•
لروی(Leroy): فکر نمیکنم. زن من تازه- نمیگم خیلی خیلی زیبا، ولی خوب،
هنوز زن خوشآب و رنگیه. میدونید، معمولن مریضی اونها خیلی جلوتر از این که آدم
متوجه بشه شروع میشه. من که اصلن متوجه نشدم.
فریک(Frick): زن من که اصلن علائمی نشون نمیداد. یه زن خوب
کامل قشنگ بود. خوابش هم خیلی خوب...
•
لروی(Leroy): پس واسهچی با آدم اینجوری حرف میزنید؟ یه لحظه محرابی
که من ساختم فوقالعاده است، یه آن دیگه میشم یه پاتیل گُه.
•
لروی(Leroy): [...] هیچ شنیدید پدر و مادری ایندر و اوندر بگه [ادی شست
در بند شلوار انداختن درمیآورد.] «پسر من نجاره؟» شنیدید؟ شنیدید کسی به بنا بودن
کسی افتخار کنه؟ من نمیدونم شما چی هستید، اما من یه یانکی خر نفهمم...
•
پاتریشیا(Patricia): نه- نه، عزیز من، درسته نوزده سالم که بود جایزهی زیبایی
ایالت رو بردم. ولی خوشگل میخواستی، باید مادرم رو میدیدی. همین دو سال پیش
مرد، سن هشتادوپنج سالگی، هنوز هم باورم نمیشه. درست تو هفتاد سالگیش، تو ساحل
که راه میرفت همه نگاهش میکردند- تا آخر عمرش بالاتنهاش حرف نداشت.
