‏نمایش پست‌ها با برچسب رمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رمان. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ دی ۱۸, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «غول مدفون» نوشته «کازوئو ایشی گورو» ترجمه سهیل سمی- نشر ققنوس

 


⚠️خطر افشای بخش‌هایی از داستان⚠️

«غول مدفون» کتابی نیست که بشه به همه پیش‌نهادش کرد. یه رمان فانتزی-تاریخی با ایده اولیه درخشان که روایتش مربوط به قرن پنج یا شش میلادی در بریتانیاست.

«اَکسِل» و «بِئاتریس» زوج «برایتونِ» سال‌خورده‌ و عاشقی هستن که مثل همه مردم تحت تاثیر مه چیز زیادی از گذشته به خاطر ندارن. اون‌ها فقط می‌دونن پسری دارن که احتمالا توی روستایی چشم‌انتظار اون‌هاست. همینه که تصمیم می‌گیرن روستاشونو ترک کنن و راهی سفری سخت و هیجان‌انگیز بشن. اون‌ها وارد یک روستای «ساکسون» می‌شن و با جنگ‌جویی به نام «ویستِن» و پسرکی به نام  «ادوین» هم‌سفر می‌شن. این جمع در راه با شوالیه‌ای به نام «گُوِین» آشنا می‌شه که مدعیه برادرزاده شاه آرتوره.

«آرتور» شاهی بوده طرف‌دار صلح با این اعتقاد که اول باید ساکسون‌ها رو شکست داد و حتی مرتکب نسل‌کشی شد و بعد به لطف جادوی «مرلین» با نفس مسموم اژدهایی به نام «کوئریگ» مردم رو دچار فراموشی کرد و به این ترتیب صلح رو برقرار کرد! «کازوئو ایشی گورو» این‌جا «آرتور» رو شاهی ساده‌لوح تصویر می‌کنه که به لطف جادویی شکننده در پی برقراری صلحه. و دقیقا همین‌جاست که سوال اصلی داستان مطرح می‌شه؟ آیا فراموشی قابل ستایشه؟ ظاهرا پاسخ همه شخصیت‌ها به این سوال نه هست. «ویستن» و «گوین» هر دو مدعین که ماموریت دارن «کوئریگ» رو بکشن و به این فراموشی جمعی پایان بدن. زوج کهن‌سال و ادوین هم تشنه دونستن گذشته‌ان. و انگار هیچ‌کس متوجه نیست که با مرگ «کوئریگ» آتیش جنگ‌ دوباره زبونه می‌کشه. در حقیقت غولِ مدفون رازِ «آرتور» در چگونگی برقراری این صلح شکننده‌س.

«کازوئو ایشی گورو» به نوعی در این رمان فراموشی رو راه حل نمی‌دونه و معتقده هر لحظه ممکنه کسی از راه برسه و شعله‌های کینه و نفرت رو در دل مردم روشن کنه. هر چند عده‌‌ای هم در تمنای صلح باشند و بپذیرند بهای اون رو با فراموشی بپردازند. 

این که بر سر «کوئریگ» چی میاد؟ آیا دست جنگ‌جوها بهش می‌رسه یا نه؟ آیا زوج عاشق داستان به پسرشون می‌رسن و سر از گذشته‌شون در میارن یا نه؟ باید رمان رو خوند، از تخیلش لذت برد و تهش هم نشست و به این فکر کرد آیا واقعا فراموشی ارزش ستایش رو داره یا نه؟

۱۴۰۲ دی ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر رمان «ناطور دشت» نوشته جی. دی. سلینجر ترجمه مهدی آذری و مریم صالحی - نشر یوبان

 هیچ‌وقت درباره کسی صحبت نکنید. اگر درباره کسی صحبت کنید دل‌تان برای همه آن‌ها تنگ می‌شود.


 فکر می‌کردم «ناطور دشت» از اون کتاباییه که می‌شه به خیلیا پیش‌نهادش کرد. اما در کمال شگفتی متوجه شدم بعضیا دوستش ندارن و دلیلی برای این همه ستایش نمی‌بینن.

با این وجود رمان در عین سادگی فوق‌العاده‌س. فرم و ساختار پیچیده‌ای نداره و زبانش، زبان محاوره‌س.  «سلینجر» سه روز از زندگی نوجوونیو تعریف می‌کنه که از مدرسه اخراج شده و منتظره نامه اخراجش به دست والدینش برسه. در نگاه اول شاید مخاطب انتظار اتفاقات برجسته و سیر روایی هیجان‌انگیزی داشته باشه. اما این طور نیست و در کمال شگفتی رمان هنوز جذاب و گیراس.

