زندگی اشرافی علیقلیخان گیل رو به اضمحلال است. او دارد میمیرد و فرزندانش
منتظرند. صدای زنگولهی مرگ را شنیده اما نمیخواهد باورش کند. سادهدلانه از
آرزوهاش میگوید و «چنگ در باد» میاندازد. میخواهد ده سال دیگر زنده باشد تا در
محافل آفتابی شود، درهای پارکش را باز کند، با نجیبزادهها و مردم متعین معاشرت
کند، پلو دهد و دستمزد کارگران را اضافه کند تا با دلهای سوخته و دستهای پینه
بسته برایش دعا کنند و او همیشه لبخند با شکوهش را بر لب داشته باشد. لبخندی که
بی وجود خارجی رعیت معنا و مفهوم حقیرانهاش را هم ندارد و آرزویی است که هیچکس
به آن وقعی نمینهد.
او ده سال پیش مُرد روزی که لکی در پرنده به پارک نیاوران کشاندش و زنده به
گورش کرد. حالا کسی نیست جز یک ملاک که فرزندان با همهی تدبیرش دورهاش کردهاند
و انتظار مرگش را میکشند. پیرمرد هفتاد ساله، شش فرزند دارد؛ سه دختر و سه پسر.
فروغالزمان شباهت بیشتری به او دارد. قدرتطلب و خودخواه است. عاشق شهرت و وجههی
اجتماعی است. پردهدر و کینهتوز و زخم زبانزن است و چاپلوس و حسود و ضعیفکش.
او با به عهده گرفتن نقش دلسوزِ پدر گویی علیقلیخان را تحت فرمان درآورده و
گرچه فرزند سوم است اما به واسطهی روحیه سلطهجو و شانی که در جامعه یافته بر
نورالدین مسلط است و داود انگار از او میترسد. فخریاعظم تنها کسی است که بیرون
از این خانه زندگی میکند و با اطلاع از نفوذ فروغالزمان بر آقای گیل، با چربزبانی
از او میگذرد و میتواند با پیرمرد معامله کند. اما جمشید و مهرانگیز،این دو
فرزند آخر، این ظاهرن فیلسوف و هنرمند داستان با همهی حقارتشان تن به دایرهی
تسلط فروغ نمیدهند و ابزار او نمیشوند. بین آنها و جامعهی بیرون از این خانه
یک همنشینی تفکرانگیز وجود دارد. اینجا، در این زندگی اشرافی، انفعال آدمها
نشانهی اعتراض است و آن بیرون فاعل بودن انسانها. همین است که در اکثر تنشهای
نمایش یک طرف ماجرا فروغ الزمان است. او به واسطهی علاقهاش به قوانین انضباطی و
نقشی که در آن فرو رفته تاب تحمل مخالفت هیچکس حتا آقای گیل را ندارد. همین است
که بیتفاوتی داود، جمشید و مهرانگیز آزارش میدهد و برایشان نقشه میکشد. او به
گیل هم رحم نمیکند و وقتی میبیند پدرش میخواهد ازدواج کند آن هم با یک کلفت،
برمیآشوبد و آن طور با نقشهای پلید امید پیرمرد را مبدل به یاس میکند. گویی ما
شاهد جوانیهای آقای گیلیم.