‏نمایش پست‌ها با برچسب آخرین ایستگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آخرین ایستگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

یادداشتی بر «آخرین ایستگاه» اثر اریش‌ماریا ریمارک(Erich Maria Remarque) ترجمه‌ی همایون نوراحمر


رمان خیرکننده‌ی ریمارک در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم در آلمان می‌گذرد. وقتی یک مرد فراری، «اریش روده»، به «آنا»، زنی بیست و هشت ساله، پناه می‌آورد. زنی که زندانیان اردوگاه از شوهرش، «اتو ویکله»، یک فرشته نجات ساخته‌اند، غافل از آن که «آنا» او را بنا به مصلحت تحویل گشتاپو داده و مرد حالا مرده. زن هم نامش را عوض کرده، هرچند هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. «روده» به امید کمک مردی مرده به آن‌جا آمده و حالا «آنا» مُصر است که او از خانه‌اش برود. اما حرف‌های «روده» در او اثر می‌کند و اجازه می‌دهد او تا شب در خانه‌اش پنهان شود. چندی بعد مامور گشتاپو «اشمیدت» به خانه‌ی «آنا» می‌آید. او به شدت به «روده» که می‌گوید افسر ارتش است مشکوک است. برای همین یک فراری دیگر را احضار می‌کند تا ببیند «روده» را می‌شناسد یا نه؟ «کاتس» فراری یهودی «روده» را می‌شناسد اما او را لو نمی‌دهد و با پریدن از پنجره خودکشی می‌کند. «اشمیدت» بی‌آن‌که چیزی دستگیرش شده باشد از خانه‌ی «آنا» می‌رود. صبح روز بعد آلمان نازی به سقوط نزدیک است. «روده» به «آنا» علاقه‌مند شده و به او ابراز عشق می‌کند. «آنا» عشق او را به شرطی می‌پذیرد: «اگه عاشقت بشم- قول می‌دی که هیچ‌وقت ترکم نکنی؟» اما «ریمارک» برای مخلوقاتش سرنوشتی جز این در نظر دارد.