| آرتور میلر |
·
لوبو: خیلی بد کردی این طور با او حرف زدی. ببینم این حرفها
را میتوانستی به یکی که شلوار اتو داشت بزنی؟
·
لوبو: خداوندا، شما هیچ وقت تاریخ نمیخوانید؟ وقتی ملتی
شروع به پر کاری میکند، مواظب باشید آنها می خواهند عدهای را نابود کنند.
·
بایار: این ایمانی است به آینده، آیندهای که از آن سوسیالیستها است. و این است آن
چه که من موقع تو رفتن همراه خودم میبرم.
· بایار: فکر میکنید در
این جامعه هیچ وقت کسی بتواند خودش باشد؟ وقتی که میلیونها نفر گرسنه هستند و چند
نفر مثل شاهان زندگی میکنند، و تمام نژادها بردهی سرمایههای بزرگ هستند- آدم
چه طور میتواند در چنین دنیایی خودش باشد. من در مقابل چند فرانک روزی ده ساعت
کار میکنم، ولی مردمی را میبینم که تن به هیچ کاری نمیدهند و مالک کرهی زمین
هستند... چه طور روح من می تواند با جسمم در یکجا باشد؟ در این صورت من باید مثل
یک میمون ادا در بیاورم.
فنبرگ: پس روح
شما کجاست؟
بایار: در آینده.
در روزی که دنیا از آن طبقهی کارگر خواهد شد.







