‏نمایش پست‌ها با برچسب حسن ملکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حسن ملکی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «قیمت»(The Price) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی حسن ملکی- نشر تجربه(۱۳۸۰)


اسکار براکت در جلد سوم «تاریخ تئاتر جهان»[ترجمه‌ی هوشنگ آزادی‌ور- نشر مروارید] راجع به میلر و نمایش‌نامه‌هایش می‌نویسد «همه‌ی آثار میلر حول و حوش یک مطلب دور می‌زنند. شخصیت‌های او بر گرد ارزش‌های محدودی(غالبن مادی) می‌گردند و هنگامی که دریافت مفیدتری از خود و نقش خود در جامعه می‌یابند راضی می‌شوند. میلر را غالبن درام‌نویسی «اجتماعی» خوانده‌اند، اما باید گفت موضوع مورد علاقه‌ی او هم‌واره اخلاق بوده است. به نظر میلر اگرچه جامعه ممکن است ارزش‌های نادرستی بیافریند اما بر عهده‌ی فرد است تا نادرست را از درست تمیز دهد.»
در نمایش‌نامه‌ی «قیمت» موضوعْ اخلاق و فکرهایی است که آدم‌ها در سکوت راجع به هم و رفتار هم می‌کنند. دو برادر مدت‌ها پیش، هم‌زمان با اوضاع بد اقتصادی کشور، بر سر موضوع نگه‌داری از پدرِ ورشکسته‌شان، اختلاف داشته‌اند. والتر راه خودش را رفته و جراح شده و ویکتور درس را رها کرده، پای پدر نشسته و مستمری‌بگیر دولت و شهربانی شده. امروز او، پس از بارها تلاش برای ارتباط با برادرش، به هم‌راه هم‌سرش، اِستِر، می‌خواهند اثاثیه باقی‌مانده از خانه‌ی پدری را بفروشند. برای همین با سولومون، سمسار پیر، تماس گرفته تا کار فروش را یک‌سره کند اما درست وسط معامله والتر سرمی‌رسد. او اگرچه نیازی به پول ندارد اما معتقد است سولومون دارد اثاث را مفت از چنگ‌شان درمی‌آورد. استر که به شدت طالب پول است و از بخشش والتر خوش‌حال شده تمام تلاشش را می‌کند تا معامله جور دیگری رقم بخورد اما ویکتور به این سادگی‌ها زیر بار نمی‌رود و وقتی والتر پیش‌نهاد فرار مالیاتی با اهدا اموال به خیریه را می‌کند او از استر(و از خودش) می‌پرسد «یعنی به نظر تو باید پول رو بگیرم و صدام درنیاد، هان؟»

۱۳۹۳ آذر ۲۱, جمعه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «آخرین یانکی»(The Last Yankee) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی حسن ملکی-نشر تجربه(چاپ اول ١٣٧٨)




    لروی(Leroy): فکر نمی‌کنم. زن من تازه- نمی‌گم خیلی خیلی زیبا، ولی خوب، هنوز زن خوش‌آب و رنگیه. می‌دونید، معمولن مریضی اون‌ها خیلی جلوتر از این که آدم متوجه بشه شروع می‌شه. من که اصلن متوجه نشدم.
فریک(Frick): زن من که اصلن علائمی نشون نمی‌داد. یه زن خوب کامل قشنگ بود. خوابش هم خیلی خوب...
    لروی(Leroy): پس واسه‌چی با آدم این‌جوری حرف می‌زنید؟ یه لحظه محرابی که من ساختم فوق‌العاده است، یه آن دیگه می‌شم یه پاتیل گُه.
    لروی(Leroy): [...] هیچ شنیدید پدر و مادری این‌در و اون‌در بگه [ادی شست در بند شلوار انداختن درمی‌آورد.] «پسر من نجاره؟» شنیدید؟ شنیدید کسی به بنا بودن کسی افتخار کنه؟ من نمی‌دونم شما چی هستید، اما من یه یانکی خر نفهمم...
    پاتریشیا(Patricia): نه- نه، عزیز من، درسته نوزده سالم که بود جایزه‌ی زیبایی ایالت رو بردم. ولی خوش‌گل می‌خواستی، باید مادرم رو می‌دیدی. همین دو سال پیش مرد، سن هشتادو‌پنج سالگی، هنوز هم باورم نمی‌شه. درست تو هفتاد سالگیش، تو ساحل که راه می‌رفت همه نگاهش می‌کردند- تا آخر عمرش بالاتنه‌اش حرف نداشت.

یادداشت از متن نمایش‌نامه «چشم‌اندازی از پل»(A View from the Bridge) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی حسن ملکی-نشر تجربه(چاپ اول ١٣٧٨)




    آلفیری: اغلب فکر می‌کنم پشت این سلام مختصر مشکوک اون‌ها سه هزار سال بدگمانی خوابیده. وکیل یعنی قانون و تو سیسیل که اجداد این‌ها ازش اومدند این‌جا، قانون از زمان شکست یونانی‌ها به این طرف چیز دوستانه‌ای نبوده.
         ادی: کاترینا، نمی‌خوام اذیتت کنم، اما تو قر می‌دی راه می‌ری.
         ادی: بعد هم می‌گذاری می‌ری.
کاترینا: نه، ادی!
ادی: [با نیش‌خند] چرا نه؟ زندگی همینه. می‌ری یک‌شنبه به یک‌شنبه می‌آی دیدمون، بعد ماه به ماه، آخرش هم کیریسمس به کیریسمس، عید به عید.
    ادی: تو بروکلین فکر نمی‌کنم فیلمی مونده باشه که اون‌ها ندیده باشند. رودولفو قراره وقتی سر کار نیست تو خونه بمونه، نه این که بیفته دوره و جولون بده.
بئاتریچه: خودش می‌دونه، چی کار داری؟ اگه بگیرند اون رو می‌گیرند دیگه. بیا تو.
         بئاتریچه: ادی، کی دوباره با من مثل یه هم‌سر رفتار می‌کنی؟
ادی: خوب مدتیه حالم خوب نیست. از وقتی اون‌ها اومدند حال و روز برام نگذاشته‌اند.
بئاتریچه: الان سه ماهه حالت خوب نیست. در صورتی که اون‌ها دو- سه هفته‌است اومدند. الان سه ماهه، ادی.