به محاق افکند و سرمشق تراژدی آن دوره شد. اهمیت او در تاریخ ادبیات نمایشی آن‌ جا روشن می‌شود که بدانیم «بسیاری از منتقدان معتقدند تصور تراژدی دوران الیزابت بدون آثار این نویسنده اگر نه ناممکن، بسیار دشوار است.» یا این که «در اهمیت تاثیر سنکا بر نمایش‌نامه‌نویسی دوران رنسانس نمی‌توان تردید کرد. نمایش‌نامه‌نویسان عصر الیزابت به واسطه‌ی سنکا نمایش‌نامه‌ی پر شکوه و عظیم را در شکلی که برای‌شان قابل درک و قابل استفاده بود به دست آوردند و با کمک او نمایش‌نامه‌هایی بس بزرگ‌تر از سرمشق خود نوشتند. بدین‌سان سنکا پیوندی میان دو دوره‌ی مهم تراژدی برقرار کرد و بدل به چهره‌ای ماندگار در تاریخ تکامل تراژدی غرب شد.»

۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «ماری استوارت»(Mary Stuart) اثر یوهان کریستف فردریش فون شیلر(Johann Christoph Friedrich von Schiller) ترجمه‌ی بهزاد قادری- انتشارات سپیده‌ی سحر(چاپ اول ۱۳۸۱)



بهزاد قادری

نمایش‌نامه‌ی «ماری استوارت» را باید حاصل تغییر نگرش شیلر نسبت مفهوم آزادی انسان، در مقایسه با آثار پیشین‌اش دانست. او با بررسی آثار کانت به این نتیجه رسید که «می‌توان با بهره‌گیری از مباحث زیبایی‌شناسی هنر دست‌گاهی ساخت که در خدمت آموزش و پرورش انسان عادی باشد، واکنشی با جوهره‌ی مدرنیته.» بر این اساس انسان آزاده‌ای که پس از این شیلر در نظر دارد «کسی است که به نوعی آزادی درونی و ذهنی می‌رسد، وجدانی بیدار دارد، و حاضر است برای بازیافتن هویت خویش از دالان آشوب‌زده‌ی تاریخ بگذرد تا بتواند بیش‌تر و به‌تر شلاق تجربه‌های زندگی را درونی کند.» حاصل این نوعِ نگاه شیلر «ماری استوارت» است. نمایش‌نامه‌ای که در سال ۱۸۰۱نوشته شد. اثری که جدای از جنبه‌های تاریخی و انتقادی‌اش جذاب و پرکشش است و می‌تواند هر خواننده‌ای را با خود هم‌راه کند.

در «ماری استوارت» شاهد سه روز پایانی زندگی ملکه‌ی اسکاتلند در زندان هستیم. ملکه‌ای که تمام سعی‌اش را می‌کند تا حتا با استفاده از زیبایی‌اش به آزادی برسد اما آن چه در پایان نصیبش می‌شود بسیار باارزش‌تر و شکوه‌مندتر از آنی است که جست‌و‌جو می‌کرد؛ آزادی درونی. نوعِ برتر آزادی که مخاطب را متاثر می‌کند و احتمالن به فکر فرو می‌برد. مخصوصن هنگامی که بیننده(خواننده) به مفهوم آزادی درونی فکر می‌کند و با تعریف خودش از این نوع آزادی رفتار و گفتار «ماری استوارت» را واکاوی می‌کند.


۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «چرخ‌دنده»(In the Mesh / L'engrénage) اثر ژان-پل سارتر(Jean-Paul Sartre) ترجمه‌ی داریوش مودبیان- نشر قاب(چاپ دوم ۱۳۸۹)


ما داریم کسی رو محاکمه می‌کنیم که قبل از این دوستش داشتیم و به قدرت رسوندیمش. کسی که به ما دروغ گفت، به ما خیانت کرد.

