‏نمایش پست‌ها با برچسب نشر نی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نشر نی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

یادداشتی بر فیلم‌نامه‌ «په‌په لوموکو(Pépé le Moko)» اثر ژولین دوویویه(Julien Duvivier) و هانری لابارت(Henri La Barthe) ترجمه‌ی لیلا ارجمند- نشر نی(چاپ اول ۱۳۷۸)


لیلا ارجمند
در خوانش فیلم‌نامه «په‌په لوموکو» آن‌چه بیش از خط داستانی جلب توجه می‌کند ریتم نماها و زاویه‌های نامتعارف دوربین است که با تدوام پن‌ها هم‌راه‌اند و خواننده‌ای را که هنوز فیلم را ندیده، مشتاق تماشا می‌کنند. این که تصاویر ذهنی خواننده تا چه حد با تصاویر فیلم منطبق است خود یکی از موضوع‌هایی است که می‌تواند خواندن فیلم‌نامه‌هایی مانند این را جذاب و هیجان‌انگیز کند.  «میشل ماری» در نقدی با عنوان «والس دوربین‌ها» در این باره می‌نویسد «تمام این حرکات توصیفی و روایی دوربین، [...] حرکات تب‌آلوده‌ی شخصیت‌ها و عادت‌های حرکتی بازی‌گران را نیز به نمایش می‌گذارد، کافی است کمی به ممیک صورت اسلیمان و حرکات دست رژیس و په‌په توجه کنیم.» در همین باره «بهزاد رحیمیان» در نقد «میل به عشق و آزادی» می‌نویسد «دوویویه با دوربینی اغلب متحرک و تدوینی تند، ظاهری ناآرام به صحنه‌ها می‌بخشد که در خدمت توصیف میل به عشق و آزادی «په‌په» قرار می‌گیرد.» بنابراین «په‌په لوموکو» اگر چه طرح داستانی برجسته‌ای ندارد اما آن‌قدر ابداعات سینمایی به لحاظ فرم و ساختار دارد که به عنوان نمونه‌ای موفق از فیلم‌های نوع خود(مکتب رئالیسم شاعرانه) شناخته ‌می‌شود. فیلم‌هایی که به شدت بر نورپردازی، طراحی دکور و صحنه‌آرایی‌شان تکیه دارند و به طور کلی همه چیز در خدمت نگاه بدبینانه‌ و نیستیِ شخصیت‌هاشان است. موضوعی که در این فیلم به شدت در مورد شخصیت «په‌په» صادق است. او که گنگستری حرفه‌ای است در هزارتوی کازبا پنهان شده و مردم به او پناه داده‌‌اند. تلاش‌های پلیس برای دست‌گیریش بی‌نتیجه مانده و با وجود دشمنانی که در شهر دارد، به دام انداختنش به نظر کار غیرممکنی می‌آید. آشنایی«په‌په» با «گبی(Gaby)» نقطه‌ی عطف داستان است. «گبی» برای او یادآور پاریس است، یادآور عشق و آزادی و انگار بودن در کنار او به آغوش کشیدن هر دو این‌هاست. برای همین است که نمی‌تواند دوری «گبی» را تحمل کند و شمایل یک ضدقهرمان متزلزل را می‌گیرد. گرفتار دسیسه‌ها می‌شود و معشوقه‌ی سابقش او را به پلیس لو می‌دهد تا در یک پایان‌بندی تلخ شکمش را با چاقویی بدرد و از حصار کازبا که گلویش را می‌فشارد، رها شود.

۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

یادداشت از متن کتاب «پاترپانچالی»(Pather Panchali) اثر ساتیاجیت‌ رای(Satyajit Ray) ترجمه‌ی امید روشن‌ضمیر- نشر نی(چاپ اول ١٣٧۶)




در بخش «فیلم‌نامه»:
   شجبو: از دست این دختر کوچیکه‌ی آقای هاریهار! مگه می‌ذاره میوه‌ای روی درخت‌های ما باقی بمونه. آدم یک دقیقه روشو برمی‌گردونه، این دختر همه‌ی میوه‌ها رو می‌دزده.
   شجبو: (خارج از کادر) با کی صحبت کنم؟ اصلن کی به حرفم گوش می‌کنه؟ دورگا که دختر من نیست. فایده‌ای نداره باهاش صحبت کنم. بذار چند روز بگذره، وقتی که همه‌ی اهالی ده به صورتش تف انداختن، خودش می‌فهمه. نتیجه‌ی این جور دختر بزرگ کردن همینه. ولی این دختر در این سن، درسی می‌گیره که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌شه!
        ساربوجایا: از باغ خانم موکرجی چی ورداشتی؟ گوشه‌ی لباست چی قایم کردی؟ زود باش نشونم بده!
دورگا گره‌ی لبه‌ی ساری‌اش را باز می‌کند. ایندیر با نگرانی به این منظره نگاه می‌کند. دورگا گلابی‌ای را که گوشه‌ی لباسش پنهان کرده بود نشان می‌دهد.
ساربوجایا: زود برو اینو به خانم موکرجی پس بده. بعدش هم که برگشتی، باید حیاطو جارو بزنی!
        ساربوجایا: میوه‌هایی که دورگا برای تو می‌آره. لابد تو اصلن خبر نداری.
ایندیر: دورگا فقط یه دختربچه‌ی کوچیکه.
ساربوجایا: معلومه که اون یه بچه‌اس. تو خودتم که رفتار بچه‌گانه داری... عقلت رو از دست دادی. چی فکر کردی؟ خیال کردی که چون اجازه دادیم این‌جا بمونی، هر کاری که دلت خواست می‌تونی بکنی؟ برو، برو حساب کارت رو بکن...

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت از متن فیلم‌نامه‌ی «اومبرتو د»(Umberto D) اثر چزاره زاواتینی(Cesare Zavattini) و ویتوریو دسیکا(Vittorio De Sica) ترجمه‌ی ژینوس کریمی- نشر نی(چاپ اول ١٣٨٢)


   بازنشسته سوم: پلیس‌ها رو نمی‌گم، منظورم رهبرای تظاهراته که بدون گرفتن مجوز این تظاهرات را سازمان دادن...
اومبرتو: اون‌ها نخواستن که ما پشتیبان تظاهرات باشیم.
بازنشسته‌ سوم: خب، پس باید تو خونه‌هامون می‌موندیم.
اومبرتو: من به بیست درصد اضافه حقوق احتیاج دارم تا بتونم همه‌ی قرض‌هامو بدم.
       اومبرتو: اگه این طوری منو بیرون بندازید، دیگه همه‌چی‌تون روبه‌راه می‌شه... اونم بعد از بیست سال!
صاحب‌خانه: می‌بینید! در ضمن اجاره‌های عقب‌افتاده‌تون رو هم باید بپردازید!
       اومبرتو: کدوم یکی‌شون مال توئه...؟
ماریا: هر دو...
اومبرتو: اما... پدر... پدر بچه؟
ماریا: فکر می‌کنم اون ناپلیه...
اومبرتو: یعنی چی... فکر می‌کنم؟!
ماریا: هیچ‌کدوم‌شون قبول نمی‌کنن.