·
حالا دفتر خاطراتم افتاده دست خودم و چیزی از نوشتهها سر
درنمیآورم.
·
همیشه وقتی دروغ میگفت، خودش زودتر از طرف، دروغش را باور
میکرد. شهرزاد با خودش فکر میکرد حرفهای دروغکی چه قدر واقعیترند.
· خوشحال بود که امیر هنوز هم همان
پسربچهی سادهای است که نمیفهمید شهرزاد تقسیم را بهتر از او بلد است. ولی اگر
امیر میفهمید، دیگر یواشکی دستش را نمیگرفت و تقسیم یادش نمیداد.
·
آن روزها کمتر دروغ میگفت. چند بار رک و راست به امیر
گفته بود «بیا بریم خونهی ما.»
·
زنگ تفریح، بچهها چشم که میگذاشتند، اولین آدمی که غیبش
میزد امیر بود. شهرزاد حس میکرد یکهو مدرسه خالی شد.
·
میشد با او عروسی کرد، براش قورمهسبزی پخت و با او دربارهی
تازهترین فیلم دنیا حرف زد.
·
به پیشانیام نگاه کرد. فکر کردم حالاست که چینهای پیشانی
را ببیند.