فیلم‌نامه‌ی «چرخ‌دنده»(۱۹۴۶) که در زمان حیات سارتر هیچ‌گاه به فیلم تبدیل نشد بارها برای صحنه‌ی نمایش تنظیم و اجرا شده است. سارتر در مصاحبه‌ای راجع به آن می‌گوید «چیزی که بیش‌تر از همه در نوشتن این فیلم‌نامه مرا به خود مشغول می‌داشت انتقال روش جدیدی در «به نمایش گذاردن گذشته» بر روی پرده‌ی سینما بود. روشی که قبل از جنگ، داستان‌نویسان انگلوساکسون آن را بسیار به کار می‌گرفتند و ما آن را «تعدد دیدگاه‌ها» می‌نامیم. این روش آن روزها سخت طرف‌دار پیدا کرده بود. کافی است «هم‌شهری کین» یا «راشومون» را به خاطر بیاورید، سعی بر این بود که تدوام سنتی روایت در هم شکسته شود، که «رجعت به گذشته»، «فلاش‌بک» انعطاف‌پذیر شود و بالاخره یک واقعه از زوایا و دیدگاه‌های مختلف توصیف شود. برای این فیلم، من در نظر داشتم نه فقط تدام زمان وقوع حوادث را به کلی در هم بشکنم، بل‌که یک شخصیت –به طور مثال- «هلن» را با چهره‌های گوناگون بر حسب این که چه کسی درباره‌ی او حرف می‌زند، ظاهر سازم.»

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «توفان»(The Tempest) اثر ویلیام شکسپیر(William Shakespeare) ترجمه‌ی ابراهیم یونسی- نشر اندیشه(۱۳۵۱)*




ابراهیم یونسی**
در بین واپسین نمایش‌نامه‌های شکسپیر، عمومن «توفان» رُمَنس در نظر گرفته شده و بارها خداحافظی شکسپیر با هنر دراماتیک تفسیر شده است. نمایش‌نامه‌ای که یکی از اصیل‌ترین آثار شکسپیر است چرا که برای طرح مرکزی آن هیچ منبع مشخصی شناخته نشده.
داستان «توفان» در عصری ناشناخته بر جزیره‌ای بی‌نام آغاز می‌شود که بعضی از منتقدان آن را تداعی کننده‌ی تم استعمار اروپا در دنیای جدید، می‌دانند. طرح بر شخصیت پروسپروی جادوگر، دوک تبعیدی میلان، که به طرز ناجوان‌مردانه‌ای معزول  و به هم‌راه دخترش میراندا در اقیانوس رها شده، متمرکز است. او پس از رسیدن به جزیره با استفاده از سحر و جادو «آریل» را که موجودی پری مانند است آزاد و «کالیبانِ» حیوان‌صفت را به بردگی می‌گیرد. پروسپرو سپس غاصبانِ [پادشاهی]، برادرش آنتونیو و شاه ناپل، آلونسو را با کشاندن‌ به جزیره و از بین بردن کشتی‌شان با توفانی جادویی تنبیه می‌کند. او پس از انتقام سهم‌گینش با ژستی صلح‌جویانه و اعلام پیوند دخترش با پسر آلونسو، پرنس فردیناند، درام را می‌بندد. در صحنه‌ی پایانی پروسپرو با برادرش که بر سرزمین‌اش حکم می‌رانده، روبه‌رو شده و از او می‌خواهد قلم‌رو پادشاهی‌اش را بازگرداند. سپس جزیره را تحت کنترل کالیبان ترک کرده، قدرت جادویی‌اش را فراموش می‌کند و پیروزمندانه به میلان بازمی‌گردد. 

۱۳۹۴ خرداد ۱, جمعه

یادداشتی بر نقاشی «سیب‌زمینی‌خورها»(۱۸۸۵)(The Potato Eaters) اثر ونسان ون گوگ(Vincent van Gogh)



لطفن برای بزرگ‌نمایی روی تصویر کلیک کنید.


ون گوگ آرزو داشت روزی مانند «میله» نقاشِ برجسته‌ی زندگی روستایی باشد. به همین خاطر به مطالعه درباره‌ی دهقانان و زندگی‌شان پرداخت و سرانجام در بهار ۱۸۸۵ پس از یک سال تلاش مجدانه «سیب‌زمینی‌خورها» را آفرید که ادای دینی بی‌نظیر نسبت به زندگی دهقانان بود. او راجع به این نقاشی به برادرش تئو می‌نویسد «تصویر «سیب‌زمینی‌خورها» را برایت نمی‌فرستم مگر آن که یقین کنم در آن چیزی هست. اما من به کار روی این تابلو ادامه خواهم داد و خیال می‌کنم چیزهایی در آن است که تو تا کنون نتوانسته‌ای در کار من ببینی یا دست کم به این وضوح ندیده‌ای- غرضم به خصوص خود زندگی است. من هنگام کار روی این تصویر از روی حافظه نقاشی می‌کنم.»[۱] و «کوشیده‌ام بر این نکته تاکید کنم که آن مردمی که در پرتو نور چراغ سیب‌زمینی می‌خورند، با همان دست‌ها که خاک را برای یافتن سیب‌زمینی کاویده‌اند، از ظرف سیب‌زمینی برمی‌دارند، و بنابراین این طرح از کار یدی سخن می‌گوید، و این که چه طور این مردم لقمه نان‌شان را شرافت‌مندانه به چنگ می‌آورند.»[۲]

