رمان «ابله» داستان زندگی انسانِ کامل از نظر «داستایفسکی» است. انسان ِ کاملی که مردم او را ابله میدانند. پرنس «میشکین» جوانی بیستوشش ساله است که گمان میکند به حدی از حکمت رسیده که میتواند به مردم نشان دهد چگونه بیشترین بهره را از زندگیشان ببرند. اما او نه تنها در این مسیر موفق نیست بلکه رنج و آزار زیادی به بار میآورد. او عاشق «آگلایا یپانچین» است اما تصمیم میگیرد با «ناستاسیا» که به نظرش انسانی رنجدیده و ناامید است ازدواج کند. اقدامی که تقریبا همه را از او دور میکند.
نمایش پستها با برچسب نشر چشمه. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب نشر چشمه. نمایش همه پستها
۱۴۰۲ مهر ۳۰, یکشنبه
۱۴۰۲ تیر ۲۵, یکشنبه
یادداشتی بر رمان «قمارباز» نوشته فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی - نشر چشمه
رمان کوتاه «قمارباز» به اندازه «برادران کارامازوف» و «جنایت و مکافات» جذاب نیست و آدم را لبریز از تعریف نمیکند. با این همه چون به نوعی خود زندگینامه «داستایفسکی» در دوره قماربازی است جالب به نظر میآید. نویسنده سعی میکند حالات درونی قماربازها را برجسته کند و نشان دهد چگونه آنها با تن دادن به باختهای بیشتر خودشان را به لحاظ روانی، تنبیه میکنند.داستانِ «قمارباز» ساده و خطی است و البته روند اصلی داستان پیرامون زندگی خانوادگی «ژنرال» است که به نوعی روی هواست و همه چیز بستگی به یک اتفاق دارد.در رمان زمانی که شخصیت «مادربزرگ» وارد داستان میشود رگههایی از طنز اضافه میشود که آن را جذابتر میکند.اما آن چه که بار رمان را به دوش میکشد پرداخت هنرمندانه گفتوگوهاست. مثلا گفتوگوی «الکسی ایوانووچ» با «ژنرال» پس از اخراجش از عنوان معلمی. یا گفتوگوی «الکسی» با «دوگریو» که چالشبرانگیز پیش میرود و در نهایت با نامه «پولینا» جمع میشود. یا گفتوگوی «الکسی» با «آستلی» در پارک که به نوعی باید نویدبخش بازگشت به زندگی باشد اما این طور نیست.ضمنا اتفاقات پایانی رمان و پیوند «الکسی» و «بلانش» عجیب و دور از انتظار است و احتمالا مخاطب به سادگی با آن کنار نمیآید خصوصا با توجه به گفتار و رفتار «الکسی» طی رمان و عشقی که نسبت به «پولینا» دارد.در مجموع خواندن «قمارباز» برای کسانی که به «داستایفسکی» علاقه دارند خالی از لطف نخواهد بود اما به نظر نمیرسد که پیشنهادِ تمام و کمالی برای مطالعه به دوستان باشد.
۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه
در رمان «نان سالهای جوانی»(The Bread of Those Early Years) اثر هاینریش بُل(Heinrich Böll) ترجمهی محمد اسماعیلزاده- نشر چشمه(چاپ پنجم ١٣٨٨)
· بعدها اغلب راجع به این فکر میکردم
که اگر دنبال هدویگ به راهآهن نمیرفتم، چه میشد: وارد یک زندگی دیگر میشدم،
درست مثل این که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود. زندگییی که آن وقتها برایم
قبل از این که هدویگ را بشناسم، کاملن قابل قبول و قابل تحمل مینمود.
· وقتی به عنوان کارآموزی شانزده
ساله، آن هم تنها به شهر آمدم، مجبور بودم قیمت همهی چیزها را بدانم، چون توان
پرداخت آنها را نداشتم. گرسنگی قیمتها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملن
از خود بیخود میکرد، و من غروبها ساعتهای متمادی بیهدف در شهر پرسه میزدم و
به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردم به جز نان. چشمهایم میسوخت، زانوهایم از ضعف خم میشد
و حس میکردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی معتاد به نان
بودم.
·
از آن موقع به بعد از واژهی «مناسب و ارزان» متنفر شدم.
· همتختی او زن بیماری بود که من در
چشمهایش گرگ را میدیدم و میدانستم هرآنچه از غذای مادر باقی میماند را او میخورد،
و من دستهای داغ مادر را روی بازوهایم حس میکردم و در چشمانش وحشت از حرص هم
تختیاش را میدیدم.
· وقتی بعدن، پدر و من، با دکترش صحبت
میکردیم از او به دلیل بیتفاوتیاش نسبت به مادر متنفر میشدم. او وقتی با ما
صحبت میکرد در فکر چیز دیگری بود، در حالی که به سوالهای پدر پاسخ میداد به در
و یا از پنجره به بیرون نگاه میکرد، و من از حرکات ظریف لبهای سرخ او میفهمیدم
که مادر از دست رفتنی است.
· شبهای تابستان کنار رودخانهی راین
با هم قدم میزدیم و گردش میکردیم یا میرفتیم بستنی میخوردیم، و من او را وقتی
در تاریکی شب روی سنگفرشهای بارانداز مینشستیم و پاهای برهنهمان را توی آب میکردیم،
میبوسیدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)

