· گردنی مثل دم سیب
·
چشمهایی داشت در همهی ولایت خراسان، طاق.
·
روی هم رفته از همهی شیرهکشخانههای دیگر
بیشتر به چرخ بود.
·
کوکب توی آفتاب پشتبامش مینشست، پاهایش را
روی هم دراز میکرد و سرش را به دامن رحمت میگذاشت و میگفت: بجورش. رحمت اگر
جموخی پیدا میشد بیرون میکشید.
·
مثل شلغم پختههای شبمانده...
