«اگر کسی برای من ثابت کند که مسیح از دایره حقیقت بیرون است و به راستی یقین حاصل کنم حقیقت فرسنگها با مسیح فاصله دارد، باز هم ترجیح میدهم در کنار مسیح بمانم تا در کنار حقیقت.»
فئودور داستایفسکی
«برادران کارامازوف» بدون شک شاهکار است. اما نه صرفا به خاطر داستان جذابش بلکه به خاطر فلسفه «داستایفسکی» که به زعم عده زیادی از اندیشمندان در این واپسین اثرش به کمال میرسد. اگر بخواهیم داستان را در چند خط خلاصه کنیم این طور میتوان گفت که «فئودور پاولوویچ» مردی است ثروتمند که نه تنها ارثیه فرزند ارشدش «دیمیتری» را بالا کشیده که رقیب عشقی او نیز هست. همین مسائل تنش میان این دو را بالا برده و یک شب «فئودور پاولوویچ» به قتل میرسد. شواهد علیه «دیمیتری» است و به قتل محکوم میشود. او گرچه گناهکار نیست، مجازات را میپذیرد چون معتقد است همین که اندیشه کشتن پدر را در سر داشته، برای این که مجازات شود کافی است. این خط کلی داستان است اما «داستایفسکی» برای این که فلسفه خودش را در داستان بگنجاند شخصیتهای بسیاری را خلق کرده و در این جا به شش شخصیت اصلی پرداخته میشود.