‏نمایش پست‌ها با برچسب نمایشنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نمایشنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «زنان تروا»(The Trojan Women) اثر سنکا(Seneca) ترجمه‌ی عبدالله کوثری- نشر فردا(چاپ اول ۱۳۸۶)

عبدالله کوثری

در مورد تراژدی:
سنکا در تراژدی «زنان تروا» وام‌دار اورپید و دو تراژدی‌اش «هکاب» و «زنان تروا»ست. او ماجرای قربانی کردن پولیکسنا به درخواست شبح آشیل در «هکاب» و کشتن آستیناکس، پسر هکتور و آندروماک، در «زنان تروا» را در بهترین تراژدی‌اش می‌آورد. او با به تصویر کشیدن درد و رنج‌های هکاب، آندروماک و پولیکسنا و محافظه‌کاری و ترس یونانیان، پوچی و بی‌هودگی جنگ را نشان می‌دهد. هکاب این نگون‌بخت‌ترین زن تاریخ هنوز باید مرگ عزیزان را تاب آورد و شِکوه کند که چرا مرگ دامن خود او را نمی‌گیرد. آندروماک میان ویرانیِ گورِ شوهر و جان فرزند می‌ماند و می‌بازد و پولیکسنا تن به ازدواج با پیروس، پسر آشیل، نمی‌دهد و قربانی خواسته‌ی یک روح می‌شود. اما با وجود همه‌ی این بدبختی‌ها آن‌ها شجاعت و وقار خود را در برابر مرگ از دست نمی‌دهند و با آغوش باز به استقبالش می‌روند.
زنان تروا اگر چه با شخصیت‌های اصلی‌شان فاصله‌ دارند و تحت تاثیر آموزه‌های فلسفه‌ی رواقی، که سنکا دل‌بسته‌ی آن است، از مذهب و خدایان دورند و به سطوح انسانی نزدیک‌تر، اما هم‌چنان از این نظرگاهِ تازه هم قابل قبول‌اند و استوار.

در مورد سنکا:
سنکا اگر چه در مقام نمایش‌نامه‌نویس هرگز به قله‌های رفیعی چون اشیل، سوفکل و اورپید نزدیک نمی‌شود اما به قول اف. ال. لوکاس «بنای یادمان واقعی سنکا، صحنه‌ی تراژدی در انگلستان، فرانسه و ایتالیاست.» او در دوره‌ی رنسانس زمانی که نمایش‌نامه‌های یونانی با همه‌عظمت‌شان برای نویسندگان آن دوره گیرایی نداشتند یک تنه بزرگان درام‌نویسی جهان را به محاق افکند و سرمشق تراژدی آن دوره شد. اهمیت او در تاریخ ادبیات نمایشی آن‌ جا روشن می‌شود که بدانیم «بسیاری از منتقدان معتقدند تصور تراژدی دوران الیزابت بدون آثار این نویسنده اگر نه ناممکن، بسیار دشوار است.» یا این که «در اهمیت تاثیر سنکا بر نمایش‌نامه‌نویسی دوران رنسانس نمی‌توان تردید کرد. نمایش‌نامه‌نویسان عصر الیزابت به واسطه‌ی سنکا نمایش‌نامه‌ی پر شکوه و عظیم را در شکلی که برای‌شان قابل درک و قابل استفاده بود به دست آوردند و با کمک او نمایش‌نامه‌هایی بس بزرگ‌تر از سرمشق خود نوشتند. بدین‌سان سنکا پیوندی میان دو دوره‌ی مهم تراژدی برقرار کرد و بدل به چهره‌ای ماندگار در تاریخ تکامل تراژدی غرب شد.»

۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «ماری استوارت»(Mary Stuart) اثر یوهان کریستف فردریش فون شیلر(Johann Christoph Friedrich von Schiller) ترجمه‌ی بهزاد قادری- انتشارات سپیده‌ی سحر(چاپ اول ۱۳۸۱)



بهزاد قادری

نمایش‌نامه‌ی «ماری استوارت» را باید حاصل تغییر نگرش شیلر نسبت مفهوم آزادی انسان، در مقایسه با آثار پیشین‌اش دانست. او با بررسی آثار کانت به این نتیجه رسید که «می‌توان با بهره‌گیری از مباحث زیبایی‌شناسی هنر دست‌گاهی ساخت که در خدمت آموزش و پرورش انسان عادی باشد، واکنشی با جوهره‌ی مدرنیته.» بر این اساس انسان آزاده‌ای که پس از این شیلر در نظر دارد «کسی است که به نوعی آزادی درونی و ذهنی می‌رسد، وجدانی بیدار دارد، و حاضر است برای بازیافتن هویت خویش از دالان آشوب‌زده‌ی تاریخ بگذرد تا بتواند بیش‌تر و به‌تر شلاق تجربه‌های زندگی را درونی کند.» حاصل این نوعِ نگاه شیلر «ماری استوارت» است. نمایش‌نامه‌ای که در سال ۱۸۰۱نوشته شد. اثری که جدای از جنبه‌های تاریخی و انتقادی‌اش جذاب و پرکشش است و می‌تواند هر خواننده‌ای را با خود هم‌راه کند.

