• راوی: هماکنون شما اپرایی دربارهی فقرا خواهید دید. چون این اپرا بسیار باشکوه
است که فقط فقرا میتوانند آن را درک کنند و از آنجا که بسیار ارزان است که حتا
گدایان هم میتوانند آن را ببینند، اپرای سه پولی خوانده شده است.
• پیچام: [...] حتا مردم نسبت به آیههای کتاب مقدس که فقیرا به گردنشون میندازن پس
از مدتی بیاعتنا میشن. مثلن به این توجه کنین. «تو نیکی میکن و در دجله انداز/
که ایزد در بیابانت دهد باز». ما این یکی رو حدد سه هفته به کار بردیم اما حالا
دیگه فایدهای نداره. من میتونم آیههای تازهتری پیدا کنم، اما خیلی زود معلوم
میشه که کتاب مقدس هم دردی رو دوا نمیکنه.
• مت: خیلی از مردم شهر این ازدواجو از یاد نمیبرن. چون تو خیلی جرات کردی که
تنها دختر آقای پیچام رو از جلو چشماش قاپیدی.
مک هیث: آقای
پیچام دیگه کیه؟
• پالی: همین الان براون رو دیدم. پدرم نیز اونجا بود. اونا دارن نقشه می کشن که تو
رو بگیرن. مک، تو بایس فورن اثاثتو جمع کنی.
مک هیث: چی؟
اسبابامو جمع کنم؟ زکی. بیا اینجا پالی. ما کار دیگهای داریم که بایس انجام
بدیم.
