تو هم مقصری مادر؛ چون وقتی اون جنازه منو توی شکمت میذاشت، تو چشمهاتو بستی و با رضا و لذت منو قبول کردی. و بعد هم بله، نطفهای را که من بودم، با شیرهی تنت پرورش دادی و منو به این شکلی که هستم، پرت کردی بیرون، به این دنیای چرک، این دالان دراز، تاریک، سرد. و من... از همون شب بود که ذرهذره پوسیدم و ذرهذره مُردم؛ بدون اینکه امید، حرکت یا قصهای داشته باشم. [...] این جنایته مادر. و تو هم به سهم خودت در این جنایت شریکی. حالا کی باید کفارهی این قتل، این ذرهذره مردن منو بده؟ تو؟ یا اون جنازه؟
رادی در «روزنهی
آبی» در دوپردهی اول نمایشش با طنزی
دوستداشتنی خساست پیلهآقا پیربازاری را نمایش میدهد و با پردهی سوم به
مسیر دیگری میرود. خواننده هنگام مواجهه با دو پردهی اول شاید گمان کند
با نسخهی ایرانی الهام گرفته از نمایشنامهی «خسیس» اثر مولیر مواجه باشد
اما رادی با برداشتن تمرکز از شخصیت پیلهآقا و پرداختن به گسست فکری
نسلها اثرش را دچار شلختگی میکند. شخصیت تکبعدی پیلهآقا نماینده خوبی
برای تقابل با نسل سرخوردهی جدید نیست و ظرفیت این تقابل را ندارد. تقابل
با جوانهایی که به هم شبیهاند. افشان، احسان و
همایون تحت تاثیر انوشاند. همه طغیانگرند و راهی جز گریز از موطنشان
نمییاند.