در «ماری استوارت» شاهد سه روز پایانی زندگی ملکه‌ی اسکاتلند در زندان هستیم. ملکه‌ای که تمام سعی‌اش را می‌کند تا حتا با استفاده از زیبایی‌اش به آزادی برسد اما آن چه در پایان نصیبش می‌شود بسیار باارزش‌تر و شکوه‌مندتر از آنی است که جست‌و‌جو می‌کرد؛ آزادی درونی. نوعِ برتر آزادی که مخاطب را متاثر می‌کند و احتمالن به فکر فرو می‌برد. مخصوصن هنگامی که بیننده(خواننده) به مفهوم آزادی درونی فکر می‌کند و با تعریف خودش از این نوع آزادی رفتار و گفتار «ماری استوارت» را واکاوی می‌کند.


۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «توفان»(The Tempest) اثر ویلیام شکسپیر(William Shakespeare) ترجمه‌ی ابراهیم یونسی- نشر اندیشه(۱۳۵۱)*




ابراهیم یونسی**
در بین واپسین نمایش‌نامه‌های شکسپیر، عمومن «توفان» رُمَنس در نظر گرفته شده و بارها خداحافظی شکسپیر با هنر دراماتیک تفسیر شده است. نمایش‌نامه‌ای که یکی از اصیل‌ترین آثار شکسپیر است چرا که برای طرح مرکزی آن هیچ منبع مشخصی شناخته نشده.
داستان «توفان» در عصری ناشناخته بر جزیره‌ای بی‌نام آغاز می‌شود که بعضی از منتقدان آن را تداعی کننده‌ی تم استعمار اروپا در دنیای جدید، می‌دانند. طرح بر شخصیت پروسپروی جادوگر، دوک تبعیدی میلان، که به طرز ناجوان‌مردانه‌ای معزول  و به هم‌راه دخترش میراندا در اقیانوس رها شده، متمرکز است. او پس از رسیدن به جزیره با استفاده از سحر و جادو «آریل» را که موجودی پری مانند است آزاد و «کالیبانِ» حیوان‌صفت را به بردگی می‌گیرد. پروسپرو سپس غاصبانِ [پادشاهی]، برادرش آنتونیو و شاه ناپل، آلونسو را با کشاندن‌ به جزیره و از بین بردن کشتی‌شان با توفانی جادویی تنبیه می‌کند. او پس از انتقام سهم‌گینش با ژستی صلح‌جویانه و اعلام پیوند دخترش با پسر آلونسو، پرنس فردیناند، درام را می‌بندد. در صحنه‌ی پایانی پروسپرو با برادرش که بر سرزمین‌اش حکم می‌رانده، روبه‌رو شده و از او می‌خواهد قلم‌رو پادشاهی‌اش را بازگرداند. سپس جزیره را تحت کنترل کالیبان ترک کرده، قدرت جادویی‌اش را فراموش می‌کند و پیروزمندانه به میلان بازمی‌گردد. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «رویا در شب نیمه‌ی تابستان(A Midsummer Night's Dream)» اثر ویلیام شکسپیر(William Shakespeare) ترجمه‌ی مسعود فرزاد- نشر ناهید(چاپ سوم ۱۳۸۲)

مسعود فرزاد


ای ســـــــروران گــــــــرامی
از ایـــــــن افســـــــانه‌ی پوچ
که بیش از رویایی مایه ندارد
خـــــرده‌گــــــیری نکــــــنید.


«رویا در شب نیمه‌ی تابستان» را با توجه به سبک و مضامین رو و پیش پا افتاده‌اش جز آثار جوانی شکسپیر می‌دادنند. او در این درام با خلق شخصیت‌های زیاد و عدم پرداخت دقیق روحیه آن‌ها (به جز یکی دو مورد) تا خلق شاه‌کارهایی چون «هملت» و «توفان» فاصله‌ی بسیار دارد به گونه‌ای که می‌توان «رویا...» را «سبک‌روح‌ترین و بی‌اندیشه‌ترین کمدی او» دانست. هر چند منتقدی انگلیسی به اسم «ب. ای. اوانز» معتقد است «شکسپیر دیگر به نگارش این نوع درام اقدام نکرد زیرا در «رویا..» نگارش این نوع درام را به حد کمال رسانده بود.»

موضوع اصلی نمایش این است که «عشق را با عقل کاری نیست، بلکه مانند شاعری و دیوانگی تابع خیال است. هم‌راه خیال به وجود می‌آید، شدت یا ضعف پیدا می‌کند، و هم‌چنین از میان می‌رود.»

