‏نمایش پست‌ها با برچسب نشر نگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نشر نگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ مهر ۳۰, یکشنبه

یادداشتی بر داستان کوتاه «کسی به سرهنگ نامه نمی‎‌نویسد» نوشته گابریل گارسیا مارکز، ترجمه احمد گلشیری- نشر نگاه

داستان «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» از اون داستاناییه که آدم وقتی می‌خونه غصه‌ش می‌شه. وقایع داستان در کلمبیا می‌گذره اما انگار جنبه‌هایی از زندگی ایرانی رو توی خودش داره. داستان به شدت غمگینه و طنزش هم آدمو ناراحت می‌کنه. امید، انتظار و فقر عناصر پر رنگن و حال و هوای طوفان و بارون بر سر زندگی سرهنگ سنگینی می‌کنه. داستان هیجان‌انگیز و غافل‌گیرکننده نیست اما خط روایی جذابی داره. حس دوگانه سرهنگ و همسرش نسبت به خروس، امید‌های بی‌حاصل سرهنگ و  تلاش برای یافتن راه حلی که اصلا وجود نداره داستانو به خوبی پیش می‌بره و به سرانجام می‌رسونه. سرانجامی که برای سرهنگ چیزی جز یک شکست بزرگ نیست.



بخش‌هایی از مقدمه کتاب «بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز» با مقدمه و ترجمه احمد گلشیری

 



۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت از مقدمه‌ی کتاب «داستان و نقد داستان (جلد اول)» گزیده و ترجمه‌ی احمد گل‌شیری- نشر نگاه



   نویسنده ابزار حقیقت است، او اندیشه‌ها و واقعیت‌هایی را برای خواننده روشن می‌کند که خودکامگان هم‌واره تلاش کرده‌اند هم‌چنان در حجاب بمانند. او بر آن است تا برای اشیا و اموری که بیان نشده‌اند بیانی مناسب و درخور بیابد، تعریفی روشن از اشیا به دست دهد تا آدمی با شناخت آن‌ها آسان‌تر و راحت‌تر در میان‌شان زندگی کند. نویسنده امروز صرفن بر آن نیست تا با داستان‌های خود خواننده را سرگرم کند و به او لذت بخشد... نویسنده دامن آسمان کوتاه زندگی را که بر سر ما خیمه زده و دل‌گیرمان ساخته بالا می‌زند جهان دیگر را به ما می‌نمایاند تا جهان ما را توسعه بخشد.
   داستان جدید موعظه نیست، اندرز نمی‌دهد، به تبلیغ نمی‌پردازد، تنها نشان می‌دهد. ارزش‌های آن پنهان است. این ارزش‌ها در طرح، در آدم‌ها و آدم‌پردازی، در زبان، در نگرش، در لحن داستان و جز این‌ها نهفته است. خواننده باید این عناصر و در نتیجه ساختمان داستان را دریابد تا درک کامل داستان برایش امکان‌پذیر گردد.
   گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی نام‌آور کلمبیایی، معتقد است که مردم دیر یا زود به جای گفته‌های خودکامگان، سخن نویسنده را باور خواهند کرد. در آن روز نویسنده اعتبار نخستین خود را باز خواهد یافت و صندلی خویش را بار دیگر تصاحب خواهد کرد.

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «گفت‌وگوی شبانه» اثر فردریک دورنمات(Friedrich Dürrenmatt) ترجمه‌ی علی‌رضا مهینی- نشر نگاه




·         مرد: بله کتاب‌های مرا هر جا که غدغن شده می‌خوانند.
دیگری: و آن جاها که غدغن نیستند؟
مرد: در این جور جاها از اون‌ها متنفرند.
·     مرد: وقتی ژنرال توی نطقش به آدم حمله بکنه سرانجام کار معلومه. آدم می‌دونه معنیش چیه. همه دوستان که زندگی خودشون رو دوست دارند از آدم رو برمی‌گردونند. برای این که می‌دونند اگر آدم را ملاقات کنند همه محکوم به مرگ می‌شوند.
·     دیگری: من دلم می‌خواد بدونم چرا بعضی‌ها فقط دنبال پول هستند و بعضی‌ها فقط دنبال انسانیت. چرا یک عده گرسنه هستند یک عده سیر. این‌ها که گفتم شاید حقیقت وجود همه آدم‌ها نباشه اما من این طور فهمیدم که بین آدم‌ها تفاوت خیلی زیاده بی آن که این همه تفاوت واقعن لازم باشه.
·     مرد: می‌دونی جلاد؛ من همیشه دلم می‌خواست که مثل یک قهرمان در یک مبارزه‌ی بزرگ و اصولی در میان مردم بمیرم اما حالا فقط من و تو این جا تنها هستیم.
·     دیگری: بله، هیچ فایده‌ای نداره. هر شب یک نفر و گاهی چند نفر مثل شما توی خونه ها یا توی خیابون‌های شهر همین طور که شما فریاد زدید، فریاد می‌کشند و کمک می‌خواهند اما هیچ کس به‌شون اعتنایی نمی‌کنه. گوش مردم به این صداها عادت کرده. می‌فهمید آقا؟
·     مرد: بله متاسفانه عمر جلاد‌ها ابدی است. من تا به حال در زندگیم همیشه از حربه‌های عقلانی استفاده کرده‌ام. اما حالا می‌فهمم که یک دون‌کیشوت ساده و احمق بوده‌ام که فقط به کمک حرف‌ها و کلمه‌های نوشته‌های خودم خواسته‌ام به جنگ عناصر حیوانی بروم. راستی که چه قدر خنده‌داره. یک عمر بر عیله وحشی‌گری و آدم‌کشی مبارزه کرده‌ام و حالا باید توی پنجه‌های تو پاره‌پاره بشم و فقط از دندون‌هام برای دفاع از خودم استفاده کنم نه از منطق و معلوماتم. چه کمدی عجیبی! من حتا یک اسلحه توی خونه خودم نگه نداشتم که بر علیه قاتلی مثل تو به کار ببرم.