شخصیت خاص «هولدِن کالفیلد» و نگاه شکاک و متفاوتش به جهان اطراف، تلاشش برای وانمود کردن به چیزی که نیست، سادگی زبانش و روابط عجیبش با آدم‌ها اونو جذاب و دوست‌داشتنی می‌کنه. او انگار میان جهان کودکی و بزرگ‌سالی رها شده و از این وضعیت در عذابه. وقتی آدم‌ها اونو کودک حساب می‌کنن قد و قواره و موهای سفیدشو به رخ می‌کشه و وقتی به کار آینده‌ش فکر می‌کنه می‌گه دوست داره نگهبان دشت کودکی باشه.

شخصیت نسبتا متناقضی که آدمو به وجد میاره و با طنز تنیده در رمان خواستنی‌تر هم می‌شه. برای مثال کافیه یه بار دیگه فصل یازدهم و آشنایی او با «جِین» رو مرور کرد، لذت برد و از ته دل خندید یا مثلا سراغ فصل هفدهم رفت شیفته حرف‌های او با خودش، با «سالی» و رفتار عجیب و غریبش شد.

در مجموع «ناطور دشت» از اون رماناییه که اگه باهاش ارتباط برقرار کنیم با حال و هوای آمریکاییش یه گوشه از قلب‌مون می‌شینه و آدم گاهی هوس می‌کنه یه سری بهش بزنه و حرف‌های «هولدن» رو مرور کنه و دوباره لب‌خند بزنه.

یادداشتی بر رمان «سال بلوا» نوشته عباس معروفی - نشر ققنوس

 


«سال بلوا» روایت‌گر عشق حزن‌انگیز «نوشا» و «حسینا» در حال و هوای جنگ جهانی دومه. عشقی با بوی خاک و خون در شهری که ناامنی توش موج می‌زنه. رمان ساختار ویژه‌ای داره که همین باعث می‌شه بعضی‌ها نتونن باهاش به خوبی ارتباط برقرار کنن؛ زمان در طول داستان مدام در حال شکستنه و راوی به تناوب در حال عوض شدن. موضوعی که شاید برای همه جذابیت نداشته باشه.


«عباس معروفی» سعی می‌کنه در این رمان علاوه بر سیاه‌روزی زن ایرانی، اوضاع آشفته کشور رو هم به تصویر بکشه و نشون بده چطور روزهای تاریکِ یک سرزمین فوج فوج آدم‌ها رو به کام مرگ می‌کشونن و از اون‌ها چیزی جز خاطره‌ی حال و هوای اون روزها باقی نمی‌مونه.


«نوشا» دختر سرهنگ جاه‌طلبیه که برای رسیدن به مدارج بالا به گذشته و شهرش پشت کرده و با خانواده به «سنگسر» اومده تا شاید به آرزوهاش برسه. اما اوضاع اون طوری که انتظار داره پیش نمی‌ره و مرگ روی همه‌ی آرزوهاش خط بطلان می‌کشه. «نوشا» و مادرش در شهر موندگار می‌شن و قصه غم‌انگیز یک عشق شروع می‌شه. دختر دل به کوزه‌گری می‌بنده که از نظر مادرش به هیچ‌وجه لیاقت اونو نداره. بل‌که این دکترِ شَهره که از هر نظر شایسته اونه. ازدواج با دکتر سر می‌گیره و این غمه که مدام توی داستان تل‌انبار می‌شه. 

 

خط کلی داستان ساده‌س و تا حدودی تکراری. اما این پرداخت هنرمندانه‌ی جزئیات و ساختار داستانه که «سال بلوا» رو متمایز می‌کنه. نویسنده ذهن مخاطب رو به چالش می‌کشه، اونو وادار به فکر کردن می‌کنه و از این راه انتقاداتش به سیاست و دین رو بیان می‌کنه. با چوبه‌ دار و خاک نمادپردازی می‌کنه و حال و هوایی به یاد موندنی خلق می‌کنه. از زبان «نوشا» غم عشقی جان‌فرسا رو به تصویر می‌کشه و از زبان خود فضایی رو که داستان در اون در حال رخ دادنه.


بدون شک به یاد‌موندنی‌ترین شخصیت داستان «نوشا»ست. کیه که فراموش کنه وقتی «معصوم» از عشق زنش نسبت به «حسینا» می‌پرسه اون طوری جواب بگیره؟ یا یادش بره که «نوشا» بعد از ازدواج چه قدر دلش برای زنانگی‌ها تنگ شده؟ یا فراموش کنه یک زن چقدر ساده یاد گرفته مدام از خودش بپرسه چه اهمیت داره؟


در مجموع شاید خیلی‌ها وقتی «سال بلوا» رو با «سمفونی مردگان» مقایسه می‌کنند به نظرشون «سمفونی مردگان» اثر بهتری باشه اما بدون شک «سال بلوا» هم اثر خوبیه هر چند ممکنه به مذاق طرف‌دارن رضاخان خوش نیاد. 