داستان این درام چهار قسمت مختلف دارد:

۱.        عروسی «تیسیوس» و «هیپولیتا»

۲.        تمرین و نمایش «پیراموس و تیسبی»

۳.        سرگذشت عشاق چهارگانه(«لایسندر» و «هرمیا»، «دمیتریوس» و «هلنا»)

۴.    پریان(یعنی نزاع و آشتی «اوبران» و «تیتانیا»، و «پوک» با خدمت‌گزاری و اشتباه و شیطنت‌هایش، و اثرات شیره‌های عشق‌زا و عشق‌زدا چه بر آدمی‌زادگان چه بر «تیتانیا»).

۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «قیمت»(The Price) اثر آرتور میلر(Arthur Miller) ترجمه‌ی حسن ملکی- نشر تجربه(۱۳۸۰)


اسکار براکت در جلد سوم «تاریخ تئاتر جهان»[ترجمه‌ی هوشنگ آزادی‌ور- نشر مروارید] راجع به میلر و نمایش‌نامه‌هایش می‌نویسد «همه‌ی آثار میلر حول و حوش یک مطلب دور می‌زنند. شخصیت‌های او بر گرد ارزش‌های محدودی(غالبن مادی) می‌گردند و هنگامی که دریافت مفیدتری از خود و نقش خود در جامعه می‌یابند راضی می‌شوند. میلر را غالبن درام‌نویسی «اجتماعی» خوانده‌اند، اما باید گفت موضوع مورد علاقه‌ی او هم‌واره اخلاق بوده است. به نظر میلر اگرچه جامعه ممکن است ارزش‌های نادرستی بیافریند اما بر عهده‌ی فرد است تا نادرست را از درست تمیز دهد.»
در نمایش‌نامه‌ی «قیمت» موضوعْ اخلاق و فکرهایی است که آدم‌ها در سکوت راجع به هم و رفتار هم می‌کنند. دو برادر مدت‌ها پیش، هم‌زمان با اوضاع بد اقتصادی کشور، بر سر موضوع نگه‌داری از پدرِ ورشکسته‌شان، اختلاف داشته‌اند. والتر راه خودش را رفته و جراح شده و ویکتور درس را رها کرده، پای پدر نشسته و مستمری‌بگیر دولت و شهربانی شده. امروز او، پس از بارها تلاش برای ارتباط با برادرش، به هم‌راه هم‌سرش، اِستِر، می‌خواهند اثاثیه باقی‌مانده از خانه‌ی پدری را بفروشند. برای همین با سولومون، سمسار پیر، تماس گرفته تا کار فروش را یک‌سره کند اما درست وسط معامله والتر سرمی‌رسد. او اگرچه نیازی به پول ندارد اما معتقد است سولومون دارد اثاث را مفت از چنگ‌شان درمی‌آورد. استر که به شدت طالب پول است و از بخشش والتر خوش‌حال شده تمام تلاشش را می‌کند تا معامله جور دیگری رقم بخورد اما ویکتور به این سادگی‌ها زیر بار نمی‌رود و وقتی والتر پیش‌نهاد فرار مالیاتی با اهدا اموال به خیریه را می‌کند او از استر(و از خودش) می‌پرسد «یعنی به نظر تو باید پول رو بگیرم و صدام درنیاد، هان؟»

۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

یادداشت از متن نمایش‌نامه «اپرای سه پولی»(The Threepenny Opera) اثر برتولت برشت(Bertolt Brecht) ترجمه‌ی علی‌اکبر خداپرست- نشر البرز



   راوی: هم‌اکنون شما اپرایی درباره‌ی فقرا خواهید دید. چون این اپرا بسیار باشکوه است که فقط فقرا می‌توانند آن را درک کنند و از آن‌جا که بسیار ارزان است که حتا گدایان هم می‌توانند آن را ببینند، اپرای سه پولی خوانده شده است.

   پیچام: [...] حتا مردم نسبت به آیه‌های کتاب مقدس که فقیرا به گردن‌شون می‌ندازن پس از مدتی بی‌اعتنا می‌شن. مثلن به این توجه کنین. «تو نیکی می‌کن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز». ما این یکی رو حدد سه هفته به کار بردیم اما حالا دیگه فایده‌ای نداره. من می‌تونم آیه‌های تازه‌تری پیدا کنم، اما خیلی زود معلوم می‌شه که کتاب مقدس هم دردی رو دوا نمی‌کنه.

   مت: خیلی از مردم شهر این ازدواجو از یاد نمی‌برن. چون تو خیلی جرات کردی که تنها دختر آقای پیچام رو از جلو چشماش قاپیدی.

مک هیث: آقای پیچام دیگه کیه؟

   پالی: همین الان براون رو دیدم. پدرم نیز اون‌جا بود. اونا دارن نقشه می کشن که تو رو بگیرن. مک، تو بایس فورن اثاثتو جمع کنی.

مک هیث: چی؟ اسبابامو جمع کنم؟ زکی. بیا این‌جا پالی. ما کار دیگه‌ای داریم که بایس انجام بدیم.

