[...] به نام خودتون «تکیه کسمایی» رو علم کردین. ماشینتونو زیر پای چندتا روضهخوان شهری گذاشتین که بیان و آب به آسیابتون بریزن. بعد هم چو انداختین که میخواین برین حج. و این کارم کردین: سال گذشته خودی به خدا و پیغمبر هم رسوندین [...] شما بدلکار ماهری هستین آقای کسمایی، شما تبصرههای قشنگی برای خودتون دارین... هیم! وقتی نطق میکشن کومههاشون به آتش کشیده میشه، وقتی به خاطر ویلای تابستونی شما جادهی اصلی قوس برمیداره، وقتی بخشدار دستتونو میلیسه و جلوی شما به لکنت میافته... دراین شرایط، بله، البته، اونا قبل از مدرسه چیزهای دیگه میخوان.
١. داستان

جهانگیر معراج مهندس جوانی است که به روستای نارستان آمده و با دختر یک مالک محلی ازدواج کرده. او روشنفکر است و قصد دارد با اقداماتش زندگی گیلهمردها را تغییر داده و از تسلط مالکان بر زندگی آنها بکاهد. اما در این راه حمایتکننده ندارد یا به عبارتی نمیخواهد داشته باشد. از طرفی یکی از مالکان روستا به نام غلامعلی کسمایی با فعالیتهای او مخالف است و سعی دارد او را از میدان به در کند. در همین گیرودار فرخ، برادرزادهی کسمایی، حلقهی ازدواج دخترعمو را پس داده و به معراج پناه میآورد. او شاهد صحنهی قتل گیلهمردی بوده و فهمیده عمویش برحق نیست. کسمایی تلاش زیادی برای برگرداندن فرخ میکند اما موفق نمیشود. عماد فشخامی، پدر زن معراج از این که اختیار املاکش به دست داماد جوان افتاده ناراضی است. او به دخترش، مرسده، اعتراض میکند که او تو را برای املاک پدرت میخواسته نه برای زندگی. اما مرسده چنین نظری ندارد و پای معراج ایستاده. فرنگیس دختر دیگر عماد دانشجوست و از تهران آمده. او رفتار سردی با مدیر مدرسه، میلانی، که عاشق اوست دارد. به همین دلیل میلانی با احساس و اشتیاق فروان خواستهاش را به شکلی نامتعارف با مرسده در میان میگذارد. او پیش پای مرسده زانو میزند و احساساتش را بیان میکند. غافل از آن که عماد صحنه را دیده و قصد سواستفاده دارد. جهانگیر معراج دارد در زمین عماد مدرسهای میسازد و میخواهد سهام آن را به مردم واگذار کند. کسمایی به شدت در تلاش است تا با ایجاد رعب و وحشت و اختلاف گیلهمردها را علیه مهندس جوان بشوراند اما موفق نیست. معراج به موفقیت نزدیک است اما عماد همه چیز را به هم میریزد. او برای اثبات خود، میلانی را تهدید میکند که اگر آنچه میگوید ننویسد آبرویش را خواهد برد. میلانی چارهای نمییابد جز نوشتن و خیانت به معراج. او چندی بعد خودکشی میکند. عماد که املاکش را به کسمایی واگذار کرده روستا را ترک میکند و معراج شکست خورده و در هم شکسته تکیهگاهی جز مرسده ندارد.