![]() |
| حافظ خیاوی |
·
همه میدانستند که الهام کجای پایش خال دارد.
اگر الهام زنم میشد همهی بچههای محل وقتی بزرگ میشدند، مرد میشدند، میدانستند
که کجای زنم خال دارد.
·
با خودم گفتم اگر قبل از رسیدن این ماشین که
خیلی هم تند میآمد از خیابان رد شوم سومان را میگیرم و دویدم.
·
پدرت توی همهی عمرش فقط یک روز مرد بود، آن هم روزی که
رفت و برای رعنا شناسنامه گرفت.
·
از بچگی دوست داشتم این جوری کار کنم. خودم دستور بدهم،
خودم اجرا کنم. برای همین هم
زیاد درس نخواندم. ترسیدم خوب بخوانم بشوم کارمند.
·
مثل هر روز از چشم هرکسی گم شدهام.
·
صف مورچهها را میبینم که میروند. معلوم هم نیست که میروند
یا برمیگردند.
·
این از آن پسرهایی است که دستت را روی پوستشان اگر
بگذاری، تا سه روز ردش میماند.
·
خیلیها که دختر نداشتند، وقت پیری غمگین میشدند، نگران
میشدند که کسی سر خاکشان گریه نکند.
·
او سگ را از هرکسی که میگرفت، نام صاحب سگ را میگذاشت
روی سگ.
·
به پهلوی شکستهی فاطمه قسم میخورد که اسید میریزد توی
آفتابهاش.