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «رویا در شب نیمه‌ی تابستان(A Midsummer Night's Dream)» اثر ویلیام شکسپیر(William Shakespeare) ترجمه‌ی مسعود فرزاد- نشر ناهید(چاپ سوم ۱۳۸۲)

مسعود فرزاد


ای ســـــــروران گــــــــرامی
از ایـــــــن افســـــــانه‌ی پوچ
که بیش از رویایی مایه ندارد
خـــــرده‌گــــــیری نکــــــنید.


«رویا در شب نیمه‌ی تابستان» را با توجه به سبک و مضامین رو و پیش پا افتاده‌اش جز آثار جوانی شکسپیر می‌دادنند. او در این درام با خلق شخصیت‌های زیاد و عدم پرداخت دقیق روحیه آن‌ها (به جز یکی دو مورد) تا خلق شاه‌کارهایی چون «هملت» و «توفان» فاصله‌ی بسیار دارد به گونه‌ای که می‌توان «رویا...» را «سبک‌روح‌ترین و بی‌اندیشه‌ترین کمدی او» دانست. هر چند منتقدی انگلیسی به اسم «ب. ای. اوانز» معتقد است «شکسپیر دیگر به نگارش این نوع درام اقدام نکرد زیرا در «رویا..» نگارش این نوع درام را به حد کمال رسانده بود.»

موضوع اصلی نمایش این است که «عشق را با عقل کاری نیست، بلکه مانند شاعری و دیوانگی تابع خیال است. هم‌راه خیال به وجود می‌آید، شدت یا ضعف پیدا می‌کند، و هم‌چنین از میان می‌رود.»

داستان این درام چهار قسمت مختلف دارد:

۱.        عروسی «تیسیوس» و «هیپولیتا»

۲.        تمرین و نمایش «پیراموس و تیسبی»

۳.        سرگذشت عشاق چهارگانه(«لایسندر» و «هرمیا»، «دمیتریوس» و «هلنا»)

۴.    پریان(یعنی نزاع و آشتی «اوبران» و «تیتانیا»، و «پوک» با خدمت‌گزاری و اشتباه و شیطنت‌هایش، و اثرات شیره‌های عشق‌زا و عشق‌زدا چه بر آدمی‌زادگان چه بر «تیتانیا»).

یادداشتی بر فیلم‌نامه‌ «په‌په لوموکو(Pépé le Moko)» اثر ژولین دوویویه(Julien Duvivier) و هانری لابارت(Henri La Barthe) ترجمه‌ی لیلا ارجمند- نشر نی(چاپ اول ۱۳۷۸)


