«ژرمینال» پیش از هر چیز با توصیفات زیبا و دوستداشتنیش(به لطف ترجمه خوب) به خاطر میمونه. از اون رمانایی که میشه
خوندنشو به خیلیا پیشنهاد کرد و بعد نشست و راجع به سیاهی و غم حاکم بر فضای رمان حرف زد. راجع به شخصیتهایی که خیلی سخت از خاطر آدم میرن؛ «اتییِن» که با اومدنش به معدن امید تو دل کارگرها میکاره و اونها رو تشویق به اعتصاب میکنه. «کاترین» که همه زندگی کوتاهش درد و رنجه. «ماهو» که سرانجامِ حقخواهیش، تباهیه. زنش که غمانگیزترین سرنوشت داستانو داره. «ژانلن» پسرکی که با همه بدذاتیش تو دل مخاطب جا باز میکنه. «سوآرین» این مرموزترین شخصیت داستان که آدمو مبهوت میکنه. «شاوال» که تا دم آخر دست از سر «اِتیین» و «کاترین» برنمیداره. آقای «هنبوِ» ثروتمند که از انحطاط اخلاقی زنش چشم میپوشه و...
رمان در نکوهش سرمایهداریه. تلاشیه برای به تصویر کشیدن رنج کارگران و زندگی دور از شأن انسانی اونها که زیر بار فقر به دنیا میان و پس از سالها جون کندن همین رو برای بچههاشون به ارث میذارن و چشم از دنیا میبندن. «امیل زولا» اگر چه سعی میکنه در پایان این اثر غمانگیزش با خوشبینی نویدبخش روزهای روشن باشه اما همین که توجه خیلیها رو به زندگی فلاکتبار کارگران معادن زغالسنگ جلب میکنه، تاثیر خودش رو گذاشته.
در رمان خبری از جملههای قصار نیست. بلکه این زبان عامیانه و گاهی آمیخته به الفاظ رکیکه که دیالوگها رو پیش میبره و فضا رو مملموستر میکنه. با داستان پیش میری و در کمال شگفتی میبینی نزدیک به نیمی از رمان گذشته و بی هیچ اتفاق برجستهای دل دادی به شخصیتها و همراهشون شدی. شخصیتهایی که حتی اگه آدم بکُشن شاید هنوزم بتونی دوستشون داشته باشی. بعد سیر سریع و جنونآمیز اتفاقات شروع میشه. کارگران و خانوادههای گرسنهشون تن به هر ذلتی میدن تا مدیران معدن رو به زانو دربیارن و خواستهشون رو عملی کنن اما اوضاع اون طوری که انتظار دارن پیش نمیره و همه چیز از کنترل خارج میشه.
شاید خیلیها منطق روایت رو که بر مبنای فلسفه مارکسه دوست نداشته باشن(هر چند اصلا توی ذوق نمیزنه.) اما بهتره که به این دلیل خودمونو از خوندن یه اثر ادبی دوستداشتنی محروم نکنیم.

