«پیرمرد و دریا» از اون کتاباییه که نه تنها باید خوندش بلکه باید به هر علاقهمند به ادبیاتی اصرار کرد که بخوندش. داستان سادهس و در عین حال به شدت جذاب.
«سانتیاگوِ» پیر پس از هشتاد و چهار روز ناکامی سرانجام یک ماهی بزرگ صید میکنه. ماهیئی که انگار پیرمردو با خودش به دریای تنهاییهاش میبره. اما نه تنهاییئی که حوصله آدمو سر ببره. پیرمرد پر از امید و میل به مبارزه، مدام با خودش حرف میزنه و وقتی سکوت میکنه آدم دلش میگیره و دوست داره دوباره شروع کنه به حرف زدن. از دغدغههاش بگه و اون چیزایی که وسط بیکران دریا از ذهنش میگذره. با این همه در سکوت پیرمرد هم داستان زیباست. توصیفات دقیق و پرشور از طبیعت آدمو به وجد میاره و فضا رو مملموستر میکنه.
«همینگوی» که پیش از این مورد بیمهری منتقدا قرار گرفته، این جا این پیام روشنو به مخاطبش میده که آدم ممکنه شکست بخوره اما هنوز میتونه روحیه خودش رو حفظ کنه و با امید و اراده به مبارزه ادامه بده و همین تمایل به مبارزه دلیلی برشکستناپذیری انسانه. او به نوعی با «پیرمرد و دریا» شکستناپذیری خودشو به رخ میکشه و اثری خلق میکنه که «ویلیام فاکنر» راجع بهش میگه زمان ممکنه ثابت کنه که «پیرمرد و دریا» بهترین قطعه ادبی عصر ماست.