لیلا ارجمند
در خوانش فیلم‌نامه «په‌په لوموکو» آن‌چه بیش از خط داستانی جلب توجه می‌کند ریتم نماها و زاویه‌های نامتعارف دوربین است که با تدوام پن‌ها هم‌راه‌اند و خواننده‌ای را که هنوز فیلم را ندیده، مشتاق تماشا می‌کنند. این که تصاویر ذهنی خواننده تا چه حد با تصاویر فیلم منطبق است خود یکی از موضوع‌هایی است که می‌تواند خواندن فیلم‌نامه‌هایی مانند این را جذاب و هیجان‌انگیز کند.  «میشل ماری» در نقدی با عنوان «والس دوربین‌ها» در این باره می‌نویسد «تمام این حرکات توصیفی و روایی دوربین، [...] حرکات تب‌آلوده‌ی شخصیت‌ها و عادت‌های حرکتی بازی‌گران را نیز به نمایش می‌گذارد، کافی است کمی به ممیک صورت اسلیمان و حرکات دست رژیس و په‌په توجه کنیم.» در همین باره «بهزاد رحیمیان» در نقد «میل به عشق و آزادی» می‌نویسد «دوویویه با دوربینی اغلب متحرک و تدوینی تند، ظاهری ناآرام به صحنه‌ها می‌بخشد که در خدمت توصیف میل به عشق و آزادی «په‌په» قرار می‌گیرد.» بنابراین «په‌په لوموکو» اگر چه طرح داستانی برجسته‌ای ندارد اما آن‌قدر ابداعات سینمایی به لحاظ فرم و ساختار دارد که به عنوان نمونه‌ای موفق از فیلم‌های نوع خود(مکتب رئالیسم شاعرانه) شناخته ‌می‌شود. فیلم‌هایی که به شدت بر نورپردازی، طراحی دکور و صحنه‌آرایی‌شان تکیه دارند و به طور کلی همه چیز در خدمت نگاه بدبینانه‌ و نیستیِ شخصیت‌هاشان است. موضوعی که در این فیلم به شدت در مورد شخصیت «په‌په» صادق است. او که گنگستری حرفه‌ای است در هزارتوی کازبا پنهان شده و مردم به او پناه داده‌‌اند. تلاش‌های پلیس برای دست‌گیریش بی‌نتیجه مانده و با وجود دشمنانی که در شهر دارد، به دام انداختنش به نظر کار غیرممکنی می‌آید. آشنایی«په‌په» با «گبی(Gaby)» نقطه‌ی عطف داستان است. «گبی» برای او یادآور پاریس است، یادآور عشق و آزادی و انگار بودن در کنار او به آغوش کشیدن هر دو این‌هاست. برای همین است که نمی‌تواند دوری «گبی» را تحمل کند و شمایل یک ضدقهرمان متزلزل را می‌گیرد. گرفتار دسیسه‌ها می‌شود و معشوقه‌ی سابقش او را به پلیس لو می‌دهد تا در یک پایان‌بندی تلخ شکمش را با چاقویی بدرد و از حصار کازبا که گلویش را می‌فشارد، رها شود.

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «مون پالاس»(Moon Palace) اثر پل استر(Paul Auster) ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها- نشر افق(چاپ دوم، ۱۳۸۶)



پل استر معتقد است «تصادف» بخش مهمی از هستی است. او تصادف را ساز و کار هستی می‌داند و این را به وضوح وارد جهان «مون‌پالاس» می‌کند. تصادف‌ها از منظر منطق روایی برای خواننده عجیب‌اند و باورناپذیر به گونه‌ای که شاید چنین به نظر آید که شاهد تلاش رقت‌آمیز نویسنده برای خلق رمانش هستیم. اما مطمئنن برای خواننده‌ای که با موضوع «تصادف»‌ کنار آمده باشد مواجهه با رمان «مون‌پالاس» حداقل مواجهه‌ا‌ی جالب خواهد بود. رمان ساده و سرراست است و پر از داستان‌های تو در تو و توصیف حالات شخصی. اگر همان‌طور که سامرست موام معتقد است هدف از خواندن رمان سرگرمی باشد، «مون پالاس» به خوبی سر مخاطبش را گرم می‌کند.

رمان بخش‌هایی از زندگی ام.اس فاگ را به تصویر می‌کشد؛ از سر کردن در فقر و تنهایی، گرفتاری با مشکلِ بحران هویت، انفعال در برابر هستی تا کار کردن برای پدربزرگ، دوستی با پدر و عشق به کیتی. او « یک یتیم،  یک کودک متولد دهه‌ی شصت، یک جوینده‌ی خستگی‌ناپذیر کلیدِ گذشته برای پاسخ به معمای غایی سرنوشت خویش است. زمانی که مارکو از دره منهتن به بیابان‌های یوتا سفر می‌کند، با مجموعه‌ای از شخصیت‌ها و وقایع که به غنا و شگفت‌انگیزی داستان‌های مدرن‌اند، مواجه می‌شود. [داستان] در اثنای  تابستانی که انسان برای اولین بار قدم به ماه گذاشت، آغاز می‌شود و با پس و پیش رفتن در زمان، سه نسل را در برمی‌گیرد. «مون‌پالاس» با هم‌آیندی حوادث و خاطره‌ها پیش می‌رود و با گذارهایِ حیرت‌آوری از تغزل و لطافت طبع تشریح می‌شود. این [رمان] هنوز سرگرم‌کننده‌ترین و شورانگیزترین رمان نویسنده‌ای است که به خاطر تخیلات مهیجش مشهور است.»[۱]