‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «چرخ‌دنده»(In the Mesh / L'engrénage) اثر ژان-پل سارتر(Jean-Paul Sartre) ترجمه‌ی داریوش مودبیان- نشر قاب(چاپ دوم ۱۳۸۹)


ما داریم کسی رو محاکمه می‌کنیم که قبل از این دوستش داشتیم و به قدرت رسوندیمش. کسی که به ما دروغ گفت، به ما خیانت کرد.

فیلم‌نامه‌ی «چرخ‌دنده»(۱۹۴۶) که در زمان حیات سارتر هیچ‌گاه به فیلم تبدیل نشد بارها برای صحنه‌ی نمایش تنظیم و اجرا شده است. سارتر در مصاحبه‌ای راجع به آن می‌گوید «چیزی که بیش‌تر از همه در نوشتن این فیلم‌نامه مرا به خود مشغول می‌داشت انتقال روش جدیدی در «به نمایش گذاردن گذشته» بر روی پرده‌ی سینما بود. روشی که قبل از جنگ، داستان‌نویسان انگلوساکسون آن را بسیار به کار می‌گرفتند و ما آن را «تعدد دیدگاه‌ها» می‌نامیم. این روش آن روزها سخت طرف‌دار پیدا کرده بود. کافی است «هم‌شهری کین» یا «راشومون» را به خاطر بیاورید، سعی بر این بود که تدوام سنتی روایت در هم شکسته شود، که «رجعت به گذشته»، «فلاش‌بک» انعطاف‌پذیر شود و بالاخره یک واقعه از زوایا و دیدگاه‌های مختلف توصیف شود. برای این فیلم، من در نظر داشتم نه فقط تدام زمان وقوع حوادث را به کلی در هم بشکنم، بل‌که یک شخصیت –به طور مثال- «هلن» را با چهره‌های گوناگون بر حسب این که چه کسی درباره‌ی او حرف می‌زند، ظاهر سازم.»

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

یادداشتی بر فیلم‌نامه‌ «په‌په لوموکو(Pépé le Moko)» اثر ژولین دوویویه(Julien Duvivier) و هانری لابارت(Henri La Barthe) ترجمه‌ی لیلا ارجمند- نشر نی(چاپ اول ۱۳۷۸)


لیلا ارجمند
در خوانش فیلم‌نامه «په‌په لوموکو» آن‌چه بیش از خط داستانی جلب توجه می‌کند ریتم نماها و زاویه‌های نامتعارف دوربین است که با تدوام پن‌ها هم‌راه‌اند و خواننده‌ای را که هنوز فیلم را ندیده، مشتاق تماشا می‌کنند. این که تصاویر ذهنی خواننده تا چه حد با تصاویر فیلم منطبق است خود یکی از موضوع‌هایی است که می‌تواند خواندن فیلم‌نامه‌هایی مانند این را جذاب و هیجان‌انگیز کند.  «میشل ماری» در نقدی با عنوان «والس دوربین‌ها» در این باره می‌نویسد «تمام این حرکات توصیفی و روایی دوربین، [...] حرکات تب‌آلوده‌ی شخصیت‌ها و عادت‌های حرکتی بازی‌گران را نیز به نمایش می‌گذارد، کافی است کمی به ممیک صورت اسلیمان و حرکات دست رژیس و په‌په توجه کنیم.» در همین باره «بهزاد رحیمیان» در نقد «میل به عشق و آزادی» می‌نویسد «دوویویه با دوربینی اغلب متحرک و تدوینی تند، ظاهری ناآرام به صحنه‌ها می‌بخشد که در خدمت توصیف میل به عشق و آزادی «په‌په» قرار می‌گیرد.» بنابراین «په‌په لوموکو» اگر چه طرح داستانی برجسته‌ای ندارد اما آن‌قدر ابداعات سینمایی به لحاظ فرم و ساختار دارد که به عنوان نمونه‌ای موفق از فیلم‌های نوع خود(مکتب رئالیسم شاعرانه) شناخته ‌می‌شود. فیلم‌هایی که به شدت بر نورپردازی، طراحی دکور و صحنه‌آرایی‌شان تکیه دارند و به طور کلی همه چیز در خدمت نگاه بدبینانه‌ و نیستیِ شخصیت‌هاشان است. موضوعی که در این فیلم به شدت در مورد شخصیت «په‌په» صادق است. او که گنگستری حرفه‌ای است در هزارتوی کازبا پنهان شده و مردم به او پناه داده‌‌اند. تلاش‌های پلیس برای دست‌گیریش بی‌نتیجه مانده و با وجود دشمنانی که در شهر دارد، به دام انداختنش به نظر کار غیرممکنی می‌آید. آشنایی«په‌په» با «گبی(Gaby)» نقطه‌ی عطف داستان است. «گبی» برای او یادآور پاریس است، یادآور عشق و آزادی و انگار بودن در کنار او به آغوش کشیدن هر دو این‌هاست. برای همین است که نمی‌تواند دوری «گبی» را تحمل کند و شمایل یک ضدقهرمان متزلزل را می‌گیرد. گرفتار دسیسه‌ها می‌شود و معشوقه‌ی سابقش او را به پلیس لو می‌دهد تا در یک پایان‌بندی تلخ شکمش را با چاقویی بدرد و از حصار کازبا که گلویش را می‌فشارد، رها شود.

۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

یادداشت از متن فیلم‌نامه «فارگو»(Fargo) اثرجوئل کوئن(Joel Coen) و اتان کوئن(Ethan Coen) ترجمه‌ی علی فارسی‌نژاد- نشر ساقی(چاپ اول ۱۳۸۰)



        متن زیر کم‌کم در سیاهی ظاهر می‌شود:
«این یک داستان واقعی است. حوادثی که در این فیلم نشان داده می‌شود سال ۱۹۸۷در مینه‌سوتا اتفاق افتاده. به درخواست بازماندگان، اسامی تغییر کرده است. بقیه‌ی ماجرا، به احترام درگذشتگان، درست همان‌طور که اتفاق افتاده نقل شده است.»
        مرد جوان‌تر: یک ساعته که این جا نشستیم. تا حالا سه‌بار شاشیدیم.
جری: واقعاً متاسفم. من... شپ به من گفت ۸:۳۰. فکر کنم سوتفاهمی پیش اومده.
        وید: استن گراسمن پیش‌نهادت رو نگاه کرد. می‌گه خیلی خوبه.
جری: شوخی نمی‌کنی؟
وید: شاید بخواهیم کار رو قبول کنیم.
جری: جدی می‌گی! من خیلی سریع پول نقد می‌خوام. برای این که قرارداد را ببندم.
وید: ساعت دو و نیم بیا تا راجع بهش صحبت کنیم، استن می‌گه اگه عددهات درست باشن معامله‌ی خیلی خوبیه.
   «نه» اولین چیز و آخرین چیزیه که تو چهار ساعت گذشته گفته‌ای. تو چشمه‌ی جوشان مکالمه‌ای، مرد. این یکی دیگه آب‌شار بود. منظورم اینه که بابا من این جا نشسته‌ام و دارم رانندگی می‌کنم. تمام اون راه لعنتی از برینرد تا این‌جا رو سعی کردم، می‌دونی سعی کردم باهات حرف بزنم تا کسل نشیم، تا یک‌نواخت بودن جاده اذیت‌مون نکنه و تو حتا یک کلمه‌ی لعنتی هم برای مکالمه نگفتی.

۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

یادداشت از متن کتاب «پاترپانچالی»(Pather Panchali) اثر ساتیاجیت‌ رای(Satyajit Ray) ترجمه‌ی امید روشن‌ضمیر- نشر نی(چاپ اول ١٣٧۶)




در بخش «فیلم‌نامه»:
   شجبو: از دست این دختر کوچیکه‌ی آقای هاریهار! مگه می‌ذاره میوه‌ای روی درخت‌های ما باقی بمونه. آدم یک دقیقه روشو برمی‌گردونه، این دختر همه‌ی میوه‌ها رو می‌دزده.
   شجبو: (خارج از کادر) با کی صحبت کنم؟ اصلن کی به حرفم گوش می‌کنه؟ دورگا که دختر من نیست. فایده‌ای نداره باهاش صحبت کنم. بذار چند روز بگذره، وقتی که همه‌ی اهالی ده به صورتش تف انداختن، خودش می‌فهمه. نتیجه‌ی این جور دختر بزرگ کردن همینه. ولی این دختر در این سن، درسی می‌گیره که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌شه!
        ساربوجایا: از باغ خانم موکرجی چی ورداشتی؟ گوشه‌ی لباست چی قایم کردی؟ زود باش نشونم بده!
دورگا گره‌ی لبه‌ی ساری‌اش را باز می‌کند. ایندیر با نگرانی به این منظره نگاه می‌کند. دورگا گلابی‌ای را که گوشه‌ی لباسش پنهان کرده بود نشان می‌دهد.
ساربوجایا: زود برو اینو به خانم موکرجی پس بده. بعدش هم که برگشتی، باید حیاطو جارو بزنی!
        ساربوجایا: میوه‌هایی که دورگا برای تو می‌آره. لابد تو اصلن خبر نداری.
ایندیر: دورگا فقط یه دختربچه‌ی کوچیکه.
ساربوجایا: معلومه که اون یه بچه‌اس. تو خودتم که رفتار بچه‌گانه داری... عقلت رو از دست دادی. چی فکر کردی؟ خیال کردی که چون اجازه دادیم این‌جا بمونی، هر کاری که دلت خواست می‌تونی بکنی؟ برو، برو حساب کارت رو بکن...