یادداشت از متن داستان «از خمِ چمبر» اثر محمود دولت‌آبادی(Mahmoud Dolatabadi)- نشر نگاه(چاپ اول ١٣٨٣)





·     یک‌سر کار دشت‌بانی طاهر هم به دست ایل و اولاد میرجان‌ها بود. خرده مالک بودند و اگر طاهر شاخ در شاخ‌شان می‌گذاشت، غله‌ی مزد سالانه‌اش را پیش خود نگاه می‌داشتند و برای سال بعد هم دشت‌بان دیگری می‌تراشیدند.
·     طاهر به گوش خودش شنیده بود که یک‌بار تاج‌بانو در یکی از مسافرخانه‌های «ته خیابان» مشهد برای ایزگم کردن از دست مامورها، چندتا لوله‌ی تریاک را در قاچ لای پایش قایم کرده بوده.
·     خودت که می‌فهمی برای چه اصرار می‌کنم؟ اگر تو نیایی سر امتحان و من قبولت کنم دیگران خیال می‌کنند چون ما هم‌خانه‌ایم حق هم‌سایگی به جا آورده‌ام. هر جور شده خودت را برسان.
·     خاله آتکه، نهانی چشم به مارو داشت که چی می‌کند؟ باز هم پاهایش برای بالا رفتن از بام کند هستند؟ مارو دست بر پا می‌گرداند. دنبال کاری می‌گشت تا سر خود را گرم کند. شاید به این امید که طاهر را زود خواب ببرد.
·     شب بود. طاهر رفته بود آب اجاره‌اش را روی زمین زیره بگیرد. خاله آتکه هم به حسینه رفته بود. شب تاسوعا بود. مارو به اتاق آمد، می‌لرزید، اما آمد. گویی خودش را برای هم‌چین شبی ذخیره کرده بود. خودش را به مدیر داد و بعد گریه کرد.
·     دست‌هایش را لب جوی گذاشت و سرش را در آب فرو برد و بیرون آورد. سایه‌ای از آن سوی جوی رو به او می‌آمد. مدیر پلک‌هایش را بر هم زد،  تا خوب‌تر ببیند. روشن‌تر. سهو نکرده بود. سایه‌، سایه‌ی طاهر بود.
·     در را مادر طاهر به رویش باز کرد. طاهر، بی سلام و بی علیک، پاره خشتک پسر میرجان را در کف دست مادر خود گذاشت و گفت: این را بده به خواهرزاده‌ات مارو، بگو قابش بگیرد و هر روز صبح نگاهش کند.
·         دسته‌ی دوچرخه برق می‌زد. آن را برداشت و بی‌صدا رو به در برد. چی؟ مارو میان هشتی ایستاده بود، آماده با بقچه‌ای پیش پایش، او چرا؟ به کجا؟

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

یادداشتی بر رمان «دوست مشترک ما»(Our Mutual Friend) اثر چارلز دیکنز(Charles Dickens) ترجمه‌ی عبدالحسین شریفیان- نشر نگاه (چاپ اول ١٣٦٩)


«دوست مشترک ما» رمانی است متمرکز بر موضوع‌ پول. رمان پویایی خود را از ماجرای یک قتل مرموز حول زندگی شخصیت‌های «لیزی هگزم» و «بلا ویلفر» می‌گیرد. «بلا ویلفر» دختری است زیبا که در یک خانواده‌ی فقیر به دنیا آمده و به شدت از فقر و نداری بیزار است. او سعی دارد با بی‌رحمی و با استفاده از زیبایی خود به ثروت برسد. نقطه‌ی مقابل او «لیزی هگزم» است. او نیز فقیر و زیباست. اما مناسبات اجتماعی را پذیرفته. می‌داند دختری مانند او هر قدر هم زیبا باشد نمی‌تواند با مردی ثروت‌مند ازدواج کند حتا اگر عاشق هم باشند.
«چارلز دیکنز» در رمان خود زشتی و پوچی زندگی اشرافی را به تصویر می کشد و با ترفندی حساب شده و چالش‌برانگیز شخصیت‌های رمانش را به بازی می‌گیرد تا اثرات مخرب ثروتِ بیش از حد را پیش چشم خوانندگان بگذارد. ترفندی که اگرچه ممکن است در بازخوانی داستان دل را بزند اما یقینن تاثیر خود را خواهد گذاشت، همان طور که سیمای «سیلاس وگ» ناسپاس و آقای «بافین» آزمند هیچ‌گاه از ذهن مخاطب پاک نمی‌شود.

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

در «ادبار و آینه» اثر محمود دولت‌آبادی(Mahmoud Dowlatabadi)-نشر نگاه



·       گردنی مثل دم سیب

·        چشم‌هایی داشت در همه‌ی ولایت خراسان، طاق.

 
·        روی هم رفته از همه‌ی شیره‌کش‌خانه‌های دیگر بیشتر به چرخ بود.

·    کوکب توی آفتاب پشت‌بامش می‌نشست، پاهایش را روی هم دراز می‌کرد و سرش را به دامن رحمت می‌گذاشت و می‌گفت: بجورش. رحمت اگر جموخی پیدا می‌شد بیرون می‌کشید.

·        مثل شلغم پخته‌های شب‌مانده...