‏نمایش پست‌ها با برچسب نشر قطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نشر قطره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

در پیش‌گفتار نمایش‌نامه‌ «ایوانف»(Ivanov) اثر آنتوان چخوف(Anton Chekhov) ترجمه‌ی دکتر سعید حمیدیان- نشر قطره(چاپ سوم ١٣٨٨)


ایوانف نخستین نمایش‌نامه بلند آنتوان چخوف(درگذشته‌ی ١٩٠٤)، بزرگ‌نویسنده‌ی واقع‌گرا و طنزآفرین روسی است که نام‌برداری او بیشتر از جهت نمایش‌نامه‌ها و داستان‌های کوتاه اوست.
پرسوناژ اصلی این نمایش‌نامه، نیکلای الکسویچ ایوانف، مردی است باطنن نیک، خوش‌قلب و معصوم، اما ناتوان در عالم عمل که محصور در محیطی سرشار از اعمال و اقوال مبتذل، کج‌فهمی و اتهام و افتراست. ...زنی دردمند و مسلول دارد که ماه‌های آخر عمر را می‌گذراند، زنی که ایوانف را عمیقن دوست می‌دارد و به خاطر او و ازدواج با او قید پدر و مادر مخالف‌خوان با این ازدواج را زده و حتا از دین یهود به مسحیت گرویده و در حقیقت جز شوهر کسی را در این جهان ندارد و تنها دل‌خوشی‌اش حرف زدن با او یا پیانو زدن برای اوست. ...دختر لیبدف، ساشا، که ابتدا به انگیزه‌ی ترحم و دل‌سوزی نسبت به زندگی بی‌سامان و ملال‌انگیز ایوانف جذب او شده پس از چندی به او دل می‌بازد. ...همسر ایوانف، آنا، از این رابطه آگاه شده، در فاصله پرده سوم و چهارم نمایش‌نامه به تلخی جان می‌سپارد.  ...در مراسم غریب عروسی نیز سخنان اتهام‌آمیز و واهی و ناشی از عدم درک شخصیت واقعی قهرمان بی‌غل‌وغش نمایش‌نامه بالا می‌گیرد تا آن‌جا که ایوانف در جلوی چشمان حیرت‌زده‌ی میهمانان و ساشا که قرار است تا لحظاتی دیگر با خطبه عقد کشیش به همسری ایوانف درآید، خود را با تیر می‌زند تا بدین وسیله خود را از سقوط بیشتر به ورطه‌ی پوچی و بی‌معنایی این‌گونه حیات باز دارد. خودکشی هم عاقبت این‌گونه زندگی پرسوناژ‌های چخوف است.
این یاس و بدبینی به ویژه همراه با طنز تلخ و بی‌نهایت نیرومند چخوف یکی از زمینه‌های عمده‌ی آثار اوست. قهرمانان او معمولن یا غرق اوهام خود و سوادایی مزاج‌اند، یا گرفتار در دایره‌ی تنگ از سوتفاهم، تنگ‌نظری، سخنان و کردارهای یاوه؛ در مواردی نیز شاهد نسلی روی در انقراض از روشن‌فکران آن زمان(معروف به اینتلیجنسیا) هستیم که با وجود برخورداری از دانش‌ها و هنرها از قضا ناگزیر از زیستن در محیط‌های روستایی و به دور از علائق این قهرمانان می‌شوند و نمی‌دانند از سواد و برتری‌های خود چگونه استفاده کنند.

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «افول» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

[...] به نام خودتون «تکیه کسمایی» رو علم کردین. ماشین‌تونو زیر پای چندتا روضه‌خوان شهری گذاشتین که بیان و آب به آسیاب‌تون بریزن. بعد هم چو انداختین که می‌خواین برین حج. و این کارم کردین: سال گذشته خودی به خدا و پیغمبر هم رسوندین [...] شما بدل‌کار ماهری هستین آقای کسمایی، شما تبصره‌های قشنگی برای خودتون دارین... هیم! وقتی نطق می‌کشن کومه‌هاشون به آتش کشیده می‌شه، وقتی به خاطر ویلای تابستونی شما جاده‌ی اصلی قوس برمی‌داره، وقتی بخش‌دار دست‌تونو می‌لیسه و جلوی شما به لکنت می‌افته... دراین شرایط، بله، البته، اونا قبل از مدرسه چیزهای دیگه می‌خوان.




