‏نمایش پست‌ها با برچسب سروش حبیبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سروش حبیبی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ دی ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر رمان «ژرمینال» نوشته «امیل زولا» ترجمه سروش حبیبی- نشر نیلوفر



 «ژرمینال» پیش از هر چیز با توصیفات زیبا و دوست‌داشتنیش(به لطف ترجمه خوب) به خاطر می‌مونه. از اون رمانایی که می‌شه
 خوندنشو به خیلیا پیش‌نهاد کرد و بعد نشست و راجع به سیاهی و غم حاکم بر فضای رمان حرف زد. راجع به شخصیت‌هایی که خیلی سخت از خاطر آدم  می‌رن؛ «اتی‌یِن» که با اومدنش به معدن امید تو دل کارگرها می‌کاره و اون‌ها رو تشویق به اعتصاب می‌کنه. «کاترین» که همه زندگی کوتاهش درد و رنجه. «ماهو» که سرانجامِ حق‌خواهیش، تباهیه. زنش که غم‌انگیزترین سرنوشت داستانو داره. «ژان‌لن» پسرکی که با همه بد‌ذاتیش تو دل مخاطب جا باز می‌کنه. «سوآرین» این مرموزترین شخصیت داستان که آدمو مبهوت می‌کنه. «شاوال» که تا دم آخر دست از سر «اِتی‌ین» و «کاترین» برنمی‌داره. آقای «هنبوِ» ثروت‌مند که از انحطاط اخلاقی زنش چشم می‌پوشه و...

رمان در نکوهش سرمایه‌داریه. تلاشیه برای به تصویر کشیدن رنج کارگران و زندگی دور از شأن انسانی اونها که زیر بار فقر به دنیا میان و پس از سال‌ها جون کندن همین رو برای بچه‌هاشون به ارث می‌ذارن و چشم از دنیا می‌بندن. «امیل زولا» اگر چه سعی می‌کنه در پایان این اثر غم‌انگیزش با خوش‌بینی نویدبخش روزهای روشن باشه اما همین که توجه خیلی‌ها رو به زندگی فلاکت‌بار کارگران معادن زغال‌سنگ جلب می‌کنه، تاثیر خودش رو گذاشته. 


در رمان خبری از جمله‌های قصار نیست. بلکه این زبان عامیانه و گاهی آمیخته به الفاظ رکیکه که دیالوگ‌ها رو پیش می‌بره و فضا رو مملموس‌تر می‌کنه. با داستان پیش می‌ری و در کمال شگفتی می‌بینی نزدیک به نیمی از رمان گذشته و بی‌ هیچ اتفاق برجسته‌ای دل دادی به شخصیت‌ها و هم‌راه‌شون شدی. شخصیت‌هایی که حتی اگه آدم بکُشن شاید هنوزم بتونی دوست‌شون داشته باشی. بعد سیر سریع و جنون‌آمیز اتفاقات شروع می‌شه. کارگران و خانواده‌های گرسنه‌شون تن به هر ذلتی می‌دن تا مدیران معدن رو به زانو دربیارن و خواسته‌شون رو عملی کنن اما اوضاع اون طوری که انتظار دارن پیش نمی‌ره و همه چیز از کنترل خارج می‌شه.

شاید خیلی‌ها منطق روایت رو که بر مبنای فلسفه مارکسه دوست نداشته باشن(هر چند اصلا توی ذوق نمی‌زنه.) اما بهتره که به این دلیل خودمونو از خوندن یه اثر ادبی دوست‌داشتنی محروم نکنیم.

۱۴۰۲ مهر ۳۰, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «ابله» اثر فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

رمان «ابله» داستان زندگی انسانِ کامل از نظر «داستایفسکی» است. انسان ِ کاملی که مردم او را ابله می‌دانند. پرنس «میشکین» جوانی بیست‌و‌شش ساله است که گمان می‌کند به حدی از حکمت رسیده که می‌تواند به مردم نشان دهد چگونه بیش‌ترین بهره را از زندگی‌شان ببرند. اما او نه تنها در این مسیر موفق نیست بل‌که رنج و آزار زیادی به بار می‌آورد. او عاشق «آگلایا یپانچین» است اما تصمیم می‌گیرد با «ناستاسیا» که به نظرش انسانی رنج‌دیده و ناامید است ازدواج کند. اقدامی که تقریبا همه را از او دور می‌کند.


۱۴۰۲ تیر ۲۵, یکشنبه

یادداشتی بر رمان «قمارباز» نوشته فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه

 رمان کوتاه «قمارباز» به اندازه «برادران کارامازوف» و «جنایت و مکافات» جذاب نیست و آدم را لب‌ریز از تعریف نمی‌کند. با این همه چون به نوعی خود زندگی‌نامه «داستایفسکی» در دوره قماربازی است جالب به نظر می‌آید. نویسنده سعی می‌کند حالات درونی قماربازها را برجسته کند و نشان دهد چگونه آن‌ها با تن دادن به باخت‌های بیش‌تر خودشان را به لحاظ روانی، تنبیه می‌کنند.
داستانِ «قمارباز» ساده و خطی است و البته روند اصلی داستان پیرامون زندگی خانوادگی «ژنرال» است که به نوعی روی هواست و همه چیز بستگی به یک اتفاق دارد.  
 در رمان زمانی که شخصیت «مادربزرگ» وارد داستان می‌شود رگه‌هایی از طنز اضافه می‌شود که آن را جذاب‌تر می‌کند.
 اما آن چه که بار رمان را به دوش می‌کشد پرداخت هنرمندانه گفت‌وگوهاست. مثلا گفت‌وگوی «الکسی ایوانووچ» با «ژنرال» پس از اخراجش از عنوان معلمی. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «دوگریو» که چالش‌برانگیز پیش می‌رود و در نهایت با نامه «پولینا» جمع می‌شود. یا گفت‌وگوی «الکسی» با «آستلی» در پارک که به نوعی باید نویدبخش بازگشت به زندگی باشد اما این طور نیست.
ضمنا اتفاقات پایانی رمان و پیوند «الکسی» و «بلانش» عجیب و دور از انتظار است و احتمالا مخاطب به سادگی با آن کنار نمی‌آید خصوصا با توجه به گفتار و رفتار «الکسی» طی رمان و عشقی که نسبت به «پولینا» دارد.

در مجموع خواندن «قمارباز» برای کسانی که به «داستایفسکی» علاقه دارند خالی از لطف نخواهد بود اما به نظر نمی‌رسد که پیش‌نهادِ تمام و کمالی برای مطالعه به دوستان باشد.