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت از متن فیلم‌نامه‌ی «اومبرتو د»(Umberto D) اثر چزاره زاواتینی(Cesare Zavattini) و ویتوریو دسیکا(Vittorio De Sica) ترجمه‌ی ژینوس کریمی- نشر نی(چاپ اول ١٣٨٢)


   بازنشسته سوم: پلیس‌ها رو نمی‌گم، منظورم رهبرای تظاهراته که بدون گرفتن مجوز این تظاهرات را سازمان دادن...
اومبرتو: اون‌ها نخواستن که ما پشتیبان تظاهرات باشیم.
بازنشسته‌ سوم: خب، پس باید تو خونه‌هامون می‌موندیم.
اومبرتو: من به بیست درصد اضافه حقوق احتیاج دارم تا بتونم همه‌ی قرض‌هامو بدم.
       اومبرتو: اگه این طوری منو بیرون بندازید، دیگه همه‌چی‌تون روبه‌راه می‌شه... اونم بعد از بیست سال!
صاحب‌خانه: می‌بینید! در ضمن اجاره‌های عقب‌افتاده‌تون رو هم باید بپردازید!
       اومبرتو: کدوم یکی‌شون مال توئه...؟
ماریا: هر دو...
اومبرتو: اما... پدر... پدر بچه؟
ماریا: فکر می‌کنم اون ناپلیه...
اومبرتو: یعنی چی... فکر می‌کنم؟!
ماریا: هیچ‌کدوم‌شون قبول نمی‌کنن.

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

یادداشتی بر فیلم «نیاز»(Niaz) (١٣٧٠) علی‌رضا داودنژاد(Alireza Davoodnejad)









 
«نیاز» فیلم سرراست و ساده‌ای است. فیلمی برآمده از دل جامعه‌ی ایرانی اوایل دهه‌ی هفتاد که دست کم برای مخاطب ایرانی هنوز زنده و خاطره‌انگیز است. فیلم با سکانس تشیع جنازه‌ آغاز می‌شود و سپس در اتاقکی تنگ و تاریک به گونه‌ای که به خوبی موید سایه سنگین این مرگ باشد، ادامه می‌یابد.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

یادداشتی بر سه مستند «نخل»، «نان‌خورهای بی‌سوادی» و «تاکسی‌متر» ساخته‌ی ناصر تقوایی(Nasser Taghvai)


١.    «نخل»
ناصر تقوایی در این مستند به ارائه اطلاعتی می‌پردازد که یقینن زمان ساخت آن با زحمت بسیار بدست آمده. اطلاعاتی که امروز مفصل‌ترش به سادگی با یک جست‌و‌جو در فضای مجازی به دست می‌آید. فیلم‌های مستند از این نوع ظاهرن بخش زیادی از موفقیت‌شان را مدیون اطلاعاتی هستند که به بیننده می‌دهند اما «نخل» تمامن متکی به تحقیقات کتاب‌خانه‌ای و میدانیش نیست. ناصر تقوایی با ارائه تصاویر مختلف و بعضن بدیع تاثیر نخل‌ها‌ بر کار و زندگی مردم خوزستان را به تصویر می‌کشد و از این منظر یک سند تاریخی و جامعه‌شناسانه ارائه می‌دهد.

یادداشتی بر فیلم «امپراتوری درون»(Inland Empire) اثر جاودانه دیوید لینچ(David Lynch)


حقیقت در هنر چیزی است که مورد متضادش نیز حقیقت باشد. (اسکاروایلد)



«امپراتوری درون» یک فیلم در فیلم چالش‌انگیز و اعجاب‌آور است. ببینده از همان لحظات ابتدایی با حرکت‌های دل‌هره‌آور دوربین و موسیقی وهم‌گونه می‌فهمد گنگی و ابهام بر فیلم سایه افکنده و چالشی بزرگ پیش روست. به طور حتم آدم‌های مختلف تعاریف و تاویل‌های متعددی از فیلم خواهند داشت و هیچ‌گاه نمی‌توان برای فیلم داستان واحدی تعریف کرد و حتا اگر لینچ پا به عرصه‌ی تعریف داستانش بگذارد، به تعداد انسان‌هایی که فیلم را دیده‌اند با وجود همه‌ی اشتراکات، یقینن اختلافاتی باقی خواهد ماند.

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

در کتاب «با آخرین نفس‌هایم»، خاطرات لوئیس بونوئل(Luis Buñuel) ترجمه‌ی علی امینی نجفی-نشر هوش و ابتکار

Luis Buñuel





·        بکارت پسرانه‌ی من هم همان روزها در یکی از روسپی‌خانه‌های ساراگوسا بر باد رفت.

·       در میان نویسندگان ما رایج شده که در نوشته‌ها یا مصاحبه‌هایشان بی‌دریغ و بی‌هیچ دلیلی کلمات رکیک و مستهجن به کار می‌برند. من این به اصطلاح‌ آزادی‌گرایی را چیزی جز مضحکه کردن آزادی نمی‌دانم و از این رو از هرزه‌نگاریها و پرده‌دری‌های وقیحانه پرهیز می‌کنم
.

·       موانع بر قدرت شادی می‌افزاید.