یادداشت از متن نمایش‌نامه «فدر»(Phedre) اثر ژان راسین(Jean Racine) ترجمه‌ی مسعود سالاری- نشر فردا(چاپ اول ۱۳۸۴)




در بخش «مقدمه‌ی نویسنده»:
         در واقع فدر نه کاملن گناه‌کار و نه کاملن بی‌گناه است. به دام هوسی نامشروع می‌افتد که خود پیش از هر کسی از آن کراهت دارد و بدین‌گونه درگیر سرنوشت و اسیر خشم ایزدان می‌شود. برای چیرگی بر آن هوس از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند. خوش‌تر دارد بمیرد تا آن را بر کسی آشکار کند و هنگامی که ناچار از افشای آن می‌شود، با چنان آشفتگی و خجالتی سخن می‌گوید که می‌بینیم جرم او بیش‌تر مجازاتی از سوی ایزدان است تا حرکتی ارادی.
در بخش «نمایش‌نامه»:
         هیپولیت: [...] بیش از شش ماه است که از پدرم دورم،
از سرنوشت فردی آن‌سان گران‌مایه
و حتا از مکانی که می‌تواند او را در خود جای داده باشد بی‌خبرم.
         ترامن: [...] چه کسی می‌داند، چه کسی می‌داند آیا پادشاه، پدر شما
 می‌خواهد که در نبودش رازش فاش گردد؟
و هنگامی که ما به خود می‌لرزیم که در روزهای او چه می‌گذرد
آن قهرمان، آرام، در حالی که هوس‌های تازه‌اش را از ما پنهان می‌دارد،
در انتظار معشوقه‌ی فریب خورده‌ای است...

۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «آمیزقلم‌دون» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر نیلا(چاپ اول ١٣٧٧)


  آری! به شرف سوگند که شهربانوی دل‌بند خود را بیش‌تر از آب‌های زلال دشت‌ها، بیش‌تر از سایه‌های نیل‌گون کوه‌ساران، بیش‌تر از عصمت یک غزال در شب مهتابی، و بیش‌تر از جان خود دوست دارم؛ چنان عاشقانه که هرگاه درختان عالم قلم شوند و آب‌های تمامی دریاها مرکب چین، و من عشق خود را به شیوارترین طرز بر گل‌های سرخ زمین بنویسم... هیهات!
«جنین»، «رویا» و «تولد» سه پرده‌ی نمایش‌نامه‌ی «آمیزقلمدون»‌اند. نمایشی از یک عشق تهدید شده لابه‌لای غم غربت روزهای از دست رفته. شکوهی، پیرمرد ساده‌دل و دوست‌داشتنی نمایش از روزهای رفته یک عشق برایش مانده، کمی روزهای شاد و یک افتخار بی‌ارزش. او پیرمردی هفتاد ساله است، آفتابی لب بام که صاف و صادق خدمت کرده و حتا آن باری که می‌توانسته فرشته‌ی نجات هم‌سرش شود، اصولش را زیر پا نگذاشته. حالا روزهای بازنشستگی را می‌گذراند. روزهایی که درد پیری، روزمرگی و مراقبت‌های شوکت حتا لذت کشیدن سیگار و خودویران‌گری را از او گرفته. پیرمرد پس از سال‌ها خدمت خالصانه تبدیل به موجودی دست‌و‌پاگیر و بی‌مصرف شده. شوکت تحت تاثیر حشمت بر او می‌تازد و از عمر تلف‌شده می‌گوید. شکوهی اما عاشقانه هم‌سرش را دوست دارد. در همین راستا رادی در هم‌نشینی پرده‌ی دوم و سوم ما را به یک مقایسه وامی‌دارد: شکوهی که در آن موقعیت بغ‌رنج رشوه را قبول نکرده هم‌سرش را عاشقانه دوست دارد؟ یا آدمی مثل شکوهی که اصولش را زیر پا نگذاشته می‌تواند چنین عاشقانه دوست بدارد؟ حداقلش این که قضاوت نویسنده پاسخ مثبت به پرسش دوم بوده.
رادی که در این نمایش‌نامه تا حدی از طنز تلخ را نیز در قالب اثرش ریخته بی‌ آن که در پرده‌ی اول خالق تعلیقی کِشنده باشد به شکلی هنرمندانه با ریتم و آهنگی که در گفت‌و‌گوها ساری و جاری است توجه مخاطب را به تک‌افتادگی و تنهایی زن و شوهر و همسایه‌شان جلب می‌کند و او را تا پرده‌ی دوم می‌کشاند. اولین تعلیق اساسی اوایل پرده‌ی دوم شکل می‌گیرد جایی که شکوهی از حضور سرزده‌ی دخترها جاخورده و از پاسخ دادن طفره می‌رود. دخترانی که کنایه‌آمیز در رویای شکوهی حضور یافته‌اند و آن چنان مهربان و دوست داشتنی‌ به نظر می‌آیند که او می‌تواند یک بار دیگر‌ قصه‌ی قهرمانیش را برای‌شان تعریف کند. رازی سر به مهر که ضعف‌های پیرمرد در برابر هم‌سر، فاشش می‌کند. در یک تقارن کنایی محمدحسن‌خان شکوهی تا زمانی که اقتدار لازم را داشته، از آن بعد از ظهرِ وسوسه‌انگیز جز در قالب داستان حرفی نزده و امروز که در موضع ضعف است به خیال آن که مانند حسنک ستوده خواهد شد ساده‌دلانه راز دلش را می‌گوید و آماج حملات شوکت قرار می‌گیرد. شوکتی که تحت‌تاثیر حضور شبح‌وارحشمتی است که تنهایی و پیریش را باور ندارد و به زندگی چنگ می‌زند تا جبران روزهای از دست رفته کند اما شیوه‌ی تلاشش موید پوچی و بی‌هودگی آن است.

