«اگه راسی-راسی تو دست و پا نباشیم، خوبه که مرد بشیم... مگه نه؟»
«باغ آرزوها» نمایشنامهای است راجع به سه پسربچهی بیسرپرست که در عصر یک روز پاییزی در اتاقی، مشغول بازیاند. بازیی با عنوان آقای لهسهتو. آغاز نمایشنامه به گونهای است که خواننده/ بیننده تصور میکند پسربچهها واقعن منتظر لهسهتو، رانندهی سرویس هستند تا بیاید و آنها را به خانه برساند اما او دیر کرده. پسرها ضمن آنکه پی دلیلی برای نیامدن او میگردند با هم از آرزوهاشان حرف میزنند و آنها را بازی میکنند. در پایان اگرچه خستهاند اما همین که دلشان خوش است برایشان کافی است و باز هم انتظار لهسهتو را میکشند.
