· بعدها اغلب راجع به این فکر میکردم
که اگر دنبال هدویگ به راهآهن نمیرفتم، چه میشد: وارد یک زندگی دیگر میشدم،
درست مثل این که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود. زندگییی که آن وقتها برایم
قبل از این که هدویگ را بشناسم، کاملن قابل قبول و قابل تحمل مینمود.
· وقتی به عنوان کارآموزی شانزده
ساله، آن هم تنها به شهر آمدم، مجبور بودم قیمت همهی چیزها را بدانم، چون توان
پرداخت آنها را نداشتم. گرسنگی قیمتها را به من یاد داد؛ فکر نان تازه مرا کاملن
از خود بیخود میکرد، و من غروبها ساعتهای متمادی بیهدف در شهر پرسه میزدم و
به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردم به جز نان. چشمهایم میسوخت، زانوهایم از ضعف خم میشد
و حس میکردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی معتاد به نان
بودم.
·
از آن موقع به بعد از واژهی «مناسب و ارزان» متنفر شدم.
· همتختی او زن بیماری بود که من در
چشمهایش گرگ را میدیدم و میدانستم هرآنچه از غذای مادر باقی میماند را او میخورد،
و من دستهای داغ مادر را روی بازوهایم حس میکردم و در چشمانش وحشت از حرص هم
تختیاش را میدیدم.
· وقتی بعدن، پدر و من، با دکترش صحبت
میکردیم از او به دلیل بیتفاوتیاش نسبت به مادر متنفر میشدم. او وقتی با ما
صحبت میکرد در فکر چیز دیگری بود، در حالی که به سوالهای پدر پاسخ میداد به در
و یا از پنجره به بیرون نگاه میکرد، و من از حرکات ظریف لبهای سرخ او میفهمیدم
که مادر از دست رفتنی است.
· شبهای تابستان کنار رودخانهی راین
با هم قدم میزدیم و گردش میکردیم یا میرفتیم بستنی میخوردیم، و من او را وقتی
در تاریکی شب روی سنگفرشهای بارانداز مینشستیم و پاهای برهنهمان را توی آب میکردیم،
میبوسیدم.