یادداشتی بر نمایش‌نامه «لب‌خند با شکوه آقای گیل» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)- نشر زمان(چاپ دوم ٢٥٣٧)


زندگی اشرافی علی‌قلی‌خان گیل رو به اضمحلال است. او دارد می‌میرد و فرزندانش منتظرند. صدای زنگوله‌ی مرگ را شنیده اما نمی‌خواهد باورش کند. ساده‌دلانه از آرزوهاش می‌گوید و «چنگ در باد» می‌اندازد. می‌خواهد ده سال دیگر زنده باشد تا در محافل آفتابی شود، درهای پارکش را باز کند، با نجیب‌زاده‌ها و مردم متعین معاشرت کند، پلو دهد و دست‌مزد کارگران را اضافه کند تا با دل‌های سوخته و دست‌های پینه بسته برایش دعا کنند و او همیشه لب‌خند با شکوهش را بر لب داشته باشد. لب‌خندی که بی وجود خارجی رعیت معنا و مفهوم حقیرانه‌اش را هم ندارد و آرزویی است که هیچ‌کس به آن وقعی نمی‌نهد.
او ده سال پیش مُرد روزی که لکی در پرنده به پارک نیاوران کشاندش و زنده به گورش کرد. حالا کسی نیست جز یک ملاک که فرزندان با همه‌ی تدبیرش دوره‌اش کرده‌اند و انتظار مرگش را می‌کشند. پیرمرد هفتاد ساله، شش فرزند دارد؛ سه دختر و سه پسر. فروغ‌الزمان شباهت بیشتری به او دارد. قدرت‌طلب و خود‌خواه است. عاشق شهرت و وجهه‌ی اجتماعی است. پرده‌در و کینه‌توز و زخم‌ زبان‌زن است و چاپلوس و حسود و ضعیف‌کش. او با به عهده گرفتن نقش دل‌سوزِ پدر گویی علی‌قلی‌خان را تحت فرمان درآورده و گرچه فرزند سوم است اما به واسطه‌ی روحیه سلطه‌جو و شانی که در جامعه یافته بر نورالدین مسلط است و داود انگار از او می‌ترسد. فخری‌اعظم تنها کسی است که بیرون از این خانه زندگی می‌کند و با اطلاع از نفوذ فروغ‌الزمان بر آقای گیل، با چرب‌زبانی از او می‌گذرد و می‌تواند با پیرمرد معامله کند. اما جمشید و مهرانگیز،این دو فرزند آخر، این ظاهرن فیلسوف و هنرمند داستان با همه‌ی حقارت‌شان تن به دایره‌ی تسلط فروغ نمی‌دهند و ابزار او نمی‌شوند. بین آن‌ها و جامعه‌ی بیرون از این خانه یک هم‌نشینی تفکرانگیز وجود دارد. این‌جا، در این زندگی اشرافی، انفعال آدم‌ها نشانه‌ی اعتراض است و آن بیرون فاعل بودن انسان‌ها. همین است که در اکثر تنش‌های نمایش یک طرف ماجرا فروغ الزمان است. او به واسطه‌ی علاقه‌اش به قوانین انضباطی و نقشی که در آن فرو رفته تاب تحمل مخالفت هیچ‌کس حتا آقای گیل را ندارد. همین است که بی‌تفاوتی داود، جمشید و مهرانگیز آزارش می‌دهد و برای‌شان نقشه می‌کشد. او به گیل هم رحم نمی‌کند و وقتی می‌بیند پدرش می‌خواهد ازدواج کند آن هم با یک کلفت، برمی‌آشوبد و آن طور با نقشه‌ای پلید امید پیرمرد را مبدل به یاس می‌کند. گویی ما شاهد جوانی‌های آقای گیلیم.