یادداشتی بر رمان «ژرمینال» نوشته «امیل زولا» ترجمه سروش حبیبی- نشر نیلوفر



 «ژرمینال» پیش از هر چیز با توصیفات زیبا و دوست‌داشتنیش(به لطف ترجمه خوب) به خاطر می‌مونه. از اون رمانایی که می‌شه
 خوندنشو به خیلیا پیش‌نهاد کرد و بعد نشست و راجع به سیاهی و غم حاکم بر فضای رمان حرف زد. راجع به شخصیت‌هایی که خیلی سخت از خاطر آدم  می‌رن؛ «اتی‌یِن» که با اومدنش به معدن امید تو دل کارگرها می‌کاره و اون‌ها رو تشویق به اعتصاب می‌کنه. «کاترین» که همه زندگی کوتاهش درد و رنجه. «ماهو» که سرانجامِ حق‌خواهیش، تباهیه. زنش که غم‌انگیزترین سرنوشت داستانو داره. «ژان‌لن» پسرکی که با همه بد‌ذاتیش تو دل مخاطب جا باز می‌کنه. «سوآرین» این مرموزترین شخصیت داستان که آدمو مبهوت می‌کنه. «شاوال» که تا دم آخر دست از سر «اِتی‌ین» و «کاترین» برنمی‌داره. آقای «هنبوِ» ثروت‌مند که از انحطاط اخلاقی زنش چشم می‌پوشه و...

رمان در نکوهش سرمایه‌داریه. تلاشیه برای به تصویر کشیدن رنج کارگران و زندگی دور از شأن انسانی اونها که زیر بار فقر به دنیا میان و پس از سال‌ها جون کندن همین رو برای بچه‌هاشون به ارث می‌ذارن و چشم از دنیا می‌بندن. «امیل زولا» اگر چه سعی می‌کنه در پایان این اثر غم‌انگیزش با خوش‌بینی نویدبخش روزهای روشن باشه اما همین که توجه خیلی‌ها رو به زندگی فلاکت‌بار کارگران معادن زغال‌سنگ جلب می‌کنه، تاثیر خودش رو گذاشته. 


در رمان خبری از جمله‌های قصار نیست. بلکه این زبان عامیانه و گاهی آمیخته به الفاظ رکیکه که دیالوگ‌ها رو پیش می‌بره و فضا رو مملموس‌تر می‌کنه. با داستان پیش می‌ری و در کمال شگفتی می‌بینی نزدیک به نیمی از رمان گذشته و بی‌ هیچ اتفاق برجسته‌ای دل دادی به شخصیت‌ها و هم‌راه‌شون شدی. شخصیت‌هایی که حتی اگه آدم بکُشن شاید هنوزم بتونی دوست‌شون داشته باشی. بعد سیر سریع و جنون‌آمیز اتفاقات شروع می‌شه. کارگران و خانواده‌های گرسنه‌شون تن به هر ذلتی می‌دن تا مدیران معدن رو به زانو دربیارن و خواسته‌شون رو عملی کنن اما اوضاع اون طوری که انتظار دارن پیش نمی‌ره و همه چیز از کنترل خارج می‌شه.

شاید خیلی‌ها منطق روایت رو که بر مبنای فلسفه مارکسه دوست نداشته باشن(هر چند اصلا توی ذوق نمی‌زنه.) اما بهتره که به این دلیل خودمونو از خوندن یه اثر ادبی دوست‌داشتنی محروم نکنیم.

۱۴۰۲ آبان ۸, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «یادداشت‌های زیرزمین» و داستان «شب‌های روشن» نوشته فئودور داستایفسکی - نشر به سخن با همکاری آوانامه

 


«یادداشت‌های زیرزمین» یا «یادداشت‌های زیرزمینی» از اون رمانایی نیست که آدم با شوق و ذوق به هر کسی معرفیش کنه. داستان پره از جمله‌های عجیب و غریب و تامل برانگیز که از زبان یه مرد متناقض و گوشه‌گیر بیان می‌شن. یه مرد که اگه بتونی با حرفاش پیش بری و دل بدی به داستانش به عنوان یه شخصیت پیچیده و شگفت‌انگیز می‌شینه یه گوشه از ذهنت و شاید وقتی تو زندگی متحمل رنج بشی یاد حرفای اون بیفتی.

