رمان «ابله» داستان زندگی انسانِ کامل از نظر «داستایفسکی» است. انسان ِ کاملی که مردم او را ابله میدانند. پرنس «میشکین» جوانی بیستوشش ساله است که گمان میکند به حدی از حکمت رسیده که میتواند به مردم نشان دهد چگونه بیشترین بهره را از زندگیشان ببرند. اما او نه تنها در این مسیر موفق نیست بلکه رنج و آزار زیادی به بار میآورد. او عاشق «آگلایا یپانچین» است اما تصمیم میگیرد با «ناستاسیا» که به نظرش انسانی رنجدیده و ناامید است ازدواج کند. اقدامی که تقریبا همه را از او دور میکند.