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

در نمایش‌نامه سفارت‌خانه اثر اسلاومیر مروژک(Sławomir Mrożek) ترجمه‌ی داریوش مودبیان- نشر قاب(چاپ اول ١٣٨٣)


·        (سفیرکبیر باز هم منتظر می‌ماند. از آن سوی خط صدای یک خواننده قدیمی، تینو روسی و گروهی که او را همراهی می‌کنند به گوش می‌رسد. سفیرکبیر باز بر روی تلفن می‌زند، موسیقی قطع می‌شود.)
صدا: الو، بله؟
سفیرکبیر: هنوز هم این ارتباط من و وزیر امور خارجه کشورمان برقرار...
صدا: درسته، اجازه بدید!
(سکوت. سفیرکبیر باز منتظر می‌ماند. ناگهان سروصدای مرغ‌دانی، قدقد و قوقولی‌قوقو... بر روی تلفن می‌کوبد. سروصدا قطع می‌شود.)
سفیرکبیر: (با تلفن، عصبانی اما خوددار) من از شما خواستم و دوباره و سه‌باره هم خواستم که تماسم رو با وزارت امور خارجه‌ی کشورمان برقرار کنید، اما...

صدا: اما قربان، شما داشتید با وزارت امور خارجه‌ی کشورمون حرف می‌زدید.

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

یادداشتی بر کتاب «بشنو از نی» یا «مکالمات با اکبر رادی» تالیف ملک‌ابراهیم امیری-انتشارات هدایت رشت،١٣٧٠


مکالمات ملک‌ابراهیم امیری با اکبر رادی حدود هشت‌صد صفحه دست‌نویس بوده که چکیده آن با حجم نزدیک به دویست صفحه در این کتاب گرد آمده و البته خود رادی نیز در تهیه و تنظیم آن نقش داشته. زبان رادی این جا نیز چنان ‌که در نمایش‌نامه‌هایش شاهدیم شیرین و مثال‌زدنی و البته گزنده است. او در جای‌جای این کتاب بسیاری از نام‌‌داران عصر خود را نقد می‌کند و بسیاری را می‌ستاید. کتاب برخلاف آن چه که ممکن است به نظر آید، چندان به نمایش‌نامه‌های رادی نمی‌پردازد و بیشتر بر تفکرات او پیرامون مسائل روز متمرکز است. شروع کتاب به رسم معمول از تولد، کودکی، نوجوانی و جوانی رادی آغاز می‌شود و پس از پرداختن به خاطراتی چند از آن به روزگار هم‌کوکی با حسین‌ زنده‌رودی و محمد‌رضا زمانی می‌رسد و جست‌و‌جوهای فلسفی‌شان.
موضوع بعدی نویسندگانی است که رادی آثارشان را خوانده. او با ارادتی خاص نسبت به هدایت حرف می‌زند و می‌گوید برای «هوای ابری، ملس و نوستالژیک» هدایت احترام قائل است. از علوی می‌گوید و می‌پرسد «مگر چندبار می‌شد حماسه‌ی تابناک «گیله مرد» را دوره کرد که دیگر جمله به جمله از برش بودیم.» اما چوبک و جمال‌زاده و  آل‌احمد را نقد می‌کند.

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «افول» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

[...] به نام خودتون «تکیه کسمایی» رو علم کردین. ماشین‌تونو زیر پای چندتا روضه‌خوان شهری گذاشتین که بیان و آب به آسیاب‌تون بریزن. بعد هم چو انداختین که می‌خواین برین حج. و این کارم کردین: سال گذشته خودی به خدا و پیغمبر هم رسوندین [...] شما بدل‌کار ماهری هستین آقای کسمایی، شما تبصره‌های قشنگی برای خودتون دارین... هیم! وقتی نطق می‌کشن کومه‌هاشون به آتش کشیده می‌شه، وقتی به خاطر ویلای تابستونی شما جاده‌ی اصلی قوس برمی‌داره، وقتی بخش‌دار دست‌تونو می‌لیسه و جلوی شما به لکنت می‌افته... دراین شرایط، بله، البته، اونا قبل از مدرسه چیزهای دیگه می‌خوان.