۱۴۰۲ مهر ۳۰, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «ابله» اثر فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

رمان «ابله» داستان زندگی انسانِ کامل از نظر «داستایفسکی» است. انسان ِ کاملی که مردم او را ابله می‌دانند. پرنس «میشکین» جوانی بیست‌و‌شش ساله است که گمان می‌کند به حدی از حکمت رسیده که می‌تواند به مردم نشان دهد چگونه بیش‌ترین بهره را از زندگی‌شان ببرند. اما او نه تنها در این مسیر موفق نیست بل‌که رنج و آزار زیادی به بار می‌آورد. او عاشق «آگلایا یپانچین» است اما تصمیم می‌گیرد با «ناستاسیا» که به نظرش انسانی رنج‌دیده و ناامید است ازدواج کند. اقدامی که تقریبا همه را از او دور می‌کند.


۱۴۰۲ تیر ۲۵, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «قمارباز» نوشته فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

 رمان کوتاه «قمارباز» به اندازه «برادران کارامازوف» و «جنایت و مکافات» جذاب نیست و آدم را لب‌ریز از تعریف نمی‌کند. با این همه چون به نوعی خود زندگی‌نامه «داستایفسکی» در دوره قماربازی است جالب به نظر می‌آید. نویسنده سعی می‌کند حالات درونی قماربازها را برجسته کند و نشان دهد چگونه آن‌ها با تن دادن به باخت‌های بیش‌تر خودشان را به لحاظ روانی، تنبیه می‌کنند.
داستانِ «قمارباز» ساده و خطی است و البته روند اصلی داستان پیرامون زندگی خانوادگی «ژنرال» است که به نوعی روی هواست و همه چیز بستگی به یک اتفاق دارد.  
 در رمان زمانی که شخصیت «مادربزرگ» وارد داستان می‌شود رگه‌هایی از طنز اضافه می‌شود که آن را جذاب‌تر می‌کند.
 اما آن چه که بار رمان را به دوش می‌کشد پرداخت هنرمندانه گفت‌وگوهاست. مثلا گفت‌وگوی «الکسی ایوانووچ» با «ژنرال» پس از اخراجش از عنوان معلمی. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «دوگریو» که چالش‌برانگیز پیش می‌رود و در نهایت با نامه «پولینا» جمع می‌شود. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «آستلی» در پارک که به نوعی باید نویدبخش بازگشت به زندگی باشد اما این طور نیست.
ضمنا اتفاقات پایانی رمان و پیوند «الکسی» و «بلانش» عجیب و دور از انتظار است و احتمالا مخاطب به سادگی با آن کنار نمی‌آید خصوصا با توجه به گفتار و رفتار «الکسی» طی رمان و عشقی که نسبت به «پولینا» دارد.

در مجموع خواندن «قمارباز» برای کسانی که به «داستایفسکی» علاقه دارند خالی از لطف نخواهد بود اما به نظر نمی‌رسد که پیش‌نهادِ تمام و کمالی برای مطالعه به دوستان باشد.

۱۴۰۲ تیر ۲۰, سه‌شنبه

یادداشتی بر رمان «برادران کارامازوف» (The Brothers Karamazov) اثر فئودور داستایفسکی( Fyodor Dostoevsky) ترجمه پرویز شهدی - نشر مجید

«اگر کسی برای من ثابت کند که مسیح از دایره حقیقت بیرون است و به راستی یقین حاصل کنم حقیقت فرسنگ‌ها با مسیح فاصله دارد، باز هم ترجیح می‌دهم در کنار مسیح بمانم تا در کنار حقیقت.»

فئودور داستایفسکی

 


 

«برادران کارامازوف» بدون شک شاه‌کار است. اما نه صرفا به خاطر داستان جذابش بل‌که به خاطر فلسفه «داستایفسکی» که به زعم عده زیادی از اندیش‌مندان در این واپسین اثرش به کمال می‌رسد. اگر بخواهیم داستان را در چند خط خلاصه کنیم این طور می‌توان گفت که «فئودور پاولوویچ» مردی است ثروت‌مند که نه تنها ارثیه فرزند ارشدش «دیمیتری» را بالا کشیده که رقیب عشقی او نیز هست. همین مسائل تنش میان این دو را بالا برده و یک شب «فئودور پاولوویچ» به قتل می‌رسد. شواهد علیه «دیمیتری» است و به قتل محکوم می‌شود. او گرچه گناه‌کار نیست، مجازات را می‌پذیرد چون معتقد است همین که اندیشه کشتن پدر را در سر داشته، برای این که مجازات شود کافی‌ است. این خط کلی داستان است اما «داستایفسکی» برای این که فلسفه خودش را در داستان بگنجاند شخصیت‌های بسیاری را خلق کرده و در این جا به شش شخصیت اصلی پرداخته می‌شود.