١.    داستان
جهان‌گیر معراج مهندس جوانی است که به روستای نارستان آمده و با دختر یک مالک محلی ازدواج کرده. او روشن‌فکر است و قصد دارد با اقداماتش زندگی گیله‌مردها را تغییر داده و از تسلط مالکان بر زندگی آن‌ها بکاهد. اما در این راه حمایت‌کننده‌ ندارد یا به عبارتی نمی‌خواهد داشته باشد. از طرفی یکی از مالکان روستا به نام غلام‌علی کسمایی با فعالیت‌های او مخالف است و سعی دارد او را از میدان به در کند. در همین گیرودار فرخ، برادر‌زاده‌ی کسمایی، حلقه‌ی ازدواج دخترعمو را پس داده و به معراج پناه می‌آورد. او شاهد صحنه‌ی قتل گیله‌مردی بوده و فهمیده عمویش برحق نیست. کسمایی تلاش زیادی برای برگرداندن فرخ می‌کند اما موفق نمی‌شود. عماد فشخامی، پدر زن معراج از این که اختیار املاکش به دست داماد جوان افتاده ناراضی است. او به دخترش، مرسده، اعتراض می‌کند که او تو را برای املاک پدرت می‌خواسته نه برای زندگی. اما مرسده چنین نظری ندارد و پای معراج ایستاده. فرنگیس دختر دیگر عماد دانشجوست و از تهران آمده. او رفتار سردی با مدیر مدرسه، میلانی، که عاشق اوست دارد. به همین دلیل میلانی با احساس و اشتیاق فروان خواسته‌اش را به شکلی نامتعارف با مرسده در میان می‌گذارد. او پیش پای مرسده زانو می‌زند و احساساتش را بیان می‌کند. غافل از آن که عماد صحنه را دیده و قصد سواستفاده دارد. جهان‌گیر معراج دارد در زمین عماد مدرسه‌ای می‌سازد و می‌خواهد سهام آن را به مردم واگذار کند. کسمایی به شدت در تلاش است تا با ایجاد رعب و وحشت و اختلاف گیله‌مردها را علیه مهندس جوان بشوراند اما موفق نیست. معراج به موفقیت نزدیک است اما عماد همه چیز را به هم می‌ریزد. او برای اثبات خود، میلانی را تهدید می‌کند که اگر آن‌چه می‌گوید ننویسد آب‌رویش را خواهد برد. میلانی چاره‌ای نمی‌یابد جز نوشتن و خیانت به معراج. او چندی بعد خودکشی می‌کند. عماد که املاکش را به کسمایی واگذار کرده روستا را ترک می‌کند و معراج شکست خورده و در هم شکسته تکیه‌گاهی جز مرسده ندارد. 

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «در مه بخوان» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره


 رادی ذیل عنوان «در مه بخوان» شخصیت‌های نمایش را معرفی و صحنه را توصیف می‌کند. سپس چهار پرده‌ی نمایش را با ١
.عصر ملال‌انگیز آقایان ٢.اگر به کلبه بیایی ٣.آه، مشدی منوچ ٤.در مه بخوان، نام‌گذاری می‌کند. در نمایش‌نامه زمان به شکل شکست محسوسی شکسته می‌شود. در رفت و آمد آدم‌ها به صحنه وقفه‌ی زمانی وجود ندارد و پس از خروج شخص یا اشخاصی برای پی گرفتن پیرنگ و داستان نمایش دیگران بلافاصله وارد صحنه می‌شوند. اگرچه این رفت و آمدها در ابتدای نمایش‌نامه تصادفی به نظر می‌آیند اما مخاطب پس از چندی متوجه می‌شود عمدی در کار است و زمان به وفور شکسته خواهد شد. با پایان یک پرده و آغاز پرده‌ی دیگر همان شخصیت‌های پرده‌ی قبلی بر صحنه‌اند با این تفاوت که زمان، زمان دیگری است.
 موسیقی نیز صدای فلوت احمد قبله‌گاهی و صدای آواز مشدی منوچ است که بر تاثیر حسی صحنه می‌افزاید. ویژگی دیگر این اثر استفاده‌ی ظریف و هنرمندانه‌ی رادی از اشیاست که توجه دوچندان مخاطب را می‌طلبد. کنار هم قرار دادن این ویژگی‌ها ضمن آن‌که از واقع‌گرایی اجتماعی اثر نمی‌کاهد فرم و ساختاری مدرن به آن می‌دهد.

یادداشتی بر نمایش‌نامه «روزنه‌ی آبی» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

تو هم مقصری مادر؛ چون وقتی اون جنازه منو توی شکمت می‌ذاشت، تو چشم‌هاتو بستی و با رضا و لذت منو قبول کردی. و بعد هم بله، نطفه‌ای را که من بودم، با شیره‌ی تنت پرورش دادی و منو به این شکلی که هستم، پرت کردی بیرون، به این دنیای چرک، این دالان دراز، تاریک، سرد. و من... از همون شب بود که ذره‌ذره پوسیدم و ذره‌ذره مُردم؛ بدون این‌که امید، حرکت یا قصه‌ای داشته باشم. [...] این جنایته مادر. و تو هم به سهم خودت در این جنایت شریکی. حالا کی باید کفاره‌ی این قتل، این ذره‌ذره‌ مردن منو بده؟ تو؟ یا اون جنازه؟



رادی در «روزنه‌ی آبی» در دوپرده‌ی اول نمایشش با طنزی دوست‌داشتنی خساست‌ پیله‌آقا پیربازاری را نمایش می‌دهد و با پرده‌ی سوم به مسیر دیگری می‌رود. خواننده هنگام مواجهه با دو پرده‌ی اول شاید گمان کند با نسخه‌ی ایرانی الهام گرفته از نمایش‌نامه‌ی «خسیس» اثر مولیر مواجه باشد اما رادی با برداشتن تمرکز از شخصیت پیله‌آقا و پرداختن به گسست فکری نسل‌ها اثرش را دچار شلختگی می‌کند. شخصیت تک‌بعدی پیله‌آقا نماینده خوبی برای تقابل با نسل سرخورده‌ی جدید نیست و ظرفیت این تقابل را ندارد. تقابل با جوان‌هایی که به هم شبیه‌اند. افشان، احسان و همایون تحت تاثیر انوش‌اند. همه طغیان‌گرند و راهی جز گریز از موطن‌شان نمی‌یاند.