١.    داستان
جهان‌گیر معراج مهندس جوانی است که به روستای نارستان آمده و با دختر یک مالک محلی ازدواج کرده. او روشن‌فکر است و قصد دارد با اقداماتش زندگی گیله‌مردها را تغییر داده و از تسلط مالکان بر زندگی آن‌ها بکاهد. اما در این راه حمایت‌کننده‌ ندارد یا به عبارتی نمی‌خواهد داشته باشد. از طرفی یکی از مالکان روستا به نام غلام‌علی کسمایی با فعالیت‌های او مخالف است و سعی دارد او را از میدان به در کند. در همین گیرودار فرخ، برادر‌زاده‌ی کسمایی، حلقه‌ی ازدواج دخترعمو را پس داده و به معراج پناه می‌آورد. او شاهد صحنه‌ی قتل گیله‌مردی بوده و فهمیده عمویش برحق نیست. کسمایی تلاش زیادی برای برگرداندن فرخ می‌کند اما موفق نمی‌شود. عماد فشخامی، پدر زن معراج از این که اختیار املاکش به دست داماد جوان افتاده ناراضی است. او به دخترش، مرسده، اعتراض می‌کند که او تو را برای املاک پدرت می‌خواسته نه برای زندگی. اما مرسده چنین نظری ندارد و پای معراج ایستاده. فرنگیس دختر دیگر عماد دانشجوست و از تهران آمده. او رفتار سردی با مدیر مدرسه، میلانی، که عاشق اوست دارد. به همین دلیل میلانی با احساس و اشتیاق فروان خواسته‌اش را به شکلی نامتعارف با مرسده در میان می‌گذارد. او پیش پای مرسده زانو می‌زند و احساساتش را بیان می‌کند. غافل از آن که عماد صحنه را دیده و قصد سواستفاده دارد. جهان‌گیر معراج دارد در زمین عماد مدرسه‌ای می‌سازد و می‌خواهد سهام آن را به مردم واگذار کند. کسمایی به شدت در تلاش است تا با ایجاد رعب و وحشت و اختلاف گیله‌مردها را علیه مهندس جوان بشوراند اما موفق نیست. معراج به موفقیت نزدیک است اما عماد همه چیز را به هم می‌ریزد. او برای اثبات خود، میلانی را تهدید می‌کند که اگر آن‌چه می‌گوید ننویسد آب‌رویش را خواهد برد. میلانی چاره‌ای نمی‌یابد جز نوشتن و خیانت به معراج. او چندی بعد خودکشی می‌کند. عماد که املاکش را به کسمایی واگذار کرده روستا را ترک می‌کند و معراج شکست خورده و در هم شکسته تکیه‌گاهی جز مرسده ندارد. 

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

یادداشتی بر نمایش‌نامه «در مه بخوان» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره


 رادی ذیل عنوان «در مه بخوان» شخصیت‌های نمایش را معرفی و صحنه را توصیف می‌کند. سپس چهار پرده‌ی نمایش را با ١
.عصر ملال‌انگیز آقایان ٢.اگر به کلبه بیایی ٣.آه، مشدی منوچ ٤.در مه بخوان، نام‌گذاری می‌کند. در نمایش‌نامه زمان به شکل شکست محسوسی شکسته می‌شود. در رفت و آمد آدم‌ها به صحنه وقفه‌ی زمانی وجود ندارد و پس از خروج شخص یا اشخاصی برای پی گرفتن پیرنگ و داستان نمایش دیگران بلافاصله وارد صحنه می‌شوند. اگرچه این رفت و آمدها در ابتدای نمایش‌نامه تصادفی به نظر می‌آیند اما مخاطب پس از چندی متوجه می‌شود عمدی در کار است و زمان به وفور شکسته خواهد شد. با پایان یک پرده و آغاز پرده‌ی دیگر همان شخصیت‌های پرده‌ی قبلی بر صحنه‌اند با این تفاوت که زمان، زمان دیگری است.
 موسیقی نیز صدای فلوت احمد قبله‌گاهی و صدای آواز مشدی منوچ است که بر تاثیر حسی صحنه می‌افزاید. ویژگی دیگر این اثر استفاده‌ی ظریف و هنرمندانه‌ی رادی از اشیاست که توجه دوچندان مخاطب را می‌طلبد. کنار هم قرار دادن این ویژگی‌ها ضمن آن‌که از واقع‌گرایی اجتماعی اثر نمی‌کاهد فرم و ساختاری مدرن به آن می‌دهد.

در نمایش‌نامه «حساب پرداخت نمی‌شه» اثر داریو فو(Dario Fo)، ترجمه‌ی جاهد جهان‌شاهی-نشر دیگر

Dario Fo


·       عضوی از پلیس بشو، تا بتوانی با جهان آشنا شوی! دنیای لاش‌خورها، فریب‌خورده‌ها و کلاه‌بردارها!

·      

-
حالا که نمی‌گذارید در آرامش زندگی کنیم دست کم اجازه بدهید هرجا که می‌خواهیم بمیریم!

-
شما نمی‌توانید هر کجا که دل‌تان می‌خواهد بمیرید.

-
دقیقاً، آن جایی باید مرد که قانون دستور می‌دهد.

·       پول تردد ما را باید کارفرما بپردازد. او حتی باید پول وقتی را که ما در راه هستیم پرداخت کند. رفتن سرکار که سفر تفریحی نیست. ... ما این وقت را در راه کارفرما هدر می‌دهیم ما به خاطر او دو ساعت قبل از کار از خواب بیدار می‌شویم و دو ساعت پس از اتمام کار به خانه می‌رسیم، و همیشه هم به خاطر او!

·       اشکال تو این است که زیادی فکر توی کله‌ات داری. یک‌جور اسهال مغزی!

·       عصبانیت هول‌ناک‌ترین سلاح سوسول‌هاست.