 

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

یادداشتی بر رمان «مون پالاس»(Moon Palace) اثر پل استر(Paul Auster) ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها- نشر افق(چاپ دوم، ۱۳۸۶)



پل استر معتقد است «تصادف» بخش مهمی از هستی است. او تصادف را ساز و کار هستی می‌داند و این را به وضوح وارد جهان «مون‌پالاس» می‌کند. تصادف‌ها از منظر منطق روایی برای خواننده عجیب‌اند و باورناپذیر به گونه‌ای که شاید چنین به نظر آید که شاهد تلاش رقت‌آمیز نویسنده برای خلق رمانش هستیم. اما مطمئنن برای خواننده‌ای که با موضوع «تصادف»‌ کنار آمده باشد مواجهه با رمان «مون‌پالاس» حداقل مواجهه‌ا‌ی جالب خواهد بود. رمان ساده و سرراست است و پر از داستان‌های تو در تو و توصیف حالات شخصی. اگر همان‌طور که سامرست موام معتقد است هدف از خواندن رمان سرگرمی باشد، «مون پالاس» به خوبی سر مخاطبش را گرم می‌کند.

رمان بخش‌هایی از زندگی ام.اس فاگ را به تصویر می‌کشد؛ از سر کردن در فقر و تنهایی، گرفتاری با مشکلِ بحران هویت، انفعال در برابر هستی تا کار کردن برای پدربزرگ، دوستی با پدر و عشق به کیتی. او « یک یتیم،  یک کودک متولد دهه‌ی شصت، یک جوینده‌ی خستگی‌ناپذیر کلیدِ گذشته برای پاسخ به معمای غایی سرنوشت خویش است. زمانی که مارکو از دره منهتن به بیابان‌های یوتا سفر می‌کند، با مجموعه‌ای از شخصیت‌ها و وقایع که به غنا و شگفت‌انگیزی داستان‌های مدرن‌اند، مواجه می‌شود. [داستان] در اثنای  تابستانی که انسان برای اولین بار قدم به ماه گذاشت، آغاز می‌شود و با پس و پیش رفتن در زمان، سه نسل را در برمی‌گیرد. «مون‌پالاس» با هم‌آیندی حوادث و خاطره‌ها پیش می‌رود و با گذارهایِ حیرت‌آوری از تغزل و لطافت طبع تشریح می‌شود. این [رمان] هنوز سرگرم‌کننده‌ترین و شورانگیزترین رمان نویسنده‌ای است که به خاطر تخیلات مهیجش مشهور است.»[۱]

۱۳۹۳ اسفند ۲, شنبه

یادداشت از متن کتاب «ادبیات مرده است» اثر هنری میلر(Henry Miller) ترجمه‌ی داود قلاجوری- نشر آتیه(چاپ اول ١٣٧۹)




در بخش «یادداشت مترجم»:
        مطالب این کتاب دریچه‌ای بر دنیای اندیشههای میلر می‌گشاید و خواننده را تا حدود زیادی با عقاید او درباره‌ی مفاهیمی چون انسان، سرنوشت، زندگی، دوستی، جنگ، ادبیات، میهن‌پرستی و مرگ آشنا می‌سازد. یکی از نکات قابل تامل در نوشته‌های میلر، که در انتخاب مطالب این مجموعه نیز از نظر دور نمانده، بی‌زاری او از زادگاهش نیویورک است. او نسبت به هر آن‌چه آمریکایی و مظهر ترقی و پیش‌رفت به شیوه‌ی آمریکایی است، تنفر نشان می‌دهد.
         اما او به خاطر جلب نظر منتقدین هرگز از اعتقادات ادبی خود دست برنداشت. آن‌چه او درباره‌ی منتقدین می‌نویسند خواندنی و سوال‌برانگیز است.
«خیلی زود کتابِ [The World of Lawrence] مرا که منعکس‌کننده‌ی نظریات من درباره‌ی آمریکاست خواهند دید. آن‌ها مدت‌هاست که منتظر این کتاب هستند. البته از هم‌اکنون می‌توانم عکس‌العمل آن‌ها را پیش‌بینی کنم. می‌دانم که مرا به رگبار توهین خواهند بست؛ خواهند گفت که افکارم منحرف‌، شورشی و غیرمقعول است؛ خواهند گفت که یک خائنم. البته منظورم از آن‌ها منتقدین هستند، همان سپاه مزدوران خودفروش که قبل از ارائه‌ی هر نظری منتظر می‌شنود تا ببینند باد به کدام سو می‌وزد.»
        نویسنده‌ی آمریکایی «نورمن مایلر[Norman Mailer] در کتاب خود به نام «سیر در آثار هنری میلر» می‌نویسد «کتاب مدار راس‌السرطان در میان ده یا بیست شاه‌کار ادبی جهان قرار دارد.» اما این اثر بلافاصله پس از اولین انتشار در پاریس سال ۱۹۳۴، اسیر دست سانسور شد و از توزیع آن در کشورهای انگلیسی زبان ممانعت به عمل آمد.
         میلر در مقاله‌ای[...] اشاره می‌کند که با پایان گرفتن عصر ما(به احتمال منظور او قرن بیستم است.) فرم‌های ادبی موجود رنگ می‌بازند و اتوبیوگرافی تنها قالب مطلوبی خواهد شد که نویسنده می‌تواند در آن به آفرینش آن‌چه که او نامش را اسناد انسانی می‌گذارد، دست بزند.

