‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ خیاوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ خیاوی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

حافظ خیاوی در مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد»

حافظ خیاوی


·          همه می‌دانستند که الهام کجای پایش خال دارد. اگر الهام زنم می‌شد همه‌ی بچه‌های محل وقتی بزرگ می‌شدند، مرد می‌شدند، می‌دانستند که کجای زنم خال دارد.

·          با خودم گفتم اگر قبل از رسیدن این ماشین که خیلی هم تند می‌آمد از خیابان رد شوم سومان را می‌گیرم و دویدم.

·         پدرت توی همه‌ی عمرش فقط یک روز مرد بود، آن هم روزی که رفت و برای رعنا شناسنامه گرفت.

·         از بچگی دوست داشتم این جوری کار کنم. خودم دستور بدهم، خودم اجرا کنم. برای همین هم زیاد درس نخواندم. ترسیدم خوب بخوانم بشوم کارمند.

·         مثل هر روز از چشم هرکسی گم شده‌ام.

·         صف مورچه‌ها را می‌بینم که می‌روند. معلوم هم نیست که می‌روند یا برمی‌گردند.

·         این از آن پسرهایی است که دستت را روی پوست‌شان اگر بگذاری، تا سه روز ردش می‌ماند.

·         خیلی‌ها که دختر نداشتند، وقت پیری غمگین می‌شدند، نگران می‌شدند که کسی سر خاک‌شان گریه نکند.

·         او سگ را از هرکسی که می‌گرفت، نام صاحب سگ را می‌گذاشت روی سگ.

·         به پهلوی شکسته‌ی فاطمه قسم می‌خورد که اسید می‌ریزد توی آفتابه‌اش.