·       در دنیایی که پر از کلاه‌بردار و دزد است، افتخار می‌کنم که احمق باشم!

یادداشتی بر نمایش‌نامه «باغ آرزوها» اثر محمد چرم‌شیر(Mohammad Charmshir)-نشر جهاد دانشگاهی

«اگه راسی-راسی تو دست و پا نباشیم، خوبه که مرد بشیم... مگه نه؟»


«باغ آرزوها» نمایش‌نامه‌ای است راجع به سه پسربچه‌ی بی‌سرپرست که در عصر یک روز پاییزی در اتاقی، مشغول بازی‌اند. بازیی با عنوان آقای له‌سه‌تو. آغاز نمایش‌نامه به گونه‌ای است که خواننده/ بیننده تصور می‌کند پسربچه‌ها واقعن منتظر له‌سه‌تو، راننده‌ی سرویس هستند تا بیاید و آن‌ها را به خانه برساند اما او دیر کرده. پسرها ضمن آن‌که پی دلیلی برای نیامدن او می‌گردند با هم از آرزوهاشان حرف می‌زنند و آن‌ها را بازی‌ می‌کنند. در پایان اگرچه خسته‌اند اما همین که دل‌شان خوش است برای‌شان کافی است و باز هم انتظار له‌سه‌تو را می‌کشند.

یادداشتی بر نمایش‌نامه «روزنه‌ی آبی» اثر اکبر رادی(Akbar Radi)-نشر قطره

تو هم مقصری مادر؛ چون وقتی اون جنازه منو توی شکمت می‌ذاشت، تو چشم‌هاتو بستی و با رضا و لذت منو قبول کردی. و بعد هم بله، نطفه‌ای را که من بودم، با شیره‌ی تنت پرورش دادی و منو به این شکلی که هستم، پرت کردی بیرون، به این دنیای چرک، این دالان دراز، تاریک، سرد. و من... از همون شب بود که ذره‌ذره پوسیدم و ذره‌ذره مُردم؛ بدون این‌که امید، حرکت یا قصه‌ای داشته باشم. [...] این جنایته مادر. و تو هم به سهم خودت در این جنایت شریکی. حالا کی باید کفاره‌ی این قتل، این ذره‌ذره‌ مردن منو بده؟ تو؟ یا اون جنازه؟



رادی در «روزنه‌ی آبی» در دوپرده‌ی اول نمایشش با طنزی دوست‌داشتنی خساست‌ پیله‌آقا پیربازاری را نمایش می‌دهد و با پرده‌ی سوم به مسیر دیگری می‌رود. خواننده هنگام مواجهه با دو پرده‌ی اول شاید گمان کند با نسخه‌ی ایرانی الهام گرفته از نمایش‌نامه‌ی «خسیس» اثر مولیر مواجه باشد اما رادی با برداشتن تمرکز از شخصیت پیله‌آقا و پرداختن به گسست فکری نسل‌ها اثرش را دچار شلختگی می‌کند. شخصیت تک‌بعدی پیله‌آقا نماینده خوبی برای تقابل با نسل سرخورده‌ی جدید نیست و ظرفیت این تقابل را ندارد. تقابل با جوان‌هایی که به هم شبیه‌اند. افشان، احسان و همایون تحت تاثیر انوش‌اند. همه طغیان‌گرند و راهی جز گریز از موطن‌شان نمی‌یاند.

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

آثول فوگارد(Athol Fugard) در نمایش‌نامه‌ی «سلام و خداحافظ»

Athol Fugard


·       تمام عمر از باران و مبادا نفرت داشته‌ام، آن فردای وحشت‌ناک... فردایی که بیچاره می‌شویم، فردایی که گشنه می‌مانیم، فردایی که از سرما می‌لرزیم، فردایی که مریض می‌شویم. اصلن برای چی این زندگی کوفتی را می‌کردیم؟

·       هر کس را می‌بینی حرص می‌زند، مخصوصن برای کار...حتی برای غذا هم آن‌قدر حرص نمی‌زند، چون کار یعنی غذا... نه همین امروز، بلکه فردا هم باز کار یعنی غذا. برای همین است که هر مردی به کار مرد دیگر طوری نگاه می‌کند که پیش‌ترها به زن دیگران نگاه می‌کردند.

·       مامانِ هم درست مثل همه‌ی زن‌ها خودش را تحویل گور داد.

·       به دنیا آمدن، مردن. این‌ها همه‌اش اشتباه است.

·      

-
تو می‌ترسی از پدر متنفر باشی!

-
نه.

-
من ازش متنفرم! بیا من این را گفتم و می‌بینی که هنوز زنده‌ام. من از پدر متنفرم.

-
من نه دوست دارم و نه متنفرم. میانه روام.

-
باز خودت را به صورت یک تکه آشغال در نیاور! ازش متنفر باش!
:
یک مرد وقتی روی هر دوپایش وایستاده باشد، موقعیت متزلزلی دارد.