البته منظور میلر از اتوبیوگرافی آن دسته آثاری را شامل نمی‌شود که جز نگاهی سطحی و گذرا و نوستالژیک به زندگی انسان گذشته‌ی نویسنده‌ی آن چیز دیگری نیست. این‌گونه آثار فاقد ارزش ادبی‌اند. منظور میلر آن دسته از اتوبیوگرافی‌هاست که نویسنده حقیقت مطلق درون خود را به ما نشان می دهد ؛ ظاهر و باطن خود را به تصویر می‌کشد؛ و مرکز توجه او به احساسات، افکار و عواطف خود است. اتوبیوگرافی واقعی آن است که هدف اصلی‌اش نشان دادن تمامیت و کل و جز نویسنده‌ی آن باشد.

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

یادداشت از متن رمان «گاوخونی» اثر جعفر مدرس‌صادقی(Jaafar Modarres Sadeghi)- نشر مرکز(چاپ نهم ١٣٨٩)




·     مردد بودم به روی خودم بیاورم یا نه. می‌ترسیدم اگر به روی خود بیاورم و داد و فریاد راه بیندازم، به من بخندند. چون به پدر من نمی‌آمد غرق بشود. همان‌وقت دیدم یک نفر لب آب ایستاده بود، دستش را تکان می‌داد و با داد و فریاد چیزی می‌گفت. رفتم جلو. ماردم بود. اما عجیب بود که بی‌چادر بود و با شلوار گشادی که وقت خوابیدن می‌پوشید و با موهای آشفته. هیچ وقت ندیده بودم بدون چادر از خانه بیرون بیاید.
·         می‌گفت با شعر ازدواج کرده و به قول خودش، شوهر شعر بود.
·     مدتی بود می خواستم این خواب‌ها را یادداشت کنم، اما تنبلیم می‌آمد و نمی‌کردم. می‌خواستم ببینم چه خواب‌هایی می‌دیدم و چرا از شر یاد او که دیگر بدجوری داشت اذیتم می‌کرد، راحت نمی‌شدم.
·         به جای این که مثل معلم‌های دیگر برود توی دفتر چای بخورد، می‌ماند توی کلاس و برای بچه‌هایی که دور میزش جمع می‌شدند بازو می‌گرفت.
·         «کی گفته من شاعر نیستم؟»
«من می‌گم.»
«تو کی هستی؟»
«من شاعری هستم که شعر نمی‌نویسم.»
·         پدرم در حالی که سر و دست‌هاش روی میز خیاطی‌اش بود و قیچی خیاطی‌اش هنوز توی دستش مانده بود و پاهاش روی زمین بود، مرده بود.
·     خود پدرم هیچ وقت موافق این مراسم نبود. بارها گفته بود که اگر مُردم، برای من مجلس ختم نگیرید و از این بازی‌ها درنیاورید. خودش می‌گفت در تمام عمرش توی هیچ مجلس ختمی شرکت نکرده بود و راستی هم، تا آن جا که من دیده بودم، توی هیچ مجلس ختمی شرکت نمی‌کرد. برای مادرم هم مجلس ختم برگزار نکرد.
·         رئیس ماتش برد. سر تا پام را ورانداز کرد. انگار می‌خواست ببیند به من می‌آمد که پدرم مرده باشد یا نه. فروشنده‌ها هم برگشتند به من نگاه کردند.

یادداشت از متن داستان «از خمِ چمبر» اثر محمود دولت‌آبادی(Mahmoud Dolatabadi)- نشر نگاه(چاپ اول ١٣٨٣)





·     یک‌سر کار دشت‌بانی طاهر هم به دست ایل و اولاد میرجان‌ها بود. خرده مالک بودند و اگر طاهر شاخ در شاخ‌شان می‌گذاشت، غله‌ی مزد سالانه‌اش را پیش خود نگاه می‌داشتند و برای سال بعد هم دشت‌بان دیگری می‌تراشیدند.
·     طاهر به گوش خودش شنیده بود که یک‌بار تاج‌بانو در یکی از مسافرخانه‌های «ته خیابان» مشهد برای ایزگم کردن از دست مامورها، چندتا لوله‌ی تریاک را در قاچ لای پایش قایم کرده بوده.
·     خودت که می‌فهمی برای چه اصرار می‌کنم؟ اگر تو نیایی سر امتحان و من قبولت کنم دیگران خیال می‌کنند چون ما هم‌خانه‌ایم حق هم‌سایگی به جا آورده‌ام. هر جور شده خودت را برسان.
·     خاله آتکه، نهانی چشم به مارو داشت که چی می‌کند؟ باز هم پاهایش برای بالا رفتن از بام کند هستند؟ مارو دست بر پا می‌گرداند. دنبال کاری می‌گشت تا سر خود را گرم کند. شاید به این امید که طاهر را زود خواب ببرد.
·     شب بود. طاهر رفته بود آب اجاره‌اش را روی زمین زیره بگیرد. خاله آتکه هم به حسینه رفته بود. شب تاسوعا بود. مارو به اتاق آمد، می‌لرزید، اما آمد. گویی خودش را برای هم‌چین شبی ذخیره کرده بود. خودش را به مدیر داد و بعد گریه کرد.
·     دست‌هایش را لب جوی گذاشت و سرش را در آب فرو برد و بیرون آورد. سایه‌ای از آن سوی جوی رو به او می‌آمد. مدیر پلک‌هایش را بر هم زد،  تا خوب‌تر ببیند. روشن‌تر. سهو نکرده بود. سایه‌، سایه‌ی طاهر بود.
·     در را مادر طاهر به رویش باز کرد. طاهر، بی سلام و بی علیک، پاره خشتک پسر میرجان را در کف دست مادر خود گذاشت و گفت: این را بده به خواهرزاده‌ات مارو، بگو قابش بگیرد و هر روز صبح نگاهش کند.
·         دسته‌ی دوچرخه برق می‌زد. آن را برداشت و بی‌صدا رو به در برد. چی؟ مارو میان هشتی ایستاده بود، آماده با بقچه‌ای پیش پایش، او چرا؟ به کجا؟

۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

در رمان «نان سال‌های جوانی»(The Bread of Those Early Years) اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll) ترجمه‌ی محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه(چاپ پنجم ١٣٨٨)



·     بعدها اغلب راجع به این فکر می‌کردم که اگر دنبال هدویگ به راه‌آهن نمی‌رفتم، چه می‌شد: وارد یک زندگی دیگر می‌شدم، درست مثل این که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود. زندگی‌یی که آن وقت‌ها برایم قبل از این که هدویگ را بشناسم، کاملن قابل قبول و قابل تحمل می‌نمود.

·     وقتی به عنوان کارآموزی شانزده ساله، آن هم تنها به شهر آمدم، مجبور بودم قیمت همه‌ی چیزها را بدانم، چون توان پرداخت آن‌ها را نداشتم. گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملن از خود بی‌خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان. چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی معتاد به نان بودم.
·         از آن موقع به بعد از واژه‌ی «مناسب و ارزان» متنفر شدم.
·     هم‌تختی او زن بیماری بود که من در چشم‌هایش گرگ را می‌دیدم و می‌دانستم هر‌آن‌چه از غذای مادر باقی می‌ماند را او می‌خورد، و من دست‌های داغ مادر را روی بازوهایم حس می‌کردم و در چشمانش وحشت از حرص هم تختی‌اش را می‌دیدم.
·     وقتی بعدن، پدر و من، با دکترش صحبت می‌کردیم از او به دلیل بی‌تفاوتی‌اش نسبت به مادر متنفر می‌شدم. او وقتی با ما صحبت می‌کرد در فکر چیز دیگری بود، در حالی که به سوال‌های پدر پاسخ می‌داد به در و یا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، و من از حرکات ظریف لب‌های سرخ او می‌فهمیدم که مادر از دست رفتنی است.
·     شب‌های تابستان کنار رودخانه‌ی راین با هم قدم می‌زدیم و گردش می‌کردیم یا می‌رفتیم بستنی می‌خوردیم، و من او را وقتی در تاریکی شب روی سنگ‌فرش‌های بارانداز می‌نشستیم و پاهای برهنه‌مان را توی آب می‌کردیم، می‌بوسیدم.

