مرگ در پاییز حکایت علاقهی عاشقانهی پیرمردی است به پسرش که گذاشته و رفته. رادی باز هم به زندگی مردمی پرداخته که به خوبی میشناسدشان؛ اهالی توسریخوردهی یک روستا. این بار خبری هم از بیگانگان نیست.
پیرمردی پسرش از ترس خدمت سربازی گذاشته و رفته. این غایبترین شخصیت نمایشنامه تاثیرگذارترین هم هست. او موتور نمایشنامه است؛ عامل محرک پیرمرد. مشدی به عشق چشمهای او اسب را از نقره خریده. مشدی به عشق او باغ و خانهاش را دوست دارد و مشدی حتا به عشق او میمیرد. وقتی مرگ اسب او را به هم میریزد، دیگر تسکینی نیست. باید برود و کسی جلودارش نیست. اما این عشق تنها دستمایه رادی برای پردازش شخصیت مشدی نیست. او ملوک و زندگیش را نیز به صحنه میکشاند تا پرداختی درستتر از قهرمان نمایشش داشته باشد. ملوک اگرچه در شکل گرفتن شخصیت پیرمرد تاثیر شایانی دارد بیشتر تیپ است تا شخصیت. آنچه ما از زندگی و شخصیت ملوک و حتا گلخانم دستگیرمان میشود همان است که با مراجعه به کتاب های تاریخی و جامعهشناسی عایدمان خواهد شد. رادی ما را به لایهها و گوشههای پنهان این شخصیتها نمیبرد و آنها در سطح رها میکند. ملوک زنی است که به خواست پدر به خانهی بخت رفته. میسازد و باید بسازد. فرق او با گلخانم این است که گلخانم ظاهرن عاشقانه ساخته و چشمش به دهان مشدی است و گوشش به فرمان او. و گذشت و فداکاری تنها وجه شخصیتی آنهاست. (آنها را مقایسه کنید با انسیه تک دختر نمایشنامهی «در مهبخوان» یا زنان نمایشنامهی «شب روی سنگفرش خیس») در مقابل شخصیت میرزا وجوه قابل توجهی دارد. او با حساب بردن از مشدی، احترام به او، غیرتی شدن برایش، تلاشش برای نزدیک شدن به او و سرانجام نجاتش و اقرار به گناهانش از تیپ مرد الکلیِ قماربازِ زنباره میگذرد و به شخصیتی قابل توجه تبدیل میشود. مردی که علیرغم شکایتهای ملوک همانجا که جوجه را بیاختیار رها میکند، دل مخاطب را با خود میبرد. همینطورند ابی، نقره و شقی. اینها حضور قدرتمندی دارند؛ ابی با خساست و تزلزل و بازارگرمیهایش، نقره با بیشرفی، حقهبازی و سیاهبازیش و شقی با جوانمردی و سرتقیش.