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

یادداشتی بر رمان «دوست مشترک ما»(Our Mutual Friend) اثر چارلز دیکنز(Charles Dickens) ترجمه‌ی عبدالحسین شریفیان- نشر نگاه (چاپ اول ١٣٦٩)


«دوست مشترک ما» رمانی است متمرکز بر موضوع‌ پول. رمان پویایی خود را از ماجرای یک قتل مرموز حول زندگی شخصیت‌های «لیزی هگزم» و «بلا ویلفر» می‌گیرد. «بلا ویلفر» دختری است زیبا که در یک خانواده‌ی فقیر به دنیا آمده و به شدت از فقر و نداری بیزار است. او سعی دارد با بی‌رحمی و با استفاده از زیبایی خود به ثروت برسد. نقطه‌ی مقابل او «لیزی هگزم» است. او نیز فقیر و زیباست. اما مناسبات اجتماعی را پذیرفته. می‌داند دختری مانند او هر قدر هم زیبا باشد نمی‌تواند با مردی ثروت‌مند ازدواج کند حتا اگر عاشق هم باشند.
«چارلز دیکنز» در رمان خود زشتی و پوچی زندگی اشرافی را به تصویر می کشد و با ترفندی حساب شده و چالش‌برانگیز شخصیت‌های رمانش را به بازی می‌گیرد تا اثرات مخرب ثروتِ بیش از حد را پیش چشم خوانندگان بگذارد. ترفندی که اگرچه ممکن است در بازخوانی داستان دل را بزند اما یقینن تاثیر خود را خواهد گذاشت، همان طور که سیمای «سیلاس وگ» ناسپاس و آقای «بافین» آزمند هیچ‌گاه از ذهن مخاطب پاک نمی‌شود.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

در کتاب «درباره رمان و داستان كوتاه» اثر سامِرسِت موآم(W. Somerset Maugham) ترجمه‌ي كاوه دهگان ( چاپ سوم، ٢٥٣٦شاهنشاهي):




مقدمه:
   در اين كتاب چناچه درست از آغاز مطالب متوجه مي‌شويد، «ديد هنري» موآم با نظر تولستوي تفاوت فاحش دارد و از هر جهت مخالف آن است. تولستوي رمان و داستان كوتاه و انواع ديگر هنر را وسيله تزكيه و تهذيب اخلاق جماعات بشري مي‌داند و نظريه هنر براي هنر را مردود مي‌شمرد و سخت مي‌كوبد؛ ولي موآم، رمان و داستان كوتاه را فقط وسيله‌ي تفريح خاطر و سرگرمی خواننده مي‌داند و هوادار «هنر براي هنر» است

ده رمان عالي دنيا:
       خواننده‌ي خردمند، از خواندن آن‌ها بزرگترين لذت را كسب مي‌كند، به شرط آنكه هنر مفيد رها كردن پاره‌اي از بخش‌هاي هر كتاب را بياموزد.

یادداشتی بر «آخرین ایستگاه» اثر اریش‌ماریا ریمارک(Erich Maria Remarque) ترجمه‌ی همایون نوراحمر


رمان خیرکننده‌ی ریمارک در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم در آلمان می‌گذرد. وقتی یک مرد فراری، «اریش روده»، به «آنا»، زنی بیست و هشت ساله، پناه می‌آورد. زنی که زندانیان اردوگاه از شوهرش، «اتو ویکله»، یک فرشته نجات ساخته‌اند، غافل از آن که «آنا» او را بنا به مصلحت تحویل گشتاپو داده و مرد حالا مرده. زن هم نامش را عوض کرده، هرچند هنوز در همان خانه زندگی می‌کند. «روده» به امید کمک مردی مرده به آن‌جا آمده و حالا «آنا» مُصر است که او از خانه‌اش برود. اما حرف‌های «روده» در او اثر می‌کند و اجازه می‌دهد او تا شب در خانه‌اش پنهان شود. چندی بعد مامور گشتاپو «اشمیدت» به خانه‌ی «آنا» می‌آید. او به شدت به «روده» که می‌گوید افسر ارتش است مشکوک است. برای همین یک فراری دیگر را احضار می‌کند تا ببیند «روده» را می‌شناسد یا نه؟ «کاتس» فراری یهودی «روده» را می‌شناسد اما او را لو نمی‌دهد و با پریدن از پنجره خودکشی می‌کند. «اشمیدت» بی‌آن‌که چیزی دستگیرش شده باشد از خانه‌ی «آنا» می‌رود. صبح روز بعد آلمان نازی به سقوط نزدیک است. «روده» به «آنا» علاقه‌مند شده و به او ابراز عشق می‌کند. «آنا» عشق او را به شرطی می‌پذیرد: «اگه عاشقت بشم- قول می‌دی که هیچ‌وقت ترکم نکنی؟» اما «ریمارک» برای مخلوقاتش سرنوشتی جز این در نظر دارد.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

سه جمله از رمان «میراث» اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll)



 
·   قطارها که سربازها را به مرخصی می‌برند چه بار عظیم و جنون‌آمیزی از درد را جا‌به‌جا می‌کنند.

·   اگر به جز سرباز پیاده چیزی در دنیا نبود! دیگه نیازی به اثبات این موضوع نبود که جنگ منفور است.

·    دستگاه -هر دستگاهی- سر سوزی برای افراد ارزش قائل نیست، برای منافع خودش کار می